چشم از غروبِ منظره بستم...
چشم از غروبِ منظره بستم...
تا در خودم گریسته باشم
جدی نگیر فلسفهها را...
من زیستم که زیسته باشم
ما بر درختِ رابطه هر بار...
نقاشیِ فریب کشیدیم
با فکرِ آن بهشتِ معلق...
در کافهها دو سیب کشیدیم
سیلی بزن کبودترم کن...
سنگین بچاق و دودترم کن
چرخی بزن که کام بگیرم...
از قلبم انتقام بگیرم
من با خودم قرار ندارم...
تابوتم و مزار ندارم
در مشتِ بستهی چمدانم...
چیزی به جز غبار ندارم
سرقفلیِ مغازهی دردم...
جز شعر کسب و کار ندارم
حُکمت قبول،دست بخوابان...
من جرئتِ قمار ندارم
سگ لرزهی درختم و دیگر...
جز یک زبانِ هار ندارم
سگ لرزهی درخت ندیدی...
اِی میوهی نشسته به کرسی
باید که عمقِ سوختنم را...
از جعبههای میوه بپرسی
آری منم که وقتِ تلافی...
قلبِ تو را به درد نیاورد
دیوانهای که هر چه تبر خورد...
ایمان به فصلِ سرد نیاورد
من در غبارِ خاطرهها گم...
تو در نقابِ منظرههایی
او منتظر کنار درختان...
لعنت به این هوای سهتایی
تا در خودم گریسته باشم
جدی نگیر فلسفهها را...
من زیستم که زیسته باشم
ما بر درختِ رابطه هر بار...
نقاشیِ فریب کشیدیم
با فکرِ آن بهشتِ معلق...
در کافهها دو سیب کشیدیم
سیلی بزن کبودترم کن...
سنگین بچاق و دودترم کن
چرخی بزن که کام بگیرم...
از قلبم انتقام بگیرم
من با خودم قرار ندارم...
تابوتم و مزار ندارم
در مشتِ بستهی چمدانم...
چیزی به جز غبار ندارم
سرقفلیِ مغازهی دردم...
جز شعر کسب و کار ندارم
حُکمت قبول،دست بخوابان...
من جرئتِ قمار ندارم
سگ لرزهی درختم و دیگر...
جز یک زبانِ هار ندارم
سگ لرزهی درخت ندیدی...
اِی میوهی نشسته به کرسی
باید که عمقِ سوختنم را...
از جعبههای میوه بپرسی
آری منم که وقتِ تلافی...
قلبِ تو را به درد نیاورد
دیوانهای که هر چه تبر خورد...
ایمان به فصلِ سرد نیاورد
من در غبارِ خاطرهها گم...
تو در نقابِ منظرههایی
او منتظر کنار درختان...
لعنت به این هوای سهتایی
- ۱.۴k
- ۲۶ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط