از عشق همین خاطره می ماند و بس
از عشق همین خاطره می ماند و بس
گلدان لب پنجره می ماند و بس
از آن همه چای عصرگاهی با هم
بر میز دو تا دایره می ماند و بس
با عربده های مست خواهد آمد
عاشق تر از آنچه هست خواهد آمد
آن کس که به روی ساقه ام قلب کشید
یک روز تبر به دست خواهد امد
رفتی و برای من سوال است که تو...
دیگر به سراغ من محال است که تو...
گفتم به هوای عاشقی برگردم
گفتند که سالهای سال است که تو ...
هر آینه پشت سر تباه از دوری
هر پنجره پیش رو سیاه از دوری
من فاصله در فاصله کم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه از دوری ...
گلدان لب پنجره می ماند و بس
از آن همه چای عصرگاهی با هم
بر میز دو تا دایره می ماند و بس
با عربده های مست خواهد آمد
عاشق تر از آنچه هست خواهد آمد
آن کس که به روی ساقه ام قلب کشید
یک روز تبر به دست خواهد امد
رفتی و برای من سوال است که تو...
دیگر به سراغ من محال است که تو...
گفتم به هوای عاشقی برگردم
گفتند که سالهای سال است که تو ...
هر آینه پشت سر تباه از دوری
هر پنجره پیش رو سیاه از دوری
من فاصله در فاصله کم خواهم شد
آنگاه
نگاه
گاه
آه از دوری ...
- ۱.۴k
- ۲۶ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط