{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💌 یونا و نامه‌ای از ستاره‌ها

💌 یونا و نامه‌ای از ستاره‌ها
قسمت سوم
آن شب باران آرامی می‌بارید.
یونا روی فرش اتاق نشسته بود و مشغول رنگ کردن یک نقاشی بود. چند ماه از روزی که عکس‌های مامانش را دیده بود می‌گذشت و حالا تقریباً هر روز درباره او سؤال می‌کرد.
جونگ‌کوک هم دیگر از حرف زدن درباره همسرش فرار نمی‌کرد.
هر شب قبل از خواب یکی از خاطره‌هایش را برای یونا تعریف می‌کرد.
آن شب اما اتفاق دیگری در انتظارشان بود.
یونا موقع بازی کردن ناگهان چیزی را زیر مبل دید.
خم شد و آن را بیرون کشید.
یک کلید کوچک طلایی.
— بابا؟
جونگ‌کوک از آشپزخانه جواب داد:
— جانم؟
— این چیه؟
وقتی کلید را دید، چند ثانیه ماتش برد.
او این کلید را می‌شناخت.
کلید جعبه چوبی همسرش.
جعبه‌ای که سال‌ها بود داخل کمد مانده بود.
قلبش تندتر زد.
یونا با کنجکاوی پرسید:
— مال مامانه؟
جونگ‌کوک آرام سر تکان داد.
— آره...
چند دقیقه بعد هر دو روی تخت نشسته بودند.
جعبه چوبی مقابلشان بود.
یونا از هیجان پاهایش را تکان می‌داد.

— بازش کن بابااااا!

جونگ‌کوک لبخند زد و کلید را داخل قفل چرخاند.
تق...
در جعبه باز شد.
داخل آن چند عکس، چند یادگاری کوچک و یک پاکت سفید بود.
پاکتی که تا آن روز هرگز باز نشده بود.
جونگ‌کوک خودش هم نمی‌دانست چرا.
انگار همیشه از دیدنش می‌ترسید.

روی پاکت نوشته شده بود:
«برای یونا...»
نفس هر دو بند آمد.
یونا با چشم‌های گرد شده گفت:
— اسم منه!
جونگ‌کوک آرام پاکت را برداشت.
دستانش می‌لرزید.
نامه را باز کرد.
چند لحظه نتوانست بخواند.
اشک جلوی چشمش را گرفته بود.
یونا آرام دستش را گرفت.
— بابا؟
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.
— می‌خونمش عزیزم.
شروع به خواندن کرد.

دختر کوچولوی من، یونا...

اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی احتمالاً آنقدر بزرگ شده‌ای که بتوانی اسم خودت را بشناسی.
نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌بینی چند سال داری.
نمی‌دانم موهایت بلند است یا کوتاه.
نمی‌دانم اولین کلمه‌ای که گفتی چه بوده.
اما یک چیز را می‌دانم...
از همان روزی که فهمیدم تو قرار است به دنیا بیایی، تمام قلبم عاشقت شد.
اگر من کنارت نبودم، لطفاً ناراحت نباش.
چون عشق هیچ‌وقت از بین نمی‌رود.
من هر روز در خنده‌هایت هستم.
در ستاره‌هایی که می‌بینی.
در آهنگ‌هایی که دوست داری.
و مهم‌تر از همه...
در قلب بابایت.
صدای جونگ‌کوک شکست.
یونا با چشمانی پر از اشک گوش می‌داد.
او ادامه داد.

و یونا...
اگر روزی دلت برای من تنگ شد، بابایت را بغل کن.
چون هیچ‌کس در دنیا بیشتر از او دوستت ندارد.
مراقبش باش.
گاهی او هم دلش می‌گیرد.
گاهی لبخند می‌زند اما ناراحت است.
آن وقت تو باید قوی‌ترین دختر دنیا باشی.
همان دختری که همیشه آرزویش را داشتم.
دوستت دارم.
بیشتر از تمام ستاره‌های آسمان.
❤️ مامان
اتاق در سکوت فرو رفت.
یونا چند ثانیه حرفی نزد.
بعد آرام سرش را روی شانه جونگ‌کوک گذاشت.
— بابا...
— جانم؟
— مامان واقعاً منو دوست داشت.
اشک روی گونه جونگ‌کوک لغزید.
— خیلی زیاد.
— و تو رو هم دوست داشت.
جونگ‌کوک خندید.
— آره...
یونا نامه را بغل کرد.
انگار گنج پیدا کرده باشد.
بعد ناگهان از جایش بلند شد.
دست‌های کوچکش را دور گردن پدرش انداخت.
محکم.
خیلی محکم.
— من مراقبتم می‌کنم.
جونگ‌کوک متعجب خندید.
— از کی؟
— از تو.
— چرا؟
یونا با جدیت گفت:
— چون مامان گفته.
جونگ‌کوک دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.
دخترش را در آغوش گرفت.
برای مدت طولانی.
بیرون، باران آرام روی شیشه می‌بارید.
و بالای ابرها...
انگار ستاره‌ای روشن‌تر از همیشه می‌درخشید.
⭐💜
پایان قسمت سوم 🥹💌
دیدگاه ها (۰)

💜 ما سه‌تاییقسمت چهارم و پایانیچند ماه از پیدا شدن نامه گذشت...

💜 یونا، بابا و یک قاب عکسقسمت دومصبح یک روز بارانی بود.یونا ...

باران آرامی به پنجره‌های خانه می‌خورد. خانه‌ای که زمانی پر ا...

پارت

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط