دلم خواست بنویسم!
دلم خواست بنویسم!
از چه را نمی دانم...خواست بنویسم منم گفتم باشد...برای یه بارم که شده چرایی...نیاوردم براش!
آخه خسته شده...هم دلم...هم من!
از بس که برای هر چه خواست دلیل خواستم...
خوب دل است دیگر...دستِ خودش نیس که! گاهی چیزهایی می خواهد بدون دلیل!
گاهی بیشتَر خواسته هایش باعث دردسرِ...گاهی اندک آرامش...گاهی مواقع خنده...
چه میدانم دیگر خواسته هایش در رفته از دستم!
چه میخواهد از جانم؟
این را هم نمی دانم...
باید مدارا کردن را به خودم یاد دهم تا به او بفهمانم هر چیزی خواستنی نیس...یا گاهی بزنم روی دستش بگویم اَخِ!
دلَکَم ببخشید اگه گاهی بد تا کردم باهات...بد تا میکنم باهات...بد تا خواهم کرد باهات...
از چه را نمی دانم...خواست بنویسم منم گفتم باشد...برای یه بارم که شده چرایی...نیاوردم براش!
آخه خسته شده...هم دلم...هم من!
از بس که برای هر چه خواست دلیل خواستم...
خوب دل است دیگر...دستِ خودش نیس که! گاهی چیزهایی می خواهد بدون دلیل!
گاهی بیشتَر خواسته هایش باعث دردسرِ...گاهی اندک آرامش...گاهی مواقع خنده...
چه میدانم دیگر خواسته هایش در رفته از دستم!
چه میخواهد از جانم؟
این را هم نمی دانم...
باید مدارا کردن را به خودم یاد دهم تا به او بفهمانم هر چیزی خواستنی نیس...یا گاهی بزنم روی دستش بگویم اَخِ!
دلَکَم ببخشید اگه گاهی بد تا کردم باهات...بد تا میکنم باهات...بد تا خواهم کرد باهات...
- ۱.۸k
- ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط