پارت

#پارت2
چرخی به دور خودش زد.
از این همه شلوغی و سر و صدا کلافه شده بود ؛ همینطور از اینکه نمی توانست به سمت بازیکنان مورد علاقه اش برود .
به سید مهدی رحمتی نگاهی انداخت وبا خودش گفت : خیلی نامردیه ک نمی تونم برم پیشش ،
چه قدش بلندِ کاش می تونستم برم سمتش.
به یک طرف دیگر نگاه کرد و امید نور افکن را دید و یاد حرف عمه ی بزرگش افتاد که همیشه وقتی عکس امید را در گوشی اش می دید می گفت: خیلی خوشگلُ با نمکه .
آرام و بی صدا با خودش خندید .
و واقعا هم خیلی خوشگل و با نمک بود .
در همین افکار بود ک صدای بلندگو بلند شد و آه او هم ...
فرصت تمام شده بود او نتوانسته بود جلو تر برود .
دلش گرفت ، زمزمه کرد : من فقط با وریا عکس گرفتم ، این خیلی بی انصافیه و اشک در چشمان مشکی اش حلقه زد .
یکی یکی بازیکنان استقلال را می دید که از پله برقی بالا می رفتند .
کمی جلوتر رفت ، با صدای بلند ، طوری ک صدایش شنیده شود ، گفت:
براتون آرزوی موفقیت میکنم ، تروخدا مراقب خودتون باشید و هم زمان دستانش را بالا برد و به اصطلاح بای بای کرد .


تعداد زیادی از مردم که اطرافشق بودنند صدایش را شنیدند.
یکی با تمسخر گفت: با آرزوی موفقیت کردن هم چیزی درست میشه مگه ؟!
پوزخندی زد و بدون اینکه جوابش را بدهد به سمت خروجی فرودگاه حرکت کرد .
نگاه سنگین مردم را روی خودش حس می کرد ، اصلا برایش اهمیت نداشت ، که درباره اش چه فکری می کنند .
او بود و علایقش ، افکار مردم بروند به درک !
دیدگاه ها (۱)

#پارت3ناراحت و غمگین از سالن فرودگاه بیرون آمد ... بغض سنگین...

#پارت4در رخت خوابش غلطی زد و بلند گفت : نمیخوام بیدار شممممم...

#پارت1لگد محکمی به در آسانسور زد و گفت : تف به این شانس و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط