پارت
#پارت3
ناراحت و غمگین از سالن فرودگاه بیرون آمد ...
بغض سنگینی گلویش را گرفته بود ، میدانست .
خوب می دانست ک دوای این بغض چیست ؟ دوایش ، فقط و فقط گریه است .
یک گریه ی از ته دل...
آرام و سر ب زیر راه می رفت که صدایی توجه اش را جلب کرد .
برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
صدا ، صدای گریه ی یک دختر بود ، دختری هم سن و سال خودش .
لباس هایش یک دست آبی بود .
پرچم استقلال را به صورتش چسبانده بود و از ته دل گریه می کرد.
کنار دختر زنی ایستاده بود ک حدس میزد ، مادرش باشد.
هوای دل آن دختر مثل هوای دل خودش بود ، ابریِ ابری.
فکری به ذهنش رسید.
جلو رفت ، به زنی ک حدس میزد مادر آن دختر باشد نگاهی انداخت و سری به نشانِ احترام تکان داد.
کنار دختر نشست ، دست روی شانه اش گذاشت ، آرام صدایش زد:
+چرا گریه؟!
دختر جوابش را نداد ، فقط با صدای بلند تری به گریه اش ادامه داد.
آرام تر جوری که فقط صدایش به دختر برسد شروع به حرف زدن کرد:
می تونم حدس بزنم چرا گریه میکنی !
لابد نتونستی باهاشون عکس بگیری ؟ نه؟
این ک گریه نداره ، بازم می تونی بیای اینجا !
هر وقت ک از ارودو برگشتن .
اصلا من خودم بهت کمک میکنم ، چ طورِ؟!
صدای گریه ی دختر قطع شد.
سرش را بالا اورد و نگاهی به او انداخت و گفت : تو تونستی باهاشون عکس بندازی؟
+چه عجب ، خانوم حرف زدن ، اره ولی فقط با وریا ،بقیه رو ، فقط از دور دیدم .
-خوشبحالت ، من دیر رسیدم .
+غصه نخور ، وقت زیاده
دختر بینی اش را بالا کشید و لبخند زد
+راستی ، من مهرنوشم ، از آشناییت خیلی خوشبختم !
و دستش را رو ب دختر دراز کرد .
دختر دستش را گرفت و گفت :
منم عاطفه ام .
ناراحت و غمگین از سالن فرودگاه بیرون آمد ...
بغض سنگینی گلویش را گرفته بود ، میدانست .
خوب می دانست ک دوای این بغض چیست ؟ دوایش ، فقط و فقط گریه است .
یک گریه ی از ته دل...
آرام و سر ب زیر راه می رفت که صدایی توجه اش را جلب کرد .
برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت .
صدا ، صدای گریه ی یک دختر بود ، دختری هم سن و سال خودش .
لباس هایش یک دست آبی بود .
پرچم استقلال را به صورتش چسبانده بود و از ته دل گریه می کرد.
کنار دختر زنی ایستاده بود ک حدس میزد ، مادرش باشد.
هوای دل آن دختر مثل هوای دل خودش بود ، ابریِ ابری.
فکری به ذهنش رسید.
جلو رفت ، به زنی ک حدس میزد مادر آن دختر باشد نگاهی انداخت و سری به نشانِ احترام تکان داد.
کنار دختر نشست ، دست روی شانه اش گذاشت ، آرام صدایش زد:
+چرا گریه؟!
دختر جوابش را نداد ، فقط با صدای بلند تری به گریه اش ادامه داد.
آرام تر جوری که فقط صدایش به دختر برسد شروع به حرف زدن کرد:
می تونم حدس بزنم چرا گریه میکنی !
لابد نتونستی باهاشون عکس بگیری ؟ نه؟
این ک گریه نداره ، بازم می تونی بیای اینجا !
هر وقت ک از ارودو برگشتن .
اصلا من خودم بهت کمک میکنم ، چ طورِ؟!
صدای گریه ی دختر قطع شد.
سرش را بالا اورد و نگاهی به او انداخت و گفت : تو تونستی باهاشون عکس بندازی؟
+چه عجب ، خانوم حرف زدن ، اره ولی فقط با وریا ،بقیه رو ، فقط از دور دیدم .
-خوشبحالت ، من دیر رسیدم .
+غصه نخور ، وقت زیاده
دختر بینی اش را بالا کشید و لبخند زد
+راستی ، من مهرنوشم ، از آشناییت خیلی خوشبختم !
و دستش را رو ب دختر دراز کرد .
دختر دستش را گرفت و گفت :
منم عاطفه ام .
- ۳.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط