{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کاملا واقعی....

داستان کاملا واقعی....
.
.
. رفتم خدمت..وقتی برگشتم دیدم داداشم ریش گذاشته و غمگین دم در نشسته!!گفتم داداش چی شده؟؟ به من بگو ... من طاقتشو دارم !!! گف برو تو بهت میگن!!!!
( کوله پشتیو پرت کردمو رفتم تو دیدم داداش کوچیکمم ریش گذاشته و غمباد گرفته!!! پرسیدم داداش چی شده ؟؟ بابا طوریش شده؟؟؟ بگو!!! گف برو تو بابا بهت میگه !!!رفتم میبینم بابام ریش بلند و صورت پر از غم نشسته داره سیگار میکشه!!!
اینجا بود که فهمیدم یه اتفاق واسه مادرم افتاده !! گفتم بابا مامان چش شده!!! بگو به من ...بابام یه دفهزد زیر گوشمو گفت :مرتیکه خر !!!رفتی خدمت خو به جهنم !!!چرا ماشین ریش تراشو با خودت بردی ????هههههه
دیدگاه ها (۵)

حتی اگه شاعر به صراحت می گفت:عزیزم دلم برات تنگ شده بیا بریم...

یکی داشت گشاد گشاد راه میرفت، دو تا پزشک متخصص، از پشت میبی...

اون دخترای که تو این سرما یه شال نازک میپوشنو گردنو گوششونو ...

دایناسور پسر : میای خونمون؟؟؟دایناسور دختر : نه !دایناسور پس...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

رمان دخت من

#اونـ_مالـ_منهـ Part6تا اومدم کنترل بردارم سیاهییویو یونگیپس...

رمان عشق مافیا پارت 2 از زبان ا/تگفتم : تو چی گفتی 😠🤨تو فکر ...

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

برده عمارت جئون

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

شاهزاده دوست داشتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط