پارت نوزدهم | زیر باران
پارت نوزدهم | زیر باران
از آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.
دیگر خبری از طعنهها و قلدریهایش نبود.
هر بار که لیانا از کنارش رد میشد، فقط نگاهش میکرد...
اما جرئت نزدیک شدن نداشت.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
آسمان ناگهان تیره شد.
چند ثانیه بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
دانشآموزها با عجله از ساختمان خارج شدند و هرکدام به سمتی دویدند.
لیانا زیر سایهبان ورودی ایستاده بود.
چترش را آن روز جا گذاشته بود.
با خودش گفت:
ـ «فقط امیدوارم زودتر بند بیاد...»
در همین لحظه، یک چتر مشکی بالای سرش باز شد.
بدون اینکه برگردد، حدس زد چه کسی است.
ـ «باز تو...»
جنگکوک کنار او ایستاده بود.
ـ «خیس میشی.»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «بهت ربطی نداره.»
جنگکوک لبش را روی هم فشرد.
ـ «هنوزم ازم ناراحتی...»
ـ «فکر کنم جوابش واضحه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
فقط صدای باران شنیده میشد.
بالاخره جنگکوک آرام گفت:
ـ «اون روز...»
ـ «وقتی گفتم فقط یه دختر لجبازی...»
نفس عمیقی کشید.
ـ «دروغ گفتم.»
لیانا آرام سرش را به سمتش برگرداند.
برای اولین بار، در چشمان جنگکوک خبری از غرور همیشگی نبود.
ـ «جلوی بچهها نمیخواستم چیزی بفهمن...»
ـ «همین.»
لیانا با ناراحتی خندید.
ـ «این که دلیل نشد.»
ـ «میدونم...»
جنگکوک خواست ادامه بدهد...
اما ناگهان چند نفر از اعضای تیم بسکتبال از دور صدایش زدند.
ـ «کاپیتان! اتوبوس تیم رسید!»
جنگکوک زیر لب کلافه گفت:
ـ «لعنتی...»
نگاهش دوباره روی لیانا نشست.
ـ «بعداً ادامه میدیم... قول میدم.»
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک چتر را به دست او داد.
ـ «تا خونه خیس نشی.»
و قبل از اینکه فرصت پس دادن چتر را پیدا کند، با عجله به سمت اتوبوس رفت.
لیانا در سکوت، رفتنش را نگاه میکرد.
گوشهی لبش، خیلی نامحسوس بالا رفت.
شاید...
فقط شاید...
جنگکوک واقعاً از حرفی که زده بود، پشیمان شده بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
از پشت پنجرهی ساختمان مدرسه، هانا با چشمانی پر از خشم آنها را تماشا میکرد.
این بار دیگر تصمیمش را گرفته بود.
اگر نتواند بین آن دو فاصله بیندازد...
زندگی لیانا را نابود خواهد کرد.
پآیآن پآرت نوزدهم...🏀⃢💍
از آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.
دیگر خبری از طعنهها و قلدریهایش نبود.
هر بار که لیانا از کنارش رد میشد، فقط نگاهش میکرد...
اما جرئت نزدیک شدن نداشت.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
آسمان ناگهان تیره شد.
چند ثانیه بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
دانشآموزها با عجله از ساختمان خارج شدند و هرکدام به سمتی دویدند.
لیانا زیر سایهبان ورودی ایستاده بود.
چترش را آن روز جا گذاشته بود.
با خودش گفت:
ـ «فقط امیدوارم زودتر بند بیاد...»
در همین لحظه، یک چتر مشکی بالای سرش باز شد.
بدون اینکه برگردد، حدس زد چه کسی است.
ـ «باز تو...»
جنگکوک کنار او ایستاده بود.
ـ «خیس میشی.»
لیانا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ «بهت ربطی نداره.»
جنگکوک لبش را روی هم فشرد.
ـ «هنوزم ازم ناراحتی...»
ـ «فکر کنم جوابش واضحه.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
فقط صدای باران شنیده میشد.
بالاخره جنگکوک آرام گفت:
ـ «اون روز...»
ـ «وقتی گفتم فقط یه دختر لجبازی...»
نفس عمیقی کشید.
ـ «دروغ گفتم.»
لیانا آرام سرش را به سمتش برگرداند.
برای اولین بار، در چشمان جنگکوک خبری از غرور همیشگی نبود.
ـ «جلوی بچهها نمیخواستم چیزی بفهمن...»
ـ «همین.»
لیانا با ناراحتی خندید.
ـ «این که دلیل نشد.»
ـ «میدونم...»
جنگکوک خواست ادامه بدهد...
اما ناگهان چند نفر از اعضای تیم بسکتبال از دور صدایش زدند.
ـ «کاپیتان! اتوبوس تیم رسید!»
جنگکوک زیر لب کلافه گفت:
ـ «لعنتی...»
نگاهش دوباره روی لیانا نشست.
ـ «بعداً ادامه میدیم... قول میدم.»
لیانا چیزی نگفت.
جنگکوک چتر را به دست او داد.
ـ «تا خونه خیس نشی.»
و قبل از اینکه فرصت پس دادن چتر را پیدا کند، با عجله به سمت اتوبوس رفت.
لیانا در سکوت، رفتنش را نگاه میکرد.
گوشهی لبش، خیلی نامحسوس بالا رفت.
شاید...
فقط شاید...
جنگکوک واقعاً از حرفی که زده بود، پشیمان شده بود.
اما هیچکدام نمیدانستند...
از پشت پنجرهی ساختمان مدرسه، هانا با چشمانی پر از خشم آنها را تماشا میکرد.
این بار دیگر تصمیمش را گرفته بود.
اگر نتواند بین آن دو فاصله بیندازد...
زندگی لیانا را نابود خواهد کرد.
پآیآن پآرت نوزدهم...🏀⃢💍
- ۱.۸k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط