---
---
📍 ویو: الا
chapter: 1
Raz dar Rag-ha
Part 35
سوار تاکسی شدم. راننده نگاهی به من انداخت، دستش رو روی فرمان بود.
راننده: خانم، حالتون خوبه؟...
الا (سرد): خوبم. فقط برو به آدرسی که میگم.
راننده: باشه خانم.
چند دقیقه بعد پیاده شدم. از تاکسی اومدم پایین و به سمت عمارت راه افتادم. هوا سنگین بود، نفسم تند.
پشت درِ اصلی، همون بادیگارد قدیمیمون ایستاده بود — کای، همکارِ چندسالهمون. وقتی منو دید سریع جلو اومد.
کای (نگران): الا خانم؟ چی شده؟ بخوام امبولانس صدا کنم؟
الا (بیتأمل): نه. فوراً لباس فرم پلیس بیار. باید برم زندان و یه نفر رو فراری بدم.
کای (مکث، مردد): ولی خانم...
الا (با لحنِ فرمانروا): گفتم برو! سریع!
کای: چشم.
کای برگشت و رفت، من هم بیحرکت یه قدم داخل عمارت گذاشتم. رفتم سمت اتاقم؛ درِ کمد رو باز کردم و جعبهٔ کمکهای اولیه رو برداشتم. نشستم روی تخت، نفسِ عمیقی کشیدم و با بند پارچهای محکم دورِ کمرم بستم — خون بند اومد، اما جایِ زخم هنوز عمیق بود. ضدعفونی چیزی نداشتم؛ وقت نبود.
فکر مزاحمم نمیذاشت آروم باشم: سووجون ممکن بود تا فردا حکم بگیره و تا آخر عمر پشتِ میلهها بمونه — اگر الآن او رو بیرون نیارم، فردا دیرِ دیرِ میشد. امشب باید انجامش میدادم.
الا (در دل): یونیفورمِ پلیس، زندان، فرار.
وقتِ شوخی نیست.
بلند شدم. زخم رو یکبار دیگر فشار دادم و راه افتادم — نقشهٔ شب توی سرم جا افتاده بود.
---
📍 ویو: الا
chapter: 1
Raz dar Rag-ha
Part 35
سوار تاکسی شدم. راننده نگاهی به من انداخت، دستش رو روی فرمان بود.
راننده: خانم، حالتون خوبه؟...
الا (سرد): خوبم. فقط برو به آدرسی که میگم.
راننده: باشه خانم.
چند دقیقه بعد پیاده شدم. از تاکسی اومدم پایین و به سمت عمارت راه افتادم. هوا سنگین بود، نفسم تند.
پشت درِ اصلی، همون بادیگارد قدیمیمون ایستاده بود — کای، همکارِ چندسالهمون. وقتی منو دید سریع جلو اومد.
کای (نگران): الا خانم؟ چی شده؟ بخوام امبولانس صدا کنم؟
الا (بیتأمل): نه. فوراً لباس فرم پلیس بیار. باید برم زندان و یه نفر رو فراری بدم.
کای (مکث، مردد): ولی خانم...
الا (با لحنِ فرمانروا): گفتم برو! سریع!
کای: چشم.
کای برگشت و رفت، من هم بیحرکت یه قدم داخل عمارت گذاشتم. رفتم سمت اتاقم؛ درِ کمد رو باز کردم و جعبهٔ کمکهای اولیه رو برداشتم. نشستم روی تخت، نفسِ عمیقی کشیدم و با بند پارچهای محکم دورِ کمرم بستم — خون بند اومد، اما جایِ زخم هنوز عمیق بود. ضدعفونی چیزی نداشتم؛ وقت نبود.
فکر مزاحمم نمیذاشت آروم باشم: سووجون ممکن بود تا فردا حکم بگیره و تا آخر عمر پشتِ میلهها بمونه — اگر الآن او رو بیرون نیارم، فردا دیرِ دیرِ میشد. امشب باید انجامش میدادم.
الا (در دل): یونیفورمِ پلیس، زندان، فرار.
وقتِ شوخی نیست.
بلند شدم. زخم رو یکبار دیگر فشار دادم و راه افتادم — نقشهٔ شب توی سرم جا افتاده بود.
---
- ۶.۰k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط