Chapter: 1
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 34
---
📍 ویو: الا
رفتم تو سالن عمارت. کسی نبود. هه.
الا: «سوهووو— کجایی؟ بیا بازی کنیم!»
سکوت جوابم رو داد. قبول نبودم کوتاه بیام.
الا: «بیا بیروننن… پس میخوای بازی کنی؟ قایمموشک؟ خوبه، دوست دارم. ولی قانون فرق داره، چون من قانونو مینویسم؛ هر کی اونرو سریعتر بکشه، اون برندهست.»
با شتاب رفتم سمت کمد و درشو باز کردم—خالی بود. نفسم تندتر شد. انگار هرچی دیرتر پیدات کنم، دلم بیشتر میخواست بکشتَت.
به دستهی مبل تکیه دادم، چشمهام میگردید؛ منتظر بودم اون— یا چیزی که ازش مونده— پیداش شه.
الا: «خودت به زودی میای بی...»
ـ اخخ! عوضییی! چه غلطی کردییییی؟!
یکدفعه تیزی مثل برق خورد تو پهلوم. دستام از تعجب شل شد. سوهو روبهرویم بود؛ چاقویی در دستش، تیغهاش تا بیرحمی توی پهلوم فرو رفته بود. دستش محکم روی دسته بود، نگاهم میکرد—ترس، پشیمونی و چیزی مثل تصمیم توی چشماش موج میزد.
با جیغ و بغض چاقو رو از پهلوم کشیدم بیرون. طعمِ فلز و درد و ترس همهجا بود. خون داغ روی انگشتهام جمع شد. سوهو، وحشتزده، یک قدم عقب رفت و ایستاد—دستش میلرزید، چشمهاش گشاد شده بود.
سکوت برگشت، اما اینبار سنگینتر و نفوذپذیرتر از همیشه بود.خوب؛ ادامه میدم — از همون جای تند و تیز و از ویوِ الا، ضربتی و کوتاه، بدون کشوقوس اضافه:
چاقو رو کشیدم بیرون. خون داغ پاشید روی دستم، روی زمین. طعمِ فلز هنوز روی زبونم بود. هوا تند و تیز شده بود؛ انگار هر نفس یه اعلان جنگ بود.
بهش خیره شدم. سوهو عقب رفت، دستش میلرزید. چشمهاش پر از چیزی بود که اسمش شاید پشیمونی بود، یا ترسِ لو رفتن. صدای قلبم تو گوشم میکوبید.
الا (زمزمهوار، شبیه تهدید): چرا؟! چرا این کارو کردی؟
سوهو نتونست حرفی بزنه. فقط نگاه میکرد. هیچ بهانهای نداشت.
دستم رو فشار دادم روی زخمِ پهلوم. درد مثل آتش میپرید، اما گرمای خشمِ من سردش میکرد. با حرصِ زنندهای یه تکه پارچه از روی میز کندم و دورِ کمرم بستم؛ بندش رو محکم کشیدم تا خون بند بیاد.
الا (بلندتر، با خشونت): گوش کن سوهو. هر کاری کردی، جوابشو پس میدی. اگه فکر کردی با زدنِ من همهچی تموم میشه، سخت در اشتباهی.
اون هنوز عقبنشینی میکرد. بعد با صدای خفهای گفت: «الا… من…» و قطع شد. کلمههاش وزن نداشتن.
یه خندهی تلخ از گلوم بیرون زد. بلند شدم، چشمام سیاه شده بود. دستمو بردم سمتش — نه برای نوازش، برای فشار. نزدیکش رفتم و با آرامشِ قاتلانهای گفتم: «برو، قبل از اینکه کارمون به جاهای بد بکشه. اگر یه قدم دیگه برداری، خودم میکشمت.»
چیزی تو چشماش شکست. بدون اینکه حرفی بزنه، برگشت و از اتاق زد بیرون. در بسته شد و سکوت برگشت — این بار سنگینتر و خطخوردهتر از همیشه.
من روی مبل ولو شدم، نفسهام تند و مچاله. دستمو باز کردم؛ خون روی انگشتام خشک میشد. دردِ لهجهدارِ پهلوم رو حس میکردم اما از درد بدتر، دردی که از خیانت میسوزوند.
الا (در دل): اول سوهو، بعد بقیه.
باید بپرم بالا. باید یونیفورم رو بگیرم. باید برم زندان. باید حقیقت رو بیرون بکشم.
بلند شدم. رفتم سمت میز. تو پوشهها دقیق گشتم — همون پوشهای که سوهو گذاشته بود تا من ببینم. عکسها، شمارهها، یادداشتها؛ همهچی اونجا بود. اسمها میرقصیدن روی کاغذ. یه نام بیشتر از بقیه برق زد — اسمِ کسی که باید آزادش کنم.
بندِ پارچه رو محکمتر بستم. خون کمتر شد، ولی هنوز بود. آتیشِ نقشهم روشنتر از قبل بود. انگشتام میلرزیدن، ولی قلبم آروم بود؛ سرد و متمرکز.
الا (زمزمه): منتظر باش سوهو. هر چی کردن، پس داده میشه.
حالا باید آماده شم. یونیفورم، زندان، نقشه. شروعِ انتقامه.
در اتاق رو باز کردم و با قدمهای ساکت و مطمئن رفتم سمت راهرو — عمارت بزرگ بود، ولی من اینجا بزرگتر از همیشه حس میکردم.
---
Rāz dar Rag-hā
Part 34
---
📍 ویو: الا
رفتم تو سالن عمارت. کسی نبود. هه.
الا: «سوهووو— کجایی؟ بیا بازی کنیم!»
سکوت جوابم رو داد. قبول نبودم کوتاه بیام.
الا: «بیا بیروننن… پس میخوای بازی کنی؟ قایمموشک؟ خوبه، دوست دارم. ولی قانون فرق داره، چون من قانونو مینویسم؛ هر کی اونرو سریعتر بکشه، اون برندهست.»
با شتاب رفتم سمت کمد و درشو باز کردم—خالی بود. نفسم تندتر شد. انگار هرچی دیرتر پیدات کنم، دلم بیشتر میخواست بکشتَت.
به دستهی مبل تکیه دادم، چشمهام میگردید؛ منتظر بودم اون— یا چیزی که ازش مونده— پیداش شه.
الا: «خودت به زودی میای بی...»
ـ اخخ! عوضییی! چه غلطی کردییییی؟!
یکدفعه تیزی مثل برق خورد تو پهلوم. دستام از تعجب شل شد. سوهو روبهرویم بود؛ چاقویی در دستش، تیغهاش تا بیرحمی توی پهلوم فرو رفته بود. دستش محکم روی دسته بود، نگاهم میکرد—ترس، پشیمونی و چیزی مثل تصمیم توی چشماش موج میزد.
با جیغ و بغض چاقو رو از پهلوم کشیدم بیرون. طعمِ فلز و درد و ترس همهجا بود. خون داغ روی انگشتهام جمع شد. سوهو، وحشتزده، یک قدم عقب رفت و ایستاد—دستش میلرزید، چشمهاش گشاد شده بود.
سکوت برگشت، اما اینبار سنگینتر و نفوذپذیرتر از همیشه بود.خوب؛ ادامه میدم — از همون جای تند و تیز و از ویوِ الا، ضربتی و کوتاه، بدون کشوقوس اضافه:
چاقو رو کشیدم بیرون. خون داغ پاشید روی دستم، روی زمین. طعمِ فلز هنوز روی زبونم بود. هوا تند و تیز شده بود؛ انگار هر نفس یه اعلان جنگ بود.
بهش خیره شدم. سوهو عقب رفت، دستش میلرزید. چشمهاش پر از چیزی بود که اسمش شاید پشیمونی بود، یا ترسِ لو رفتن. صدای قلبم تو گوشم میکوبید.
الا (زمزمهوار، شبیه تهدید): چرا؟! چرا این کارو کردی؟
سوهو نتونست حرفی بزنه. فقط نگاه میکرد. هیچ بهانهای نداشت.
دستم رو فشار دادم روی زخمِ پهلوم. درد مثل آتش میپرید، اما گرمای خشمِ من سردش میکرد. با حرصِ زنندهای یه تکه پارچه از روی میز کندم و دورِ کمرم بستم؛ بندش رو محکم کشیدم تا خون بند بیاد.
الا (بلندتر، با خشونت): گوش کن سوهو. هر کاری کردی، جوابشو پس میدی. اگه فکر کردی با زدنِ من همهچی تموم میشه، سخت در اشتباهی.
اون هنوز عقبنشینی میکرد. بعد با صدای خفهای گفت: «الا… من…» و قطع شد. کلمههاش وزن نداشتن.
یه خندهی تلخ از گلوم بیرون زد. بلند شدم، چشمام سیاه شده بود. دستمو بردم سمتش — نه برای نوازش، برای فشار. نزدیکش رفتم و با آرامشِ قاتلانهای گفتم: «برو، قبل از اینکه کارمون به جاهای بد بکشه. اگر یه قدم دیگه برداری، خودم میکشمت.»
چیزی تو چشماش شکست. بدون اینکه حرفی بزنه، برگشت و از اتاق زد بیرون. در بسته شد و سکوت برگشت — این بار سنگینتر و خطخوردهتر از همیشه.
من روی مبل ولو شدم، نفسهام تند و مچاله. دستمو باز کردم؛ خون روی انگشتام خشک میشد. دردِ لهجهدارِ پهلوم رو حس میکردم اما از درد بدتر، دردی که از خیانت میسوزوند.
الا (در دل): اول سوهو، بعد بقیه.
باید بپرم بالا. باید یونیفورم رو بگیرم. باید برم زندان. باید حقیقت رو بیرون بکشم.
بلند شدم. رفتم سمت میز. تو پوشهها دقیق گشتم — همون پوشهای که سوهو گذاشته بود تا من ببینم. عکسها، شمارهها، یادداشتها؛ همهچی اونجا بود. اسمها میرقصیدن روی کاغذ. یه نام بیشتر از بقیه برق زد — اسمِ کسی که باید آزادش کنم.
بندِ پارچه رو محکمتر بستم. خون کمتر شد، ولی هنوز بود. آتیشِ نقشهم روشنتر از قبل بود. انگشتام میلرزیدن، ولی قلبم آروم بود؛ سرد و متمرکز.
الا (زمزمه): منتظر باش سوهو. هر چی کردن، پس داده میشه.
حالا باید آماده شم. یونیفورم، زندان، نقشه. شروعِ انتقامه.
در اتاق رو باز کردم و با قدمهای ساکت و مطمئن رفتم سمت راهرو — عمارت بزرگ بود، ولی من اینجا بزرگتر از همیشه حس میکردم.
---
- ۴.۷k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط