{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردم

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردم

ماه‌ها گذشت.

اولش سخت بود.

خیلی سخت‌تر از چیزی که فکر می‌کردم.

شهر جدید.

آدم‌های جدید.

مسئولیت‌های جدید.

بعضی شب‌ها هنوز دلم برای روزهای قبل تنگ می‌شد.

برای خنده‌های دوست‌هام.

برای قدم زدن‌های طولانی با جونگکوک.

برای حس آشنایی که کنار آدم‌های مهم زندگی‌ام داشتم.

اما هر بار که دلم می‌گرفت، دفتر نقاشی‌ام را باز می‌کردم.

و به خودم یادآوری می‌کردم:

من اینجا نیامدم که از گذشته فرار کنم.

آمدم که خودم را بیشتر بشناسم.

---

یه روز بعد از تمام شدن یکی از پروژه‌ها، ایمیلی دریافت کردم.

نوشته بودند یکی از نقاشی‌هایم برای یک نمایش کوچک انتخاب شده.

چند دقیقه فقط به صفحه نگاه کردم.

همون دختری که سال‌ها نقاشی‌هایش را پنهان می‌کرد...

حالا آدم‌هایی بودند که می‌خواستند آن‌ها را ببینند.

لبخند زدم.

نه به خاطر اینکه بالاخره ثابت کردم ارزش دارم.

بلکه چون فهمیدم از اول هم لازم نبود چیزی را ثابت کنم.

---

شب همان روز با جونگکوک تماس گرفتم.

وقتی جواب داد، اولین چیزی که گفت:

ـ «از صدات معلومه یه اتفاق خوب افتاده.»

خندیدم.

ـ «چطور فهمیدی؟»

گفت:

ـ «چون وقتی خوشحالی، دیگه اون لبخند مصنوعی همیشگی رو نمی‌زنی.»

چند لحظه ساکت شدم.

چقدر عجیب بود...

یه نفر پیدا شده بود که حتی تفاوت بین لبخندهای من رو می‌فهمید.

---

خبر نمایشگاه رو بهش گفتم.

خیلی خوشحال شد.

گفت:

ـ «می‌دونی اولین چیزی که یادم اومد چی بود؟»

پرسیدم:

ـ «چی؟»

ـ «اون دختری که دفترش رو محکم گرفته بود و نمی‌خواست کسی ببینتش.»

لبخند زدم.

ـ «اون دختر خیلی ترسو بود.»

جونگکوک آروم گفت:

ـ «نه. اون دختر فقط مدت زیادی منتظر بود یکی بهش بگه که مهمه.»

چشم‌هام خیس شد.

چون حالا می‌تونستم خودم هم این جمله رو به خودم بگم.

---

چند ماه بعد، وقتی دوباره همدیگه رو دیدیم، حس عجیبی داشتم.

نه مثل قبل که فکر می‌کردم باید برای دوست‌داشتنی بودن تلاش کنم.

نه مثل گذشته که می‌ترسیدم کسی ترکم کنه.

فقط دو نفر بودیم که هر کدوم مسیر خودشون رو طی کرده بودن.

کنار هم.

نه وابسته به هم.

---

اون شب، دوباره دفتر نقاشی‌ام رو باز کردم.

صفحه اول هنوز همون نقاشی هفت سالگی بود.

یه نقاشی ساده که هیچ‌کس آن روز ندیده بود.

اما حالا بهش نگاه کردم و لبخند زدم.

چون فهمیدم ارزش اون نقاشی هیچ‌وقت به این نبود که کسی تحسینش کنه.

ارزشش به این بود که یه دختر کوچولو با تمام وجودش خواسته بود چیزی زیبا خلق کنه.

و اون دختر هنوز درون من بود.

---

گاهی زندگی با یک اتفاق بزرگ تغییر نمی‌کند.

گاهی با چند لحظه کوچک تغییر می‌کند.

با یک نفر که واقعاً گوش می‌دهد.

با یک دوستی که کنارت می‌ماند.

با شجاعت اینکه خودت را نشان بدهی.

و با روزی که بالاخره جلوی آینه بایستی و به خودت بگویی:

«من تو را می‌بینم.»


(پایان فصل اول)🌸
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹ | فاصله‌ای که نزدیک‌ترمان کردبعد از اون شب، چند روزی ...

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشتهگاهی فکر می‌کنیم وقتی از یه مر...

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردمبعد از اون روز، دیدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط