از اتاق بیرون دویدن و با ندیمه ای که جونگمین رو بغل کرده بود ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³³
از اتاق بیرون دویدن و با ندیمه ای که جونگمین رو بغل کرده بود مواجه شدن.
ندیمه تعظیمی کرد.
تهیونگ جونگمین رو محکم بغل کرد.
-چیکارش کردی که گریه میکنه؟
-شاهزاده جئون من فقط- من فقط از روی زمین بغلشون کردم تا اسیبی نبینن
-گمشو
ندیمه سریع از اونجا دور شد.
-ایگووو جونگمین کوچولوی ما یاد گرفته چهار دست و پا بره؟
و موهای جونگمین که تو بغل تهیونگ بود رو بهم ریخت.
-نینی بد! دیگه اینکارو نکنی ها! از اتاق بیرون نرو!
جونگمین اخم کرد و نق زد و با دست کوچکش روی شونه ی تهیونگ زد.
-هی! بیا اینجا ببینم! نباید مامانی رو بزنی!
جونگمین انگشتش رو روی لب های جونگکوک گذاشت.
-منو ساکت میکنی بچه؟
تهیونگ خندید.
-خیلی خب... دیگه وقت خوابه!
جونگمین دست و پا زد و خواست از بغلش بیرون بیاد ولی جونگکوک فقط یه شیشه شیر توی دهنش کرد و تکونش داد تا بخوابه.
-زودباش پسر خوب... بگیر بخواب...
کمی بعد جونگمین خوابش برد و جونگکوک اروم توی تختش گذاشت و در اتاق رو قفل کرد و روی تهیونگ خیمه زد.
تهیونگ سرخ شد که باعث شد جونگکوک بلند بخنده و گونه سرخش رو محکم ببوسه.
-خیلی نازی ته انگار نه انگار که اون کوچولوی هورنی تو بودی که وقتی حامله بودی منو-
-نهههه!
-باشه باشه( خنده )
لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید و محکم و عمیق مکید.
-تو زیباترین و معصوم ترین فرشته ای هستی که دیدم تهیونگ کوچولوی من...
...
-بگو مامان!
(هم بابا میتونی بگی هم مامان و بعضیا چون باتم پسره دوتاش رو بابا میگن ولی من دوست دارم تهیونگ مامان باشه)
-ب-با-با
-بابا نه! مامان!
-با-با!
-چرااااا!! بابا نه! مامان!!
-با-با
چشم هاش پر از اشک شد.
-تو منو دوس نداریییییی! اصن برو پیش همون بابا-
جونگکوک از پشت بغلش کرد.
-هیننن!
-چیشده؟ چرا گریه میکنی دارلینگ؟
-جونگمینی منو دوس ندارههه
با هق هق گفت.
-چرا همچین فکری کردی هوم؟
تهیونگ رو رو به خودش برگردوند و اشک هاش رو بوسید.
-هی میگم بگو مامان بعد فقط میگه بابا!
بازم با هق هق گفت و به جونگمین که با چشم های درشتش بهشون نگاه میکرد و اسباب بازیش رو میجوید اشاره کرد.
-اینجوری نیست ته... میدونی چرا میگه بابا؟ چون تو پسری فکر کرده که باید بگه بابا وگرنه تو رو دوست داره نه من رو
-و-واقعنی؟
با چشم های امیدوار و خیسش به جونگکوک نگاه کرد و اشک هاش رو پاک کرد.
-میخوای ببینی؟
تهیونگ سر تکون داد.
جونگمین رو بغل کرد و جلوی خودشون نگه داشت.
-خوب گوش کن نخود کوچولو! اگه بخوای از بین من و مامانی یکی رو انتخاب کنی پیش کی میری؟
و با چشم هاش به تهیونگ اشاره کرد.
جونگمین کمی فکر کرد و بعد از نگاه کردن به جونگکوک دست هاش رو سمت تهیونگ دراز کرد.
تهیونگ با ذوق جونگمین رو بغل کرد و گونه اش رو بوسید.
-دیدی؟ بهت که گفتم!
-ما-ما
تهیونگ محکم بغلش کرد.
-بلاخره گفتییی
~~~~~~~~~~
منو از نظراتتون محروم نکنینننن🪽✨
از اتاق بیرون دویدن و با ندیمه ای که جونگمین رو بغل کرده بود مواجه شدن.
ندیمه تعظیمی کرد.
تهیونگ جونگمین رو محکم بغل کرد.
-چیکارش کردی که گریه میکنه؟
-شاهزاده جئون من فقط- من فقط از روی زمین بغلشون کردم تا اسیبی نبینن
-گمشو
ندیمه سریع از اونجا دور شد.
-ایگووو جونگمین کوچولوی ما یاد گرفته چهار دست و پا بره؟
و موهای جونگمین که تو بغل تهیونگ بود رو بهم ریخت.
-نینی بد! دیگه اینکارو نکنی ها! از اتاق بیرون نرو!
جونگمین اخم کرد و نق زد و با دست کوچکش روی شونه ی تهیونگ زد.
-هی! بیا اینجا ببینم! نباید مامانی رو بزنی!
جونگمین انگشتش رو روی لب های جونگکوک گذاشت.
-منو ساکت میکنی بچه؟
تهیونگ خندید.
-خیلی خب... دیگه وقت خوابه!
جونگمین دست و پا زد و خواست از بغلش بیرون بیاد ولی جونگکوک فقط یه شیشه شیر توی دهنش کرد و تکونش داد تا بخوابه.
-زودباش پسر خوب... بگیر بخواب...
کمی بعد جونگمین خوابش برد و جونگکوک اروم توی تختش گذاشت و در اتاق رو قفل کرد و روی تهیونگ خیمه زد.
تهیونگ سرخ شد که باعث شد جونگکوک بلند بخنده و گونه سرخش رو محکم ببوسه.
-خیلی نازی ته انگار نه انگار که اون کوچولوی هورنی تو بودی که وقتی حامله بودی منو-
-نهههه!
-باشه باشه( خنده )
لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید و محکم و عمیق مکید.
-تو زیباترین و معصوم ترین فرشته ای هستی که دیدم تهیونگ کوچولوی من...
...
-بگو مامان!
(هم بابا میتونی بگی هم مامان و بعضیا چون باتم پسره دوتاش رو بابا میگن ولی من دوست دارم تهیونگ مامان باشه)
-ب-با-با
-بابا نه! مامان!
-با-با!
-چرااااا!! بابا نه! مامان!!
-با-با
چشم هاش پر از اشک شد.
-تو منو دوس نداریییییی! اصن برو پیش همون بابا-
جونگکوک از پشت بغلش کرد.
-هیننن!
-چیشده؟ چرا گریه میکنی دارلینگ؟
-جونگمینی منو دوس ندارههه
با هق هق گفت.
-چرا همچین فکری کردی هوم؟
تهیونگ رو رو به خودش برگردوند و اشک هاش رو بوسید.
-هی میگم بگو مامان بعد فقط میگه بابا!
بازم با هق هق گفت و به جونگمین که با چشم های درشتش بهشون نگاه میکرد و اسباب بازیش رو میجوید اشاره کرد.
-اینجوری نیست ته... میدونی چرا میگه بابا؟ چون تو پسری فکر کرده که باید بگه بابا وگرنه تو رو دوست داره نه من رو
-و-واقعنی؟
با چشم های امیدوار و خیسش به جونگکوک نگاه کرد و اشک هاش رو پاک کرد.
-میخوای ببینی؟
تهیونگ سر تکون داد.
جونگمین رو بغل کرد و جلوی خودشون نگه داشت.
-خوب گوش کن نخود کوچولو! اگه بخوای از بین من و مامانی یکی رو انتخاب کنی پیش کی میری؟
و با چشم هاش به تهیونگ اشاره کرد.
جونگمین کمی فکر کرد و بعد از نگاه کردن به جونگکوک دست هاش رو سمت تهیونگ دراز کرد.
تهیونگ با ذوق جونگمین رو بغل کرد و گونه اش رو بوسید.
-دیدی؟ بهت که گفتم!
-ما-ما
تهیونگ محکم بغلش کرد.
-بلاخره گفتییی
~~~~~~~~~~
منو از نظراتتون محروم نکنینننن🪽✨
- ۶.۰k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط