{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرابااین همه دردنهانی من نمی میرم

چرابااین همه دردنهانی من نمی میرم
ززخم خنجر نامهربانی من نمی میرم
میان کوچه های سردتنهایی گرفتارم
شده چرخ جفای زندگانی من نمی میرم
زپاافتادم ازدست دل شیدای سرگردان
هلاکم کرده پای ناتوانی،من نمی میرم
به دریای بلای غم میان موج بی مهری
شکسته زورق عشق جوانی،من نمی میرم
به کوی دلبرخلوت نشین راهی نمی بینم
چرادرجاده های لامکانی من نمی میرم
درون خلوت سینه گرفتارآمدم ای دل
اگردرخلوتم باقی بمانی من نمی میرم
به گرداب جفای چشم هایت غوطه ورگشتم
به آغوش وفایت گربخوانی من نمی میرم
به امیدی مگرروزی ببینم روی ماهت را
بگویم فاش ای دنیای فانی من نمی میرم
دیدگاه ها (۸)

لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود .فال حافظ ، چای وقهو...

تو کنارم باش اصلا شعرهایم مال توهر چه از تاثیر چشمت می سرایم...

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبودمن‌که پیشانی نوشتم جز پریش...

نمیخواهم دلت جای کسی باشد بجای منبه دنبال تو جاپای کسی باشد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط