{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود .

لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود .
فال حافظ ، چای وقهوه ، استکان بی رحم بود .
"ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"
کاروان رفت و همیشه ساربان بی رحم بود !
عصر یک پاییز برگی شد جدا از شاخه اش ،
می برد آن برگ را آبی روان ، بی رحم بود !
با زمان درگیرم و این اتفاقی خوب نیست ،
هر زمانی فکر می کردم به آن...بی رحم بود !
باید از ساعت بخواهم اندکی فرصت دهد ،
لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود !
دیدگاه ها (۱۳)

تو کنارم باش اصلا شعرهایم مال توهر چه از تاثیر چشمت می سرایم...

لحظہ اےحوصلہ ڪن تاشنوےحال مراقاصدڪ گوش بده باز ڪنے بال...

چرابااین همه دردنهانی من نمی میرمززخم خنجر نامهربانی من نمی ...

غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبودمن‌که پیشانی نوشتم جز پریش...

🌱 یادش بخیر...یادش بخیر روزهایی که زنگ در خانه را با دست می‌...

باد سردی وزید. از سمت جنگل سایه، صدایی شبیه نجواهای دوردست ب...

🏰 قصر تاریکیقسمت ۷: میان ترس و اعتمادصدای سنگین آن در، هنوز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط