{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۳
-مطهره خانم با ایمان ما هم کلاسیند.
ابروهاي مامان بالا پریدند.
-که اینطور!
ایمان اخمی کرد و آروم گفت: مهردادم اومده؟
سري تکون دادم که نفس عصبی کشید.
با استرس بهش نگاه کردم.
با دیدن سحر پشت سر ایمان که کنار نیما بود و
حرف میزد عصبانیت وجودمو پر کرد و بیاراده
دستم مشت شد.
یعنی الان جاي محدثه خالیه.
همه به سمت صندلی و مبلها رفتند.
الان میفهمم که این همه صندلی و مبل توي سالن
این عمارت به چه دردي میخوره.
به سمت همه رفتم.
نگاهم تو نگاه نیما گره خورد که ابروهاش بالا پریدند
و از سر تا پامو برانداز کرد.
نگاه عصبی بهش انداختم که خندید و روي یه مبل
نشست.
صداي گوشیم بلند شد که وایسادم و از جیبم
بیرونش آوردم.
پیامی از مهرداد بود.
بازش کردم که دیدم نوشته: تا قاطی نکردم برو بشین، نبینمم به نیما یا ایمان نگاه کنی.
نفسمو به بیرون فوت کردم و بهش نگاه کردم.
با سر اشاره کرد که بشینم.
هی خدا!
رو یکی از صندلیهاي خالی نشستم.
از اینکه اون زن عموم و ارشیا نیومده بودند کلی
خوشحال بودم.
دیگه نمیخوام چشمم به چشم اون ارشیاي عوضی
بیوفته.
بالاخره مثل دفعهی پیش، بزرگها ازمون جدا شدند
و توي حیاط رفتند.
اونجا آقاجون به خدمتکارها گفته بود که فرش پهن کنند؛ آتیش روشن کنند و بلال درست کنند.
سپیده و نجلا و مهلا به همراه چندتا از نوههاي
اونها توي اتاق میز بیلیارد که اتاقکش بیرون از
ساختمون بود رفته بودند.
بیخیال اونهایی که نشسته بودند مشغول میوه
خوردن شدم.
با صداي ایمان سریع بهش نگاه کردم.
_مطهره؟
اول نگاه پر استرسی به مهرداد که اخم داشت
انداختم و بعد رو به اون گفتم: بله؟
-فردا استاد رحیمی امتحانو کنسل کرده؟
سري تکون دادم.
-آره، گفت شایدم نیاد، تا ساعت یازده امشب تو
گروه اطلاع میده که کلاس کنسله یا نه.
آهانی گفت.
با صداي مهرداد سریع بهش نگاه کردم.
-مطهره خانم؟
-بله؟
-پس اگه فردا کلاستون کنسل شد شرکت بیاین.
_چشم.
به سحري که خونسرد میوه کوفت میکرد نگاهی
انداختم و رو به نیما گفتم: آقا نیما، درمورد سحر
چیزي فهمیدید؟
پوزخندي کنج لب سحر نشست.
نیما: میگه بخاطر عشق و عاشقیه.
پوزخندي زدم.
مهرداد عصبی گفت: جا داره که الان زنگ پلیس
بزنم، اونا بلدند خوب از دهنش حرف بیرون بکشند.
اما سحر بیخیال به خوردنش ادامه داد.
ایمان با اخم گفت: قضیه چیه؟
_بیخیال.
چشم غرهاي که مهرداد بهم رفت از نگاهم دور نموند.
ایمان: حالا مهرداد خان، بیماریت بهتر شده؟
انگار قلبم واسه یه لحظه نزد و با ترس بهش نگاه کردم.
ایمان نه، توروخدا نگو بیچارم میکنه.
مهرداد با اخم گفت: چی داري میگی؟ چه بیماري
اي؟
ایمان پوزخند کم رنگی زد.
_یعنی خودت نمیدونی؟
مهرداد نگاه تندي به منی که از ضربان قلبم داشتن
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۴پس میوفتادم انداخت و بعد رو به او...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۵یقهی مهرداد رو گرفت اما نیما سریع...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۲-برو کنار مامان بشین بچه ننه، نمی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۱نگاهم به سپیده خورد که با یه پوزخ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با تعجب قد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط