𝒫𝒶𝓇𝓉 19
𝒫𝒶𝓇𝓉 19
عقد با رئیس مافیا
ات با ناباوری به مرد روبهرویش نگاه کرد.
شباهت او به کانگ جون باورنکردنی بود؛ همان قد، همان چهره و تقریباً همان صدا.
اما نگاهش کاملاً متفاوت بود.
تهیونگ سرد پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«اسمم کانگ دووونِه.»
ات با تعجب گفت:
«برادر کانگ جون؟»
دووون سر تکان داد.
«بالاخره یکی منو شناخت.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«سند رو بده.»
دووون سند را بالا گرفت.
«اول باید بدونی چرا اینجا هستی.»
تهیونگ اخم کرد.
«من برای جواب گرفتن اومدم، نه گوش دادن به تهدید.»
دووون خندید.
«هنوز هم همون تهیونگی... همیشه فکر میکنی قدرت یعنی جواب همه چیز رو میدونی.»
هانا آرام گفت:
«دووون، بازی رو تموم کن.»
دووون به او نگاه کرد.
«تو هنوز هم طرف اون هستی؟»
هانا جواب داد:
«این بار، انتخابم رو کردم.»
دووون ناگهان سند را روی میز گذاشت.
«پس بخونید.»
تهیونگ سند را باز کرد.
چند صفحه اول مربوط به معاملات قدیمی خانوادهها بود.
اما صفحه آخر...
نامی نوشته شده بود که ات را شوکه کرد.
نام پدر ات.
پایین آن، یک جمله وجود داشت:
«اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، دخترم نباید هرگز با خانواده کیم متحد شود.»
ات آرام گفت:
«پس چرا من با تهیونگ ازدواج کردم؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
دووون لبخند تلخی زد.
«چون کسی عمداً این بخش از وصیت پدرت رو پنهان کرد.»
ات به تهیونگ نگاه کرد.
«تو میدونستی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نه.»
دووون گفت:
«تهیونگ خبر نداشت. اما کسی که این ازدواج رو ترتیب داد، از همه چیز خبر داشت.»
هانا ناگهان گفت:
«پس... کسی که ازدواج رو پیشنهاد کرد...»
سکوت سنگینی برقرار شد.
ات آهسته گفت:
«پدرم؟»
دووون جواب داد:
«نه.»
او به سمت تهیونگ نگاه کرد.
«پدرت.»
تهیونگ خشکش زد.
«پدر من سالهاست مرده.»
دووون آرام گفت:
«دقیقاً.»
ات با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
دووون سند را بست.
«یعنی قبل از مرگش، کسی رو مأمور کرد که سالها بعد این ازدواج رو عملی کنه.»
تهیونگ با صدای آرام اما خشمگین گفت:
«اسمش رو بگو.»
دووون لبخندش را از دست داد.
«اگر اسمش رو بدونی، دیگه هیچکدومتون نمیتونید به زندگی قبلیتون برگردید.»
در همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه پایین بلند شد.
همه برگشتند.
دووون فوراً سند را برداشت.
تهیونگ گفت:
«هیچکس تکون نخوره.»
اما صدای قدمهای چند نفر از پایین میآمد.
و یک صدا از تاریکی فریاد زد:
«سند رو تحویل بدید... وگرنه این بار هیچکس از این خونه خارج نمیشه.»
تهیونگ جلوی ات ایستاد.
و این بار، دشمنانشان فقط برای سند نیامده بودند...
آنها دنبال ات هم بودند.
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
عقد با رئیس مافیا
ات با ناباوری به مرد روبهرویش نگاه کرد.
شباهت او به کانگ جون باورنکردنی بود؛ همان قد، همان چهره و تقریباً همان صدا.
اما نگاهش کاملاً متفاوت بود.
تهیونگ سرد پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«اسمم کانگ دووونِه.»
ات با تعجب گفت:
«برادر کانگ جون؟»
دووون سر تکان داد.
«بالاخره یکی منو شناخت.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«سند رو بده.»
دووون سند را بالا گرفت.
«اول باید بدونی چرا اینجا هستی.»
تهیونگ اخم کرد.
«من برای جواب گرفتن اومدم، نه گوش دادن به تهدید.»
دووون خندید.
«هنوز هم همون تهیونگی... همیشه فکر میکنی قدرت یعنی جواب همه چیز رو میدونی.»
هانا آرام گفت:
«دووون، بازی رو تموم کن.»
دووون به او نگاه کرد.
«تو هنوز هم طرف اون هستی؟»
هانا جواب داد:
«این بار، انتخابم رو کردم.»
دووون ناگهان سند را روی میز گذاشت.
«پس بخونید.»
تهیونگ سند را باز کرد.
چند صفحه اول مربوط به معاملات قدیمی خانوادهها بود.
اما صفحه آخر...
نامی نوشته شده بود که ات را شوکه کرد.
نام پدر ات.
پایین آن، یک جمله وجود داشت:
«اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، دخترم نباید هرگز با خانواده کیم متحد شود.»
ات آرام گفت:
«پس چرا من با تهیونگ ازدواج کردم؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
دووون لبخند تلخی زد.
«چون کسی عمداً این بخش از وصیت پدرت رو پنهان کرد.»
ات به تهیونگ نگاه کرد.
«تو میدونستی؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«نه.»
دووون گفت:
«تهیونگ خبر نداشت. اما کسی که این ازدواج رو ترتیب داد، از همه چیز خبر داشت.»
هانا ناگهان گفت:
«پس... کسی که ازدواج رو پیشنهاد کرد...»
سکوت سنگینی برقرار شد.
ات آهسته گفت:
«پدرم؟»
دووون جواب داد:
«نه.»
او به سمت تهیونگ نگاه کرد.
«پدرت.»
تهیونگ خشکش زد.
«پدر من سالهاست مرده.»
دووون آرام گفت:
«دقیقاً.»
ات با تعجب پرسید:
«یعنی چی؟»
دووون سند را بست.
«یعنی قبل از مرگش، کسی رو مأمور کرد که سالها بعد این ازدواج رو عملی کنه.»
تهیونگ با صدای آرام اما خشمگین گفت:
«اسمش رو بگو.»
دووون لبخندش را از دست داد.
«اگر اسمش رو بدونی، دیگه هیچکدومتون نمیتونید به زندگی قبلیتون برگردید.»
در همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه پایین بلند شد.
همه برگشتند.
دووون فوراً سند را برداشت.
تهیونگ گفت:
«هیچکس تکون نخوره.»
اما صدای قدمهای چند نفر از پایین میآمد.
و یک صدا از تاریکی فریاد زد:
«سند رو تحویل بدید... وگرنه این بار هیچکس از این خونه خارج نمیشه.»
تهیونگ جلوی ات ایستاد.
و این بار، دشمنانشان فقط برای سند نیامده بودند...
آنها دنبال ات هم بودند.
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
- ۱۲۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط