𝒫𝒶𝓇𝓉 18
𝒫𝒶𝓇𝓉 18
عقد با رئیس مافیا
هوا در پل هان سنگین شده بود.
تهیونگ چند ثانیه فقط به هانا خیره ماند.
«پدرم... سند رو به تو سپرده بود؟»
هانا سرش را پایین انداخت.
«آره.»
ات با ناباوری گفت:
«پس چرا از اول نگفتی؟»
هانا جواب داد:
«چون اگر میگفتم، همون لحظه پیدام میکردن.»
تهیونگ با صدای سردی پرسید:
«چه کسی؟»
هانا به اطراف نگاه کرد.
«آدمهای سوهو فقط بخشی از ماجرا هستن.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس دشمن اصلی کیه؟»
هانا آرام گفت:
«کسی که سالهاست داخل خانواده کیم زندگی میکنه.»
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
«یعنی جاسوس هنوز داخل عمارته؟»
هانا سر تکان داد.
«و از همه چیز خبر داره.»
ناگهان صدای ترمز ماشینی از انتهای خیابان آمد.
تهیونگ فوراً گفت:
«باید بریم.»
همه سوار ماشین شدند.
در مسیر، ات به هانا خیره شده بود.
«سند کجاست؟»
هانا جواب نداد.
تهیونگ پرسید:
«هانا.»
هانا بالاخره گفت:
«در جاییه که هیچکس فکر نمیکنه.»
«کجا؟»
هانا به ات نگاه کرد.
«خانه قدیمی خانواده ات.»
ات شوکه شد.
«ولی اون خونه سالهاست خالیه.»
هانا گفت:
«دقیقاً به همین دلیل امنترین جاست.»
چهل دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه قدیمی ات توقف کرد.
ساختمان تاریک و قدیمی بود.
ات از ماشین پیاده شد.
«من اینجا بزرگ شدم...»
تهیونگ کنار او ایستاد.
«مطمئنی میخوای وارد بشی؟»
ات آرام گفت:
«باید بدونم گذشتهام چی بوده.»
در اصلی با صدای بلندی باز شد.
داخل خانه تاریک بود.
هانا چراغقوهاش را روشن کرد.
سه نفر وارد شدند.
ات ناگهان متوجه قاب عکسی روی دیوار شد.
عکس پدرش بود.
اما چیزی عجیب بود.
پشت قاب، یک علامت کوچک حک شده بود.
ات نزدیکتر رفت.
«این علامت رو میشناسم.»
تهیونگ پرسید:
«کجا دیدیش؟»
ات جواب داد:
«روی گردنبند مادرم.»
هانا با شنیدن این جمله خشکش زد.
«گردنبند هنوز دستته؟»
ات دستش را روی گردنبندش گذاشت.
«آره.»
هانا آرام گفت:
«پس شاید سند اصلاً داخل این خونه پنهان نشده...»
تهیونگ به گردنبند نگاه کرد.
«شاید خودش کلیدشه.»
در همان لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیده شد.
همه ساکت شدند.
تهیونگ به آرامی جلو رفت.
صدای مردی از تاریکی آمد:
«بالاخره پیداش کردید.»
ات نفسش را حبس کرد.
مرد از پلهها پایین آمد.
تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
کانگ جون.
اما کانگ جون که در عمارت مانده بود، چطور اینجا بود؟
تهیونگ با ناباوری گفت:
«تو...»
مرد لبخند زد.
«فکر کردی تنها یک کانگ جون وجود داره؟»
ات با ترس به او نگاه کرد.
این مرد، برادر دوقلوی کانگ جون بود.
و در دستش...
همان سند گمشده قرار داشت.
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
عقد با رئیس مافیا
هوا در پل هان سنگین شده بود.
تهیونگ چند ثانیه فقط به هانا خیره ماند.
«پدرم... سند رو به تو سپرده بود؟»
هانا سرش را پایین انداخت.
«آره.»
ات با ناباوری گفت:
«پس چرا از اول نگفتی؟»
هانا جواب داد:
«چون اگر میگفتم، همون لحظه پیدام میکردن.»
تهیونگ با صدای سردی پرسید:
«چه کسی؟»
هانا به اطراف نگاه کرد.
«آدمهای سوهو فقط بخشی از ماجرا هستن.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس دشمن اصلی کیه؟»
هانا آرام گفت:
«کسی که سالهاست داخل خانواده کیم زندگی میکنه.»
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
«یعنی جاسوس هنوز داخل عمارته؟»
هانا سر تکان داد.
«و از همه چیز خبر داره.»
ناگهان صدای ترمز ماشینی از انتهای خیابان آمد.
تهیونگ فوراً گفت:
«باید بریم.»
همه سوار ماشین شدند.
در مسیر، ات به هانا خیره شده بود.
«سند کجاست؟»
هانا جواب نداد.
تهیونگ پرسید:
«هانا.»
هانا بالاخره گفت:
«در جاییه که هیچکس فکر نمیکنه.»
«کجا؟»
هانا به ات نگاه کرد.
«خانه قدیمی خانواده ات.»
ات شوکه شد.
«ولی اون خونه سالهاست خالیه.»
هانا گفت:
«دقیقاً به همین دلیل امنترین جاست.»
چهل دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه قدیمی ات توقف کرد.
ساختمان تاریک و قدیمی بود.
ات از ماشین پیاده شد.
«من اینجا بزرگ شدم...»
تهیونگ کنار او ایستاد.
«مطمئنی میخوای وارد بشی؟»
ات آرام گفت:
«باید بدونم گذشتهام چی بوده.»
در اصلی با صدای بلندی باز شد.
داخل خانه تاریک بود.
هانا چراغقوهاش را روشن کرد.
سه نفر وارد شدند.
ات ناگهان متوجه قاب عکسی روی دیوار شد.
عکس پدرش بود.
اما چیزی عجیب بود.
پشت قاب، یک علامت کوچک حک شده بود.
ات نزدیکتر رفت.
«این علامت رو میشناسم.»
تهیونگ پرسید:
«کجا دیدیش؟»
ات جواب داد:
«روی گردنبند مادرم.»
هانا با شنیدن این جمله خشکش زد.
«گردنبند هنوز دستته؟»
ات دستش را روی گردنبندش گذاشت.
«آره.»
هانا آرام گفت:
«پس شاید سند اصلاً داخل این خونه پنهان نشده...»
تهیونگ به گردنبند نگاه کرد.
«شاید خودش کلیدشه.»
در همان لحظه صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیده شد.
همه ساکت شدند.
تهیونگ به آرامی جلو رفت.
صدای مردی از تاریکی آمد:
«بالاخره پیداش کردید.»
ات نفسش را حبس کرد.
مرد از پلهها پایین آمد.
تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
کانگ جون.
اما کانگ جون که در عمارت مانده بود، چطور اینجا بود؟
تهیونگ با ناباوری گفت:
«تو...»
مرد لبخند زد.
«فکر کردی تنها یک کانگ جون وجود داره؟»
ات با ترس به او نگاه کرد.
این مرد، برادر دوقلوی کانگ جون بود.
و در دستش...
همان سند گمشده قرار داشت.
ادامه دارد... 🖤🔥
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
- ۳۶۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط