آیا شده فکر کرده باشی که در درون ِ سیاهچال ِ وجودی ِ خودت
آیا شده فکر کرده باشی که در درون ِ سیاهچال ِ وجودی ِ خودت مدفون شده ای؟
به گونه ای که تصوری از روشنایی ِ اطرافت نیز برای تو محال شده است...
به عقب برمی گردی و به طرز عجیبی همه چیز بنظرت بسیار دور و قدیمی به نظر می آید..حتی همین احساسات و تجربیات ِ چند سال گذشته ات.. تا مدتی پیش دردم می آمد ..از آینده ترسی مبهم داشتم ..فکر میکردم باید تلاش کنم..باید بهتر شوم..کارم ..تحصیلاتم..و ناگهان نسبت به همه آنها در ثانیه ای بی تفاوت می شدم..و این بی تفاوتی برای هم خودت و دیگران هم غیر قابل تحمل است و هم توان مقابله با این حس فراگیر را نداری.. از سال پیش به بعد..مخصوصا وقتی مرگ عزیزترینم را دیدم ، حس کردم دیگر هیچ چیز جای ِ قبل نیست..همه چیز تغییر کرد..شاید هم روند ِ تغییر در من سرعت گرفت...گاهی در زندگی از نقطه ای به بعد دیگر آدم ِ قبلی نیستی! شاید حتی زلالی ِ روحت هم برود..غم تغییرت می دهد...حال به طرز عجیبی می فهمم چرا بی حسی دلپذیر ِ پینک فلوید نوشته شد..و چطور می توان براحتی بروی صندلی زمان تکیه زد و از همه چیز ...براستی همه چیز گذشت..مثل خوابی که فراموش می شود و شاید زمانی ضمیر ناخودآگاهت آنرا به یاد تو آورد..تکیه می زنم..به آسمان نگاه میکنم..خوب است که هوا بد نیست ..و زیر لب تکرار میکنم... بچه بزرگ شد..رویاهاش رفت ..ولی من به طرز دلپذیری بی حسم!*
به گونه ای که تصوری از روشنایی ِ اطرافت نیز برای تو محال شده است...
به عقب برمی گردی و به طرز عجیبی همه چیز بنظرت بسیار دور و قدیمی به نظر می آید..حتی همین احساسات و تجربیات ِ چند سال گذشته ات.. تا مدتی پیش دردم می آمد ..از آینده ترسی مبهم داشتم ..فکر میکردم باید تلاش کنم..باید بهتر شوم..کارم ..تحصیلاتم..و ناگهان نسبت به همه آنها در ثانیه ای بی تفاوت می شدم..و این بی تفاوتی برای هم خودت و دیگران هم غیر قابل تحمل است و هم توان مقابله با این حس فراگیر را نداری.. از سال پیش به بعد..مخصوصا وقتی مرگ عزیزترینم را دیدم ، حس کردم دیگر هیچ چیز جای ِ قبل نیست..همه چیز تغییر کرد..شاید هم روند ِ تغییر در من سرعت گرفت...گاهی در زندگی از نقطه ای به بعد دیگر آدم ِ قبلی نیستی! شاید حتی زلالی ِ روحت هم برود..غم تغییرت می دهد...حال به طرز عجیبی می فهمم چرا بی حسی دلپذیر ِ پینک فلوید نوشته شد..و چطور می توان براحتی بروی صندلی زمان تکیه زد و از همه چیز ...براستی همه چیز گذشت..مثل خوابی که فراموش می شود و شاید زمانی ضمیر ناخودآگاهت آنرا به یاد تو آورد..تکیه می زنم..به آسمان نگاه میکنم..خوب است که هوا بد نیست ..و زیر لب تکرار میکنم... بچه بزرگ شد..رویاهاش رفت ..ولی من به طرز دلپذیری بی حسم!*
- ۲.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط