Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.37
(روایت از زبان جونگ کوک)
شب شده بود.
ا.ت توی سالن نشسته بود و کتاب میخوند.
من هم پشت لپتاپم بودم، ولی واقعیت این بود که بیشتر از کار، حواسم به اون بود.
یه دفعه ا.ت عطسه کرد.
سرم ناخودآگاه بلند شد.
-خوبی؟
+آره، فقط یه کم سردمه.
نگاهم افتاد به پنجرهی باز.
بلند شدم و بستمش.
+لازم نبود.
-سردته. (زررررشک)
+خب،عاااام میتونستم خودم ببندمش.
-میدونم.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
+ممنون.
همین یه کلمه دوباره اون حس عجیب رو برگردوند.
برگشتم سمت لپتاپ.
نباید.
نباید اینقدر بهش اهمیت بدم.
چند دقیقه بعد صدای ورق خوردن کتاب اومد.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+چرا این چند وقته هی حواست به منه؟
دستم روی موس ثابت موند.
-ندارم.
+داری.
-نوووچ! ندارم
+آرههههه دارییییی.
-ا.ت...!
+باشه، باشه. نمیپرسم.
ساکت شد.
اما سؤالش توی ذهنم موند.
چرا حواسم بهش بود؟
جوابش رو میدونستم.
فقط حاضر نبودم به زبون بیارمش.
چند دقیقه بعد ا.ت کتابش رو بست و از جاش بلند شد.
+شب بخیر.
-شب بخیر.
چند قدم رفت، ولی قبل از اینکه از سالن خارج بشه برگشت. البته با صدای من.
+راستی...
-چی؟
+من از اینکه دیگه کسی مجبورمون نمیکنه کنار هم باشیم، خوشحالم.
چند لحظه نگاش کردم.
+ولی... نمیدونم چرا الان رفتن از این خونه برام سخت شده.
بعد رفت.
من موندم و یه عالمه فکر.
چشمام رو بستم.
اگه این ازدواج واقعاً تموم بشه...
برای اولین بار از جواب این سؤال ترسیدم.
چون ته دلم...
اصلاً نمیخواستم ا.ت بره...............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.37
(روایت از زبان جونگ کوک)
شب شده بود.
ا.ت توی سالن نشسته بود و کتاب میخوند.
من هم پشت لپتاپم بودم، ولی واقعیت این بود که بیشتر از کار، حواسم به اون بود.
یه دفعه ا.ت عطسه کرد.
سرم ناخودآگاه بلند شد.
-خوبی؟
+آره، فقط یه کم سردمه.
نگاهم افتاد به پنجرهی باز.
بلند شدم و بستمش.
+لازم نبود.
-سردته. (زررررشک)
+خب،عاااام میتونستم خودم ببندمش.
-میدونم.
چند ثانیه نگام کرد.
بعد لبخند زد.
+ممنون.
همین یه کلمه دوباره اون حس عجیب رو برگردوند.
برگشتم سمت لپتاپ.
نباید.
نباید اینقدر بهش اهمیت بدم.
چند دقیقه بعد صدای ورق خوردن کتاب اومد.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+چرا این چند وقته هی حواست به منه؟
دستم روی موس ثابت موند.
-ندارم.
+داری.
-نوووچ! ندارم
+آرههههه دارییییی.
-ا.ت...!
+باشه، باشه. نمیپرسم.
ساکت شد.
اما سؤالش توی ذهنم موند.
چرا حواسم بهش بود؟
جوابش رو میدونستم.
فقط حاضر نبودم به زبون بیارمش.
چند دقیقه بعد ا.ت کتابش رو بست و از جاش بلند شد.
+شب بخیر.
-شب بخیر.
چند قدم رفت، ولی قبل از اینکه از سالن خارج بشه برگشت. البته با صدای من.
+راستی...
-چی؟
+من از اینکه دیگه کسی مجبورمون نمیکنه کنار هم باشیم، خوشحالم.
چند لحظه نگاش کردم.
+ولی... نمیدونم چرا الان رفتن از این خونه برام سخت شده.
بعد رفت.
من موندم و یه عالمه فکر.
چشمام رو بستم.
اگه این ازدواج واقعاً تموم بشه...
برای اولین بار از جواب این سؤال ترسیدم.
چون ته دلم...
اصلاً نمیخواستم ا.ت بره...............
ادامه دارد...........
- ۵۰۸
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط