𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 2۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جونگ کوک بعد از رفتن کانگ رفت پایین تا واسه اِوِلین سوپ درست کنه.
گوشیش رو برداشت و با ینفر تماس گرفت.
«همین الان میای امارت و تمام این لعنتی رو میسوزونی و از بین میبری. هیچ اثری ازش نمونه.»
ــــــــــــــــــــــــــــ
اِوِلین موریس
نمیدونم چقدر گذشته بود.
فقط یادمه وقتی چشمهام رو باز کردم، سقف اتاق رو دیدم و صدای آروم ساعت به گوشم میرسید. سرم سنگین بود و گلوم از شدت گریه میسوخت.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام.
بعد همهچیز دوباره یادم اومد.
جعبه.
اون چیزی که داخلش بود.
لبهام رو محکم به هم فشار دادم. دلم میخواست بهش فکر نکنم، اما تصویرش از ذهنم بیرون نمیرفت. چشمهام دوباره پر از اشک شد.
صدای قدمهایی از پشت در شنیدم.
در باز شد.
استاد جئون وارد اتاق شد؛ یه کاسه سوپ دستش بود. وقتی چشمش به من افتاد، همونجا مکث کرد.
من روی تخت نشسته بودم و به نقطهای نامعلوم خیره شده بودم. حتی متوجه نشدم کی نزدیکم شد.
کاسه رو روی دراور گذاشت.
بعد بدون اینکه چیزی بپرسه، کنارم نشست و دستش رو دور شونههام حلقه کرد.
منو به سمت خودش کشید.
سرم به سینهاش تکیه کرد و چونهاش آروم روی سرم قرار گرفت.
دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم.
بیصدا گریه میکردم؛ انگار حتی برای گریه کردن هم انرژی نداشتم.
دستش آروم روی موهام حرکت کرد.
بعد برای اولین بار، لبهاش رو روی موهام گذاشت و خیلی آهسته گفت:
«تموم شد، اِوِلین.»
نفسم لرزید.
«دیگه نمیذارم همچین اتفاقی برات بیفته.»
چیزی نگفتم.
بازوم رو کمی محکمتر گرفت.
«تا وقتی من اینجام، هیچکس اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
نمیدونم چرا، اما شنیدن این حرفها باعث شد حس امنیت کنم.
---
اِوِلین موریس
بعد از چند دقیقه، بالاخره تونستم حرف بزنم.
صدای خودم رو بهسختی میشناختم.
«استاد...»
«جانم؟»
سرم رو از روی سینهاش بلند نکردم.
«چرا اینطوری شد؟»
دستش برای لحظهای از حرکت ایستاد.
با صدایی لرزون ادامه دادم:
«من که کاری نکرده بودم... مگه نه؟ چرا باید همچین چیزی رو برام بفرستن؟ اون دختر...»
صدام شکست و نتونستم جملهام رو تموم کنم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد با لحنی محکم گفت:
«به من گوش کن، اِوِلین. تو هیچ تقصیری نداری.»
سرم رو کمی بلند کردم و بهش نگاه کردم.
«احتمالاً این کار به اتفاقات اون شب مربوطه. شاید کسی دنبال انتقامه، اما هنوز چیزی رو قطعی نمیدونم.»
با نگرانی پرسیدم:
«یعنی ممکنه دوباره بیان؟»
نگاهش مستقیم به چشمهام دوخته شد.
«اگه چنین احتمالی وجود داشته باشه، من قبل از اینکه بهت نزدیک بشن، پیداشون میکنم.»
«ولی اگه نتونین...؟»
جملهام رو نیمهکاره گذاشتم.
جونگکوک دستش رو زیر چونهام گذاشت و بهآرومی سرم رو بالا آورد تا مجبور نباشم از نگاهش فرار کنم.
«اِوِلین، به من نگاه کن.»
نگاهش کردم.
«من بیدلیل بهت قول نمیدم. نمیتونم تضمین کنم هیچ اتفاق بدی توی دنیا نمیافته؛ اما میتونم بهت قول بدم که برای امنیتت هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. از این لحظه به بعد، تنها تصمیم نمیگیری و تنها هم با این وضعیت روبهرو نمیشی.»
لبهام لرزید.
«من میترسم...»
این بار لحنش نرمتر شد.
«میدونم.»
بعد دوباره منو به آغوشش کشید.
«لازم نیست وانمود کنی نمیترسی.»
چشمهام رو بستم و صورتم رو به سینهاش فشردم.
چند دقیقه بعد، وقتی گریهام کمی آروم شد، صدای جونگکوک رو شنیدم:
«سوپ درست کردم. باید چند قاشق بخوری.»
با صدای گرفته گفتم:
«اشتها ندارم.»
«میدونم.»
سرم رو بلند کردم.
«پس چرا باید بخورم؟»
نگاهش برای لحظهای رو صورتم چرخید.
«چون از وقتی اون اتفاق افتاده، چیزی نخوردی. بدنت به انرژی نیاز داره.»
بعد از جاش بلند شد و کاسه رو آورد.
قاشق رو داد دستم.
«بخور.»
با وجود حال بدم، نزدیک بود لبخند بزنم. هنوز همون آدم جدی بود؛ حتی وقتی داشت سعی میکرد حالم رو بهتر کنه.
(ادامش جانشد یه پارت واسش درست میکنم ولی شرطا تو این پست برسه.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد
لایک ۶۵ کامنت ۴۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 2۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جونگ کوک بعد از رفتن کانگ رفت پایین تا واسه اِوِلین سوپ درست کنه.
گوشیش رو برداشت و با ینفر تماس گرفت.
«همین الان میای امارت و تمام این لعنتی رو میسوزونی و از بین میبری. هیچ اثری ازش نمونه.»
ــــــــــــــــــــــــــــ
اِوِلین موریس
نمیدونم چقدر گذشته بود.
فقط یادمه وقتی چشمهام رو باز کردم، سقف اتاق رو دیدم و صدای آروم ساعت به گوشم میرسید. سرم سنگین بود و گلوم از شدت گریه میسوخت.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام.
بعد همهچیز دوباره یادم اومد.
جعبه.
اون چیزی که داخلش بود.
لبهام رو محکم به هم فشار دادم. دلم میخواست بهش فکر نکنم، اما تصویرش از ذهنم بیرون نمیرفت. چشمهام دوباره پر از اشک شد.
صدای قدمهایی از پشت در شنیدم.
در باز شد.
استاد جئون وارد اتاق شد؛ یه کاسه سوپ دستش بود. وقتی چشمش به من افتاد، همونجا مکث کرد.
من روی تخت نشسته بودم و به نقطهای نامعلوم خیره شده بودم. حتی متوجه نشدم کی نزدیکم شد.
کاسه رو روی دراور گذاشت.
بعد بدون اینکه چیزی بپرسه، کنارم نشست و دستش رو دور شونههام حلقه کرد.
منو به سمت خودش کشید.
سرم به سینهاش تکیه کرد و چونهاش آروم روی سرم قرار گرفت.
دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم.
بیصدا گریه میکردم؛ انگار حتی برای گریه کردن هم انرژی نداشتم.
دستش آروم روی موهام حرکت کرد.
بعد برای اولین بار، لبهاش رو روی موهام گذاشت و خیلی آهسته گفت:
«تموم شد، اِوِلین.»
نفسم لرزید.
«دیگه نمیذارم همچین اتفاقی برات بیفته.»
چیزی نگفتم.
بازوم رو کمی محکمتر گرفت.
«تا وقتی من اینجام، هیچکس اجازه نداره بهت آسیب بزنه.»
نمیدونم چرا، اما شنیدن این حرفها باعث شد حس امنیت کنم.
---
اِوِلین موریس
بعد از چند دقیقه، بالاخره تونستم حرف بزنم.
صدای خودم رو بهسختی میشناختم.
«استاد...»
«جانم؟»
سرم رو از روی سینهاش بلند نکردم.
«چرا اینطوری شد؟»
دستش برای لحظهای از حرکت ایستاد.
با صدایی لرزون ادامه دادم:
«من که کاری نکرده بودم... مگه نه؟ چرا باید همچین چیزی رو برام بفرستن؟ اون دختر...»
صدام شکست و نتونستم جملهام رو تموم کنم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد با لحنی محکم گفت:
«به من گوش کن، اِوِلین. تو هیچ تقصیری نداری.»
سرم رو کمی بلند کردم و بهش نگاه کردم.
«احتمالاً این کار به اتفاقات اون شب مربوطه. شاید کسی دنبال انتقامه، اما هنوز چیزی رو قطعی نمیدونم.»
با نگرانی پرسیدم:
«یعنی ممکنه دوباره بیان؟»
نگاهش مستقیم به چشمهام دوخته شد.
«اگه چنین احتمالی وجود داشته باشه، من قبل از اینکه بهت نزدیک بشن، پیداشون میکنم.»
«ولی اگه نتونین...؟»
جملهام رو نیمهکاره گذاشتم.
جونگکوک دستش رو زیر چونهام گذاشت و بهآرومی سرم رو بالا آورد تا مجبور نباشم از نگاهش فرار کنم.
«اِوِلین، به من نگاه کن.»
نگاهش کردم.
«من بیدلیل بهت قول نمیدم. نمیتونم تضمین کنم هیچ اتفاق بدی توی دنیا نمیافته؛ اما میتونم بهت قول بدم که برای امنیتت هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. از این لحظه به بعد، تنها تصمیم نمیگیری و تنها هم با این وضعیت روبهرو نمیشی.»
لبهام لرزید.
«من میترسم...»
این بار لحنش نرمتر شد.
«میدونم.»
بعد دوباره منو به آغوشش کشید.
«لازم نیست وانمود کنی نمیترسی.»
چشمهام رو بستم و صورتم رو به سینهاش فشردم.
چند دقیقه بعد، وقتی گریهام کمی آروم شد، صدای جونگکوک رو شنیدم:
«سوپ درست کردم. باید چند قاشق بخوری.»
با صدای گرفته گفتم:
«اشتها ندارم.»
«میدونم.»
سرم رو بلند کردم.
«پس چرا باید بخورم؟»
نگاهش برای لحظهای رو صورتم چرخید.
«چون از وقتی اون اتفاق افتاده، چیزی نخوردی. بدنت به انرژی نیاز داره.»
بعد از جاش بلند شد و کاسه رو آورد.
قاشق رو داد دستم.
«بخور.»
با وجود حال بدم، نزدیک بود لبخند بزنم. هنوز همون آدم جدی بود؛ حتی وقتی داشت سعی میکرد حالم رو بهتر کنه.
(ادامش جانشد یه پارت واسش درست میکنم ولی شرطا تو این پست برسه.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد
لایک ۶۵ کامنت ۴۰
- ۱.۱k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط