پارت بیستونهم | فرود
پارت بیستونهم | فرود
پارک لارا
نور کمرنگ صبح از پنجرهی هواپیما روی صورتم افتاده بود، اما حتی همون نور هم نتونست کامل بیدارم کنه.
چشمهام نیمهباز بود و بدنم سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
سرما تمام شب توی تنم مونده بود و حالا درد مبهمی توی دست و پاهام پیچیده بود.
صدای مهماندار از بلندگو پخش شد:
ـ مسافران عزیز، لطفاً کمربندهای خود را ببندید. هواپیما بهزودی فرود خواهد آمد.
میچا اولین کسی بود که بیدار شد.
نگاهی به جیهان انداخت که هنوز خوابآلود بود و بعد چشمش به من افتاد.
ـ لارا؟
جوابی ندادم.
میچا کمی خم شد.
ـ لارا، بیداری؟
آروم چشمهام رو باز کردم.
ـ هوم...
ـ حالت خوبه؟
ـ خیلی خوابم میاد...
رُزا هم بیدار شده بود و با نگرانی نگاهم میکرد.
ـ چرا اینقدر بیحالی؟
لبهام رو تر کردم.
ـ نمیدونم... بدنم درد میکنه.
لیام که بیدار شده بود، بطری آب رو سمتم گرفت.
ـ آب بخور.
بطری رو گرفتم، اما دستم چندان جون نداشت.
جونگکوک سریع متوجه شد.
ـ بذار من.
بطری رو از دستم گرفت و درش رو باز کرد.
ـ آروم بخور.
چند جرعه خوردم و دوباره چشمهام سنگین شد.
میچا دستش رو روی پیشونیم گذاشت.
ـ وای... لارا، انگار خیلی سردته.
ـ چیزی نیست...
جونگکوک با اخم گفت:
ـ چیزی نیست؟ از وقتی بیدار شدی حتی درست نمیتونی بشینی.
همون موقع جانسو با صدای بلندی گفت:
ـ هنوز تموم نشده؟!
همه برگشتن سمتش.
جانسو با عصبانیت ادامه داد:
ـ همه بیدارن و آمادهان، فقط ایشون هنوز باید همه رو معطل کنه!
میچا فوراً گفت:
ـ جانسو، آرومتر حرف بزن.
ـ چرا آرومتر؟! از وقتی سوار هواپیما شدیم همه باید منتظر ایشون باشن!
رُزا با اخم گفت:
ـ حالش خوب نیست.
ـ خب به من چه؟! قرار نیست به خاطر اون برنامهی همه عقب بیفته!
صدایش دوباره بالا رفت.
ـ اگه اینقدر حالش بده، از اول نباید میاومد!
چشمهام پر از اشک شد.
نه به خاطر حرفش...
بیشتر از شدت بیحالی و فشاری که روی سرم بود.
میچا با عصبانیت گفت:
ـ بس کن جانسو!
جیهان هم جدی از جاش بلند شد.
ـ یک کلمهی دیگه نگو.
اما قبل از اینکه چیزی بیشتر گفته بشه، صدای جونگکوک بلند شد.
جئون جونگکوک
ـ جانسو!
صدایش آنقدر محکم بود که همه ساکت شدند.
جونگکوک از جایش بلند شد و مستقیم به جانسو نگاه کرد.
چهرهاش کاملاً جدی شده بود.
ـ تو حق نداری باهاش اینطوری حرف بزنی.
جانسو خواست جواب بده.
ـ ولی من—
ـ ساکت شو.
لحن جونگکوک سرد بود، اما خشم واضحی پشت کلماتش دیده میشد.
ـ لارا حالش خوب نیست. نمیبینی حتی درست نمیتونه چشمهاشو باز نگه داره؟
جانسو چیزی نگفت.
جونگکوک یک قدم جلوتر رفت.
ـ اگه یک بار دیگه جلوی من سرش داد بزنی، خودت باید جوابش رو بدی.
جیهان آروم گفت:
ـ کوک...
اما جونگکوک هنوز نگاهش از جانسو برداشته نشده بود.
ـ این آخرین باره که بهت میگم.
جانسو بالاخره روی صندلیش نشست و چیزی نگفت.
جونگکوک برگشت سمت من.
خشم از صورتش کمی کنار رفت.
آرومتر پرسید:
ـ لارا؟
چشمهام رو باز کردم.
ـ هوم؟
ـ چیزی نیست. آروم باش.
میچا دستم رو گرفت.
رُزا هم کنارم نشست.
ـ قربونت برم، وقتی رسیدیم اول یه جای گرم میریم، باشه؟
فقط سرم رو تکون دادم.
هواپیما آرامآرام پایین میآمد.
اما من آنقدر بیحال بودم که حتی هیجان رسیدن به انگلیس هم نمیتوانست چشمهایم را کاملاً باز نگه دارد.
و در تمام آن لحظه، جونگکوک بیصدا حواسش به من بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نترسید زنده میمونه سگ جونه 🤣
بخاطر تولد جونگ کوک یه پارت دیگه میزارم🎀
پارک لارا
نور کمرنگ صبح از پنجرهی هواپیما روی صورتم افتاده بود، اما حتی همون نور هم نتونست کامل بیدارم کنه.
چشمهام نیمهباز بود و بدنم سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
سرما تمام شب توی تنم مونده بود و حالا درد مبهمی توی دست و پاهام پیچیده بود.
صدای مهماندار از بلندگو پخش شد:
ـ مسافران عزیز، لطفاً کمربندهای خود را ببندید. هواپیما بهزودی فرود خواهد آمد.
میچا اولین کسی بود که بیدار شد.
نگاهی به جیهان انداخت که هنوز خوابآلود بود و بعد چشمش به من افتاد.
ـ لارا؟
جوابی ندادم.
میچا کمی خم شد.
ـ لارا، بیداری؟
آروم چشمهام رو باز کردم.
ـ هوم...
ـ حالت خوبه؟
ـ خیلی خوابم میاد...
رُزا هم بیدار شده بود و با نگرانی نگاهم میکرد.
ـ چرا اینقدر بیحالی؟
لبهام رو تر کردم.
ـ نمیدونم... بدنم درد میکنه.
لیام که بیدار شده بود، بطری آب رو سمتم گرفت.
ـ آب بخور.
بطری رو گرفتم، اما دستم چندان جون نداشت.
جونگکوک سریع متوجه شد.
ـ بذار من.
بطری رو از دستم گرفت و درش رو باز کرد.
ـ آروم بخور.
چند جرعه خوردم و دوباره چشمهام سنگین شد.
میچا دستش رو روی پیشونیم گذاشت.
ـ وای... لارا، انگار خیلی سردته.
ـ چیزی نیست...
جونگکوک با اخم گفت:
ـ چیزی نیست؟ از وقتی بیدار شدی حتی درست نمیتونی بشینی.
همون موقع جانسو با صدای بلندی گفت:
ـ هنوز تموم نشده؟!
همه برگشتن سمتش.
جانسو با عصبانیت ادامه داد:
ـ همه بیدارن و آمادهان، فقط ایشون هنوز باید همه رو معطل کنه!
میچا فوراً گفت:
ـ جانسو، آرومتر حرف بزن.
ـ چرا آرومتر؟! از وقتی سوار هواپیما شدیم همه باید منتظر ایشون باشن!
رُزا با اخم گفت:
ـ حالش خوب نیست.
ـ خب به من چه؟! قرار نیست به خاطر اون برنامهی همه عقب بیفته!
صدایش دوباره بالا رفت.
ـ اگه اینقدر حالش بده، از اول نباید میاومد!
چشمهام پر از اشک شد.
نه به خاطر حرفش...
بیشتر از شدت بیحالی و فشاری که روی سرم بود.
میچا با عصبانیت گفت:
ـ بس کن جانسو!
جیهان هم جدی از جاش بلند شد.
ـ یک کلمهی دیگه نگو.
اما قبل از اینکه چیزی بیشتر گفته بشه، صدای جونگکوک بلند شد.
جئون جونگکوک
ـ جانسو!
صدایش آنقدر محکم بود که همه ساکت شدند.
جونگکوک از جایش بلند شد و مستقیم به جانسو نگاه کرد.
چهرهاش کاملاً جدی شده بود.
ـ تو حق نداری باهاش اینطوری حرف بزنی.
جانسو خواست جواب بده.
ـ ولی من—
ـ ساکت شو.
لحن جونگکوک سرد بود، اما خشم واضحی پشت کلماتش دیده میشد.
ـ لارا حالش خوب نیست. نمیبینی حتی درست نمیتونه چشمهاشو باز نگه داره؟
جانسو چیزی نگفت.
جونگکوک یک قدم جلوتر رفت.
ـ اگه یک بار دیگه جلوی من سرش داد بزنی، خودت باید جوابش رو بدی.
جیهان آروم گفت:
ـ کوک...
اما جونگکوک هنوز نگاهش از جانسو برداشته نشده بود.
ـ این آخرین باره که بهت میگم.
جانسو بالاخره روی صندلیش نشست و چیزی نگفت.
جونگکوک برگشت سمت من.
خشم از صورتش کمی کنار رفت.
آرومتر پرسید:
ـ لارا؟
چشمهام رو باز کردم.
ـ هوم؟
ـ چیزی نیست. آروم باش.
میچا دستم رو گرفت.
رُزا هم کنارم نشست.
ـ قربونت برم، وقتی رسیدیم اول یه جای گرم میریم، باشه؟
فقط سرم رو تکون دادم.
هواپیما آرامآرام پایین میآمد.
اما من آنقدر بیحال بودم که حتی هیجان رسیدن به انگلیس هم نمیتوانست چشمهایم را کاملاً باز نگه دارد.
و در تمام آن لحظه، جونگکوک بیصدا حواسش به من بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نترسید زنده میمونه سگ جونه 🤣
بخاطر تولد جونگ کوک یه پارت دیگه میزارم🎀
- ۹۸
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط