Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part24
---
حالا دیگه همه تویِ دانشگاه میدونستن! عشقِ مانلی و جونگکوک، مثلِ آتیشِ زیرِ خاکستر، یهو شعلهور شده بود و کلِ محوطهیِ دانشگاه رو گرفته بود. از کلاسها گرفته تا کافه تریا، همه جا حرفِ این دو نفر بود. بعضیا با حسرت نگاه میکردن، بعضیا با چشمِ طمع، بعضیا هم که فقط میخواستن ببینن تهِ این داستان چیه.
فقط یه گروهِ کوچیک، همون رفقایِ جونگکوک، یعنی اعضا، یه گوشه از این ماجرا رو خبر داشتن. البته، حتی اونا هم شک داشتن. تهِ دلشون میگفتن: "این جونگکوک واقعاً عاشق شده؟ یا هنوز داره شرطبندی رو پیش میبره؟" این حسِ واقعی، یا یه بازیِ خیلی حرفهای؟ کی میدونست!
***
زنگِ ناهار بود و کافه تریا مثلِ همیشه شلوغ بود. مانلی با دوستایِ باحالش، جولیا و هانا و مینا، راهیِ میزِ همیشگیشون شدن.
جونگکوک هم با بچههایِ خودش، همون اعضا، یه گوشه نشسته بود. نگاهش ناخودآگاه کشیده شد سمتِ مانلی. دید که چطور با دوستاش میخنده، چطور با هیجان حرف میزنه. یه لحظه وسوسه شد که بره سمتشوو ولی بعد فکر کرد، نه. الان وقتش نیست. بذاره مانلی فعلاً با دوستاش باشه. این یه جورایی، نظمِ طبیعیِ ماجرا بود. بذاره این عشقِ علنی، بدونِ دخالتِ مستقیمِ اون، مسیرِ خودش رو بره.
***
بعد از ناهار، زنگِ کلاس خورد. مانلی با عجله کیفش رو برداشت و سمتِ کمدش رفت تا کتابهاش رو برداره. همین که درِ کمد رو باز کرد، چشمش به جونگکوک افتاد. جونگکوک با همون لبخندِ مستکنندهیِ همیشگی، به کمد تکیه داده بود، انگار که از اول اونجا منتظرش بوده. یه پوزخندِ کوچیک هم رویِ لبش بود.
«پرنسسِ من میتونه دو دقیقه از وقتشو ب من بده یا زیادی سرش با این همه توجه شلوغه؟!»
مانلی خندید. این بازی رو دوست داشت. جلو رفت و خیلی آروم، دستش رو گذاشت رویِ سینهیِ جونگکوک. انگشتهاش رویِ پارچهیِ پیراهنِ جونگکوک میلغزید. با یه فشارِ خیلی یواش، هلش داد و گفت: "درسته که وقت من هنیشه برای تو خالیه ولی برو کنار، کلاس دارم!"
اما جونگکوک که از این کارِ مانلی ذوقمرگ شده بود، جا نخورد. به جاش، چشمهاش برق زد. قبل از اینکه مانلی بتونه کاملاً از کنارش رد بشه، جونگکوک یه قدم اومد جلو. صورتش رو نزدیکِ مانلی برد و با یه حرکتِ سریع و نفسگیر، لبهاش رو بوسید. یه بوسهیِ کوتاه، اما پر از معنی. انگار که داشت میگفت: "تو مالِ منی."
بعد، درست همونقدر سریع، عقب کشید، دوباره خندید و چرخید و سمتِ کلاسش دوید.
مانلی، با گونههایِ گل انداخته و لبهایی که هنوز طعمِ بوسهیِ جونگکوک رو حس میکرد، چند لحظه همونجا ایستاد. خندهاش گرفت. این پسر، واقعاً دیوونهاش میکرد!
"این پسر...." زیرِ لب گفت و لبخندزنان، سمتِ کلاسش رفت، در حالی که قلبش تندتر از همیشه میزد.
---
60 لایک
80 کامنت
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part24
---
حالا دیگه همه تویِ دانشگاه میدونستن! عشقِ مانلی و جونگکوک، مثلِ آتیشِ زیرِ خاکستر، یهو شعلهور شده بود و کلِ محوطهیِ دانشگاه رو گرفته بود. از کلاسها گرفته تا کافه تریا، همه جا حرفِ این دو نفر بود. بعضیا با حسرت نگاه میکردن، بعضیا با چشمِ طمع، بعضیا هم که فقط میخواستن ببینن تهِ این داستان چیه.
فقط یه گروهِ کوچیک، همون رفقایِ جونگکوک، یعنی اعضا، یه گوشه از این ماجرا رو خبر داشتن. البته، حتی اونا هم شک داشتن. تهِ دلشون میگفتن: "این جونگکوک واقعاً عاشق شده؟ یا هنوز داره شرطبندی رو پیش میبره؟" این حسِ واقعی، یا یه بازیِ خیلی حرفهای؟ کی میدونست!
***
زنگِ ناهار بود و کافه تریا مثلِ همیشه شلوغ بود. مانلی با دوستایِ باحالش، جولیا و هانا و مینا، راهیِ میزِ همیشگیشون شدن.
جونگکوک هم با بچههایِ خودش، همون اعضا، یه گوشه نشسته بود. نگاهش ناخودآگاه کشیده شد سمتِ مانلی. دید که چطور با دوستاش میخنده، چطور با هیجان حرف میزنه. یه لحظه وسوسه شد که بره سمتشوو ولی بعد فکر کرد، نه. الان وقتش نیست. بذاره مانلی فعلاً با دوستاش باشه. این یه جورایی، نظمِ طبیعیِ ماجرا بود. بذاره این عشقِ علنی، بدونِ دخالتِ مستقیمِ اون، مسیرِ خودش رو بره.
***
بعد از ناهار، زنگِ کلاس خورد. مانلی با عجله کیفش رو برداشت و سمتِ کمدش رفت تا کتابهاش رو برداره. همین که درِ کمد رو باز کرد، چشمش به جونگکوک افتاد. جونگکوک با همون لبخندِ مستکنندهیِ همیشگی، به کمد تکیه داده بود، انگار که از اول اونجا منتظرش بوده. یه پوزخندِ کوچیک هم رویِ لبش بود.
«پرنسسِ من میتونه دو دقیقه از وقتشو ب من بده یا زیادی سرش با این همه توجه شلوغه؟!»
مانلی خندید. این بازی رو دوست داشت. جلو رفت و خیلی آروم، دستش رو گذاشت رویِ سینهیِ جونگکوک. انگشتهاش رویِ پارچهیِ پیراهنِ جونگکوک میلغزید. با یه فشارِ خیلی یواش، هلش داد و گفت: "درسته که وقت من هنیشه برای تو خالیه ولی برو کنار، کلاس دارم!"
اما جونگکوک که از این کارِ مانلی ذوقمرگ شده بود، جا نخورد. به جاش، چشمهاش برق زد. قبل از اینکه مانلی بتونه کاملاً از کنارش رد بشه، جونگکوک یه قدم اومد جلو. صورتش رو نزدیکِ مانلی برد و با یه حرکتِ سریع و نفسگیر، لبهاش رو بوسید. یه بوسهیِ کوتاه، اما پر از معنی. انگار که داشت میگفت: "تو مالِ منی."
بعد، درست همونقدر سریع، عقب کشید، دوباره خندید و چرخید و سمتِ کلاسش دوید.
مانلی، با گونههایِ گل انداخته و لبهایی که هنوز طعمِ بوسهیِ جونگکوک رو حس میکرد، چند لحظه همونجا ایستاد. خندهاش گرفت. این پسر، واقعاً دیوونهاش میکرد!
"این پسر...." زیرِ لب گفت و لبخندزنان، سمتِ کلاسش رفت، در حالی که قلبش تندتر از همیشه میزد.
---
60 لایک
80 کامنت
- ۵.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط