{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part22

𝐺𝑢𝑛
---

بویِ تنِ آشنا، اولین چیزی بود که به مشامِ مانلی خورد. بویِ جونگ‌کوک. گرم، کمی تلخ، و به طرزِ عجیبی آرامش‌بخش. پلک‌هاش سنگین بود، اما حسِ پارچه‌ی خنکِ لباسِ جونگ‌کوک زیرِ گونه‌اش و بازویِ قدرتمندش که دورِ کمرش حلقه شده بود، واقعی بود.

چشم‌هاش رو به آرومی باز کرد. نورِ کمی از پنجره‌یِ اتاقِ بار به داخل می‌تابید. جونگ‌کوک کنارش بود، لخت، درست مثلِ خودش. نفس‌هایِ عمیقش، سینه‌یِ عضلانی و خالکوبی شده‌اش رو بالا و پایین می‌برد. موهایِ مانلی لابه‌لایِ انگشت‌هایِ جونگ‌کوک بود که داشت آروم نوازششون می‌کرد. نگاهش ثابت بود، رویِ دیوارِ روبرو، انگار که از قبل بیدار بوده و منتظرِ بیداریِ مانلی.

یه لبخندِ محو رویِ لب‌هایِ مانلی نشست. این نزدیکی، این سکوتِ بعد از طوفان، حسِ عجیبی داشت. حسِ تعلق. حسِ اینکه انگار سال‌هاست که همدیگه رو می‌شناسن. یه حسِ امنیتِ زودگذر، چون می‌دونست این یه شب نبوده، این یه شروعِ خطرناک بود.

نفسِ عمیقی کشید و دوباره سرش رو رویِ بازویِ جونگ‌کوک فرو برد، تا عمقِ وجودش بویِ اون رو جذب کنه. دوباره خوابش برد، این بار با آرامشی که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود.

***

وقتی دوباره چشم باز کرد، نورِ ظهر بود و جونگ‌کوک هنوز همونجا کنارش بود، اما حالا داشت با دقت به مانلی نگاه می‌کرد. لبخندِ کوچیکی زد و مانلی رو بیشتر به خودش فشرد.

«صبح بخیرِ تنبلِ کوچولو.» صداش بم و گرفته بود.

مانلی خندید. «صبح بخیر... کی اینقدر زود بیدار شده بود؟»

«من همیشه حواسم به توئه.» جواب داد و دوباره گردنِ مانلی رو بوسید.

***

**پرش زمانی به دانشگاه**

فضایِ دانشکده سنگین بود. جونگ‌کوک و سوهو روبرویِ هم ایستاده بودند، اما این بار فقط نگاه‌هاشون کافی نبود. سوهو با خشم به جونگ‌کوک زل زده بود و جونگ‌کوک با خونسردیِ همیشگی‌اش.

«تو... تو هیچوقت نمی‌تونی ترکش کنی، نه؟» سوهو با صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، گفت.

«من؟ یا تو؟» جونگ‌کوک پوزخند زد. «فکر کنم تو بیشتر از همه روش حساسی.»

«من فقط نمی‌تونم ببینم یکی مثلِ تو...»

حرفش با ورودِ مانلی قطع شد. مانلی با قدم‌هایِ تند به سمتشون اومد. چهره‌اش کمی نگران بود، انگار که از قبل می‌دونست قراره بینشون چیزی بشه.

«بس کنید! اینجا جایِ این حرفا نیست.» مانلی بینشون ایستاد.

سوهو با چشم‌هایِ پر از سوال به مانلی نگاه کرد. «مانلی... تو باید بینِ ما یکی رو انتخاب کنی.»

مانلی نگاهش رو بینِ جونگ‌کوک و سوهو رد و بدل کرد. نگاهِ جونگ‌کوک، آرام و مطمئن بود. انگار که می‌دونست مانلی چی کار می‌کنه. نگاهِ سوهو، پر از التماس و ناامیدی بود.

«من...» مانلی مکث کرد. «من دیگه نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم.»

جونگ‌کوک فرصت رو از دست نداد. دستش رو دورِ کمرِ مانلی انداخت و اون رو به خودش نزدیک کرد. «پدرم حق داره. سوهو، تو باید بری.»

سوهو با ناباوری به جونگ‌کوک نگاه کرد. «پدرت؟ تو... تو به پدرت دروغ گفتی؟»

جونگ‌کوک شونه‌هاش رو بالا انداخت. «فقط حقیقت رو اونجوری که لازمه، گفتم. پدرم مدیرِ دانشگاهه و فکر می‌کنه تو برایِ اعتبارِ دانشگاه یه تهدیدی.»

چشم‌هایِ سوهو پر از خشم شد به مانلی نگاه کرد، اما مانلی نگاهش رو دزدید. سوهو با نفرتی که تویِ صداش موج می‌زد، گفت: «تو ازم انتقام گرفتی، جونگ‌کوک. ولی یادت باشه، این تازه اولشه.» و با قدم‌هایِ تند رفت.

مانلی به جایی که سوهو ایستاده بود، نگاه کرد. یه حسِ گناه تویِ دلش بود، اما می‌دونست که جونگ‌کوک کاری کرده که برایِ خودش و مانلی بهتر باشه.

«اون رفت.» جونگ‌کوک آروم گفت و مانلی رو تویِ آغوشش کشید. «دیگه کسی بینِ ما نیست.»

مانلی سرش رو رویِ سینه‌یِ جونگ‌کوک گذاشت. «ولی... من یه کم ناراحتم.»

جونگ‌کوک لبخندی زد. «می‌دونم. ولی نگران نباش. من اینجا هستم تا حالت رو بهتر کنم.»

***

بعد از دانشگاه، جونگ‌کوک مانلی رو به یه بستنی فروشیِ کوچیک و دنج برد. بویِ شیرینی و میوه فضا رو پر کرده بود. دو تا بستنیِ بزرگ شکلاتی سفارش داد.

«این برایِ توئه.» جونگ‌کوک بستنی رو به سمتِ مانلی گرفت.

مانلی لبخندی زد و شروع به خوردنِ بستنی کرد. شیرینیِ خنک، طعمِ تلخِ ناراحتی رو از کامش پاک می‌کرد. جونگ‌کوک داشت با لذت به مانلی نگاه می‌کرد که چطور بستنی می‌خوره.

«بهتر شدی؟» جونگ‌کوک پرسید.

مانلی سرش رو تکون داد. «آره... خیلی بهتر.»

جونگ‌کوک دستش رو گرفت و تویِ دستاش فشرد. «می‌دونی، فکر کنم این شروعِ یه چیزِ خوبه.»

مانلی به جونگ‌کوک نگاه کرد. تویِ چشم‌هاش، عشق رو می‌دید. عشقی که شاید از اون شبِ بار شروع شده بود، اما حالا داشت واقعی‌تر می‌شد.

«شاید...»

هر دو لبخندی زدند. آینده نامعلوم بود، اما برایِ اولین بار، مانلی احساس می‌کرد که می‌تونه به این آینده امیدوار باشه.(عررر)

---
60 لایک
30 کامنت
دیدگاه ها (۵۰)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part23---عصرِ دل‌انگیزِ پاییز بو...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part24---حالا دیگه همه تویِ دانش...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۲۰---ساعت حدود نه شب بود که ...

عشق به فرجام رسیده (تک پارتی تهکوک)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

part52 عشق پنهانسوهو: یالا تفنگت رو بنداز زمین وگرنه یه گوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط