𝐺𝑢𝑛

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part23
---

عصرِ دل‌انگیزِ پاییز بود و شهر زیرِ نورِ طلاییِ خورشید غرق شده بود. مانلی و جونگ‌کوک، فارغ از هیاهویِ دانشگاه و ماجراهایِ گذشته، ساعاتی را در کنارِ هم سپری می‌کردند. لبخندی که دیگر از رویِ عادت نبود، از رویِ رضایت بود. رفتنِ سوهو، شاید تلخیِ کوچکی داشت، اما دریچه‌ای جدید را به رویِ رابطه‌یِ مانلی و جونگ‌کوک باز کرده بود. مانلی، کم‌کم داشت تسلیمِ جذبه‌یِ مردی می‌شد که حالا نه تنها قلبش، بلکه تمامِ وجودش را درگیر کرده بود.

جونگ‌کوک از این نزدیکیِ دوباره، از این لبخندهایِ واقعیِ مانلی، لبریز از رضایت بود. اما در پسِ تمامِ این عشق، سایه‌یِ سنگینِ شرط‌بندی و سرنوشتِ شومی که برایِ خودش رقم زده بود، رهاش نمی‌کرد. هر بوسه، هر لمس، هر کلمه، انگار که تیغی بود بر قلبِ خودش.

***

شب رسید. جونگ‌کوک، طبقِ عادتِ تازه‌اش، راهیِ خانه‌یِ مانلی شد. خانه‌ای که حالا فقط یک آدرس نبود، بلکه پناهگاهِ احساساتِ سردرگمِ جونگ‌کوک شده بود.

مانلی، با پیراهنِ خوابِ ابریشمیِ آبی‌رنگش، جلویِ آینه ایستاده بود. موهایِ بلندش رو با حوصله شونه می‌زد و روتینِ شبانه‌یِ مراقبت از پوستش را انجام می‌داد. عطرِ ملایمِ گلِ یاس از تنش بلند بود و فضایِ اتاق رو پر کرده بود.

جونگ‌کوک، بی‌صدا از پشت نزدیک شد. بازوهایش را دورِ کمرِ باریک و انحنایِ جذابِ مانلی قفل کرد، انگار که می‌خواست تمامِ دنیایِ بیرون را ازش دور نگه داره. سرش رو توی گودیِ گردنِ مانلی فرو برد و بوسه‌هایِ نرم و آرامی را بر پوستِ لطیفش کاشت. نفس‌هایِ گرمش، لابه‌لایِ موهایِ مانلی می‌پیچید.

مانلی، از این غافلگیریِ دلپذیر، لبخندی زد. دستش را به آرامی بینِ موهایِ جونگ‌کوک برد و شروع به نوازشِ آن‌ها کرد. نوازشی که گربه‌وار، ناله‌یِ کوتاهی از لذت را از سینه‌یِ جونگ‌کوک بیرون کشید. جونگ‌کوک سرش را به شانه مانلی تکیه داد، انگار که در امن‌ترین پناهگاهِ دنیاست.

«دوست دارم، مانلی.» صدایش، آرام و پر از احساس بود. آنقدر واقعی که حتی خودش را هم گاهی به شک می‌انداخت که آیا این عشق، فقط بخشی از یک بازی است یا نه.

***

مانلی، که هنوز به آینه خیره بود، به آرامی چرخید تا رو در رویِ جونگ‌کوک بایستد. دستش را رویِ گونه‌یِ جونگ‌کوک گذاشت و با انگشتانش، خطِ فکش رو نوازش کرد. برقِ عجیبی در چشماش بود؛ ترکیبی از تعجب، لذت و شاید... کمی عشق.

«جونگ‌کوک...» صدایش لرزید. «تو... تو واقعاً منظورت همینه؟»

جونگ‌کوک، با تمامِ وجودش به چشم‌هایِ مانلی خیره شد. توی اون لحظه، هیچ فکری جز مانلی تو سرش نبود. تمامِ دنیا، همین اتاق، همین آغوش، همین نگاه بود.

«منظورم اینه که...» مکث کرد و لبخندی زد، لبخندی که هم واقعی بود و هم نقابی از رویِ اجبار. «اگه قرار بود عاشقِ کسی بشم، کاش همون اول می‌دونستم که اون آدم تویی.»

اون داشت بازی می‌کرد، اما کلماتش، گرچه بخشی از یک نقشه بود، اما ریشه در حقیقتی داشت که داشت او را می‌بلعید.

مانلی، که از این جوابِ غیرمنتظره، اما شیرین، سرشار از حسِ خوبی شده بود، جلوتر رفت و لب‌هایش را رویِ لب‌هایِ جونگ‌کوک گذاشت. بوسه‌ای آرام، اما پر از حرف. بوسه‌ای که انگار داشت تمامِ تردیدها را پاک می‌کرد و راه را برایِ عشقی که داشت شعله‌ور می‌شد، هموار می‌کرد.

جونگ‌کوک، در آغوشِ مانلی، با طعمِ بوسه‌هایش، داشت غرق می‌شد. غرق در لذتی که می‌دانست به زودی باید آن را با تلخ‌ترین حسرت‌ها جایگزین کند. اما در آن لحظه، اجازه داد که این شیرینیِ ممنوعه، تمامِ وجودش را فرا بگیرد.

---
80 لایک
40 کامنت
دیدگاه ها (۵۹)

چندپارتی جونگ کوک

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

پشت نقاب عشق 💗صدای خنده‌شون تمام سالن رو پر کرد. برای اولین ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط