{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏
ویو ات
هنوز تو یه شوک بودم. که به سمته پذیرایی رفتیم و مامانم هم منو با خودش به آشپز خونه برد.
م. ا:انقدر متعجب نگاه نکن مهمون اومده. به هرحال باید ازش تشکر میکردیم. منم یشب دعوتش کردم خونمون. حالا هم این سینیه چایی رو ببر.
چشم غره ای رفتم و سینی رو ازش گرفتم و با سینی به پذیرایی رفتم . چایی رو جلویه بابام و بعد تهیونگ گذاشتم و وقتی سرمو بالا گرفتم متوجه پوزخند شدم. همیشه پوزخند میزنه. پشته چشمی نازک کردم و رویه مبله رو به روش نشستم.
هر سه تاشون مشغوله صحبت بودن و گاهی اوقات متوجه نگاه های زیر چشم یه تهیونگ میشدم. اما به رویه خودم نمیاوردم.
منم بیشتره اوقات سرم تو گوشی بود.
بالاخره وقته شام شده بود. میخواستم کناره مامانم بشینم که بابام سریع تر نشست و به ناچار کناره تهیونگ نشستم.
داشتیم غذا میخوردیم و موهام تو صورتم بود همش در حاله کنار زدنه موهام از صورتم بودم که ناگهان حس کردم تهیونگ از کنارم بلند شد و پشته سرم وایساد و موهامو جمع کرد و با یه کش موهامو بست و بعد دوباره کنارم نشسته و دوباره مشغوله خوردنه غذاش شد. از خجالت گونه هام گر گرفته بود و نگاه پدر و مادرم هم رو خودم حس میکردم همین باعث میشد سرم رو پایین نگه دارم و به غذا خوردنم ادامه بدم.
بعد از خوردنه غذا و اون ورزنه بسیار مهربونه مادرم فعال شد. و شروع کرد به کلی تعارف کردن که تهیونگ شب رو بمونه. چون از خونه ی ما تا عمارت تهیونگ خیلی راهه و الان هم ساعت از دوازده گذشته.
م. ا=پسرم اگر رد کنی ناراحت میشم. الان دیر وقته تو هم خسته ای کلی هم راه هست. پس بهتره که بمونی.
با کلی تعارف تهیونگ ماندگار شد. و تلاش های مادرم موفق امیز بود.




#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
دیدگاه ها (۳)

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎ویو تهیونگ سواره ماشین شدیم و بعد به س...

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗ویو تهیونگ انقدر حواسم به ات بود که مت...

#part_3#پایان_خوش_داستان_من درو باز کردم یه پسر خوشگل و جذاب...

لباس هانا اسلاید بعد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط