{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟
راز سر گردان عاشق پیشهٔ غم کشته را؟

آب چشم من ز سر بگذشت و می‌گویی: بپوش
چون توان پوشیدن این آب ز سر بگذشته را؟

جان شیرین منست آن لب، بهل تا می‌کشد
در غم روی خود این فرهاد مجنون گشته را

آنکه روزی گر چمان اندر چمن رفتی برش
باغبان از سرزنش می‌کشت سرو کشته را

خال او حال مرا برهم زد و خونم بریخت
با که گویم حال این خال به خون آغشته را؟

آسمان برنامهٔ عمرم نبشتست این قضا
در نمی‌شاید نوشتن نامهٔ بنوشته را

خاک کوی او بهشتم بود هشتم، لاجرم
این زمان در خاک می‌جویم بهشت هشته را

کمتر از شمعی نشاید بود و گر سر می‌رود
هم به پایان برد می‌باید سر این رشته را

اوحدی خواهی که چون عیسی به خورشیدی رسی
آتشی درزن، بسوز این دلق مریم رشته را


اوحدی
دیدگاه ها (۳۰)

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟ راز سر گردان عاشق پیشهٔ...

به که گویم سرگذشت این دل شکسته را؟راز سر گردان عاشق پیشه ی غ...

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟راز سر گردان عاشق پیشه‌ی ...

‌ ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سـر کن غم ایـّام را سـ...

ساقیا این می از انگور کدامین پشته‌ستکه دل و جان حریفان ز خما...

گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجاور نشانه می‌پرسی، رشته سر گ...

‌به غم خویش چنان شیفته کردی بازمکز خیال تو به خود نیز نمی‌پر...

ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایام راساغر می بر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط