سکانس یازدهمبیرون از مدرسهظهرتایم مدرسه تمام شده و هم
🐾سکانس یازدهم/بیرون از مدرسه/ظهر/تایم مدرسه تمام شده و همه دانش آموزان رفته اند.ملکی در بیرونی حیاط را از بیرون قفل کرد.زهرا با همان لباس های بیرونی و کوله پشتی به پشت،با خوشحالی کنار او ایستاده و منتظر ملکی است.در دستش یک زنجیر است که به قلاده سگ دوبرمن(حمید)وصل است.حمید با بی حوصلگی روی زمین نشسته و به آرامی دمش را تکان میدهد.ملکی کلید فلزی را داخل جیبش گذاشت و رو به آنها گفت:«خودتون با هم میتونین برین؟»زهرا با هیجان گفت:«بله خانم،تا دم در همراهشون میرم.وای من همیشه دوست داشتم اینجوری قلاده یه سگو نگه دارم!خیلی باحاله!»حمید با یکدندگی و لجبازی گفت:«من سگ نیستم!چند بار اینو بهت بگم؟!من یه انسانم تو بدن یه سگ!»-به هر حال چهار دست و پا راه میری دیگه پس یعنی سگی.(خندید)/-(با عصبانیت)زهرمار:| /ملکی هنگام رفتن گفت:«خیله خب.رسیدی یه زنگ بزن نگران نشم.»زهرا:«چشم خانم.(رو به حمید۸بیا بریم هاپوی من.(خندید)»در حالی که زهرا با دو پا راه میروند و حمید چهار دست و پا راه میرود و هردو به سمت راست مدرسه میروند،حمید با خشم گفت:«یه بار دیگه به من بگی سگ با همین دندونام گازت میگیرم!»-(با طعنه و خنده)وای وای وای،ترسیدم!/-عه؟!فکر میکنی شوخی میکنم؟!باشه.وقتی واقعاً گازت گرفتم اونوقت میفهمی چی میگفتم./
.................................................................................................................
🐾سکانس دوازدهم/جلوی در خانه حمید/ظهر/زهرا و حمید رسیدند.زهرا رو به او:«کلیدت کجاست؟»حمید در حالی که به اطرافش نگاه میکند با ناراحتی گفت:«عُ عُ...فکر کنم وقتی سگ شدم مونده تو حالت انسانیم...»-یعنی چی؟/-نمیدونم.به هر حال کلیدم پیشم نیست./-خب الان چیکار کنیم؟/-(با لبخند نگاهش به لبه جلویی در افتاد و با لبخند گفت)وایسا الان بهت میگم./بعد جلو رفت و با پنجه اش از داخل لبه کوچکی در گوشه پایینی در یک کلید فلزی که زاپاس است را بیرون آورد.بعد خم شد و با دهانش کلید را برداشت و سمت زهرا گرفت.زهرا خندید و کلید را از دهانش گرفت و گفت:«همیشه برای همه چیز یه زاپاس داری.»بعد زهرا جلو رفت و در را باز کرد.بعد یکهو مکثی کرد و زود در را نیمه بسته کرده کرد و با نگرانی گفت:«خاله الناز و بچه هات خونهن؟»حمید با اطمینان کامل گفت:«نگران نباش،فرستادمشون رفتن پیش مامانِ الناز.»-خب باشه.(در را باز کرد)پس راحتی.بهشون سلام برسون.(مکث کوتاه/حمید که تا نیمه داخل رفت زهرا گفت)عه راستی،(سرش را پایین انداخت و با پشیمانی گفت)میخواستم ازت معذرت بخوام.چون من نباید به اون دستگاه دست میزدم./-(سر جایش ایستاد/لبخندی زد و رو به او گفت)ام،خب میدونی،تو کاری کردی که با ترسم رو به رو بشم.چون خودت منو میشناسی که از سگا خیلی میترسم.ولی...(خندید)الان خودم یه سگم!/-ولی این باعث نمیشه که تو ازم ناراحت نباشی./-بیخیال،دست خودت که نبود.(مکث کوتاه)مادرت نگران میشه،زود برو خونه./-(لبخندی ملایم زد)باشه مرسی.خداحافظ/-خداحافظ/زهرا رفت و در را بست.حمید که داخل خانه است با لبخند نگاهی به اطراف انداخت و با خودش گفت:«خب،الان چیکار کنیم؟(یکهو شکمش صدای قار و قور بلندی داد/حمید اخم کرد و با کلافگی گفت)آه.مثل اینکه گشنمونه./
.................................................................................................................
🐾سکانس دوازدهم/جلوی در خانه حمید/ظهر/زهرا و حمید رسیدند.زهرا رو به او:«کلیدت کجاست؟»حمید در حالی که به اطرافش نگاه میکند با ناراحتی گفت:«عُ عُ...فکر کنم وقتی سگ شدم مونده تو حالت انسانیم...»-یعنی چی؟/-نمیدونم.به هر حال کلیدم پیشم نیست./-خب الان چیکار کنیم؟/-(با لبخند نگاهش به لبه جلویی در افتاد و با لبخند گفت)وایسا الان بهت میگم./بعد جلو رفت و با پنجه اش از داخل لبه کوچکی در گوشه پایینی در یک کلید فلزی که زاپاس است را بیرون آورد.بعد خم شد و با دهانش کلید را برداشت و سمت زهرا گرفت.زهرا خندید و کلید را از دهانش گرفت و گفت:«همیشه برای همه چیز یه زاپاس داری.»بعد زهرا جلو رفت و در را باز کرد.بعد یکهو مکثی کرد و زود در را نیمه بسته کرده کرد و با نگرانی گفت:«خاله الناز و بچه هات خونهن؟»حمید با اطمینان کامل گفت:«نگران نباش،فرستادمشون رفتن پیش مامانِ الناز.»-خب باشه.(در را باز کرد)پس راحتی.بهشون سلام برسون.(مکث کوتاه/حمید که تا نیمه داخل رفت زهرا گفت)عه راستی،(سرش را پایین انداخت و با پشیمانی گفت)میخواستم ازت معذرت بخوام.چون من نباید به اون دستگاه دست میزدم./-(سر جایش ایستاد/لبخندی زد و رو به او گفت)ام،خب میدونی،تو کاری کردی که با ترسم رو به رو بشم.چون خودت منو میشناسی که از سگا خیلی میترسم.ولی...(خندید)الان خودم یه سگم!/-ولی این باعث نمیشه که تو ازم ناراحت نباشی./-بیخیال،دست خودت که نبود.(مکث کوتاه)مادرت نگران میشه،زود برو خونه./-(لبخندی ملایم زد)باشه مرسی.خداحافظ/-خداحافظ/زهرا رفت و در را بست.حمید که داخل خانه است با لبخند نگاهی به اطراف انداخت و با خودش گفت:«خب،الان چیکار کنیم؟(یکهو شکمش صدای قار و قور بلندی داد/حمید اخم کرد و با کلافگی گفت)آه.مثل اینکه گشنمونه./
- ۱۴۳
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط