{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکانس نهممدرسهاتاق مدیرنزدیک های ظهرملکی پشت میزش ای

🐾سکانس نهم/مدرسه/اتاق مدیر/نزدیک های ظهر/ملکی پشت میزش ایستاده و گوشی تلفن مشکی اش را روی گوشش نگه داشته و در حال زنگ زدن به معلم زیست دیگر(که معلم زیست است و معمولاً جانشین حمید میشود)است.دست دیگرش را داخل جیب مانتویش گذاشته‌.چند بوق با فاصله پشت سر هم زد و بعد قطع شد.ملکی با ناامیدی گوشی را روی تلفن گذاشت و با خستگی گفت:«خانم رضایی جواب نمیده.شما هم که با این وضعیت نمیتونید تدریس کنید.و این یعنی...کلاس زیست امروزتون میشه.»سگ دوبرمن(حمید)روی زمین نشسته است و با تعجب دمش را به آرامی تکان میدهد.یک لحظه با لبخند گفت:«ولی...شاید بتونم تدریس کنم.»-چی؟شما؟با این وضعیت؟/-شاید بدنم تغییر کرده باشه،ولی هنوز مغزم مغز انسانه./-بله میدونم.ولی من با مغزتون کاری ندارم.شما نه میتونید ماژیک دستتون بگیرید،نه قدتتون به تخته میرسه./-عا،مشکلی نیست،اونا رو یه کاریش میکنیم./-(با تعجب)مطمئنید؟/-(با قاطعیت)بله./-بسیار خب.امتحان کنید./
.................................................................................................................
🐾سکانس دهم/مدرسه/کلاس هشتم/حمید در قسمت جلویی کلاس روی سکوی کوتاه کلاس به سمت میز بلندش میرود.همه بچه ها خنده هایشان را حبس کرده اند.حمید با قیافه ای جدی روی صندلی اش پرید.بعد با صدایی جدی گفت:«درسِ امروز..._»همین که خواست ماژیک آبی روی میز را با پنجه اش بردارد،وسط حرفش ماژیک قل خورد و روی زمین افتاد.او با تعجب لحظه ای به آن خیره ماند.یاغمور با خنده حبس شده بلند شد و با صدایی لرزان از خنده گفت:«من میدم.»بعد به سمت ماژیک رفت و آن را برداشت و سر و خود ماژیک جدا شده را روی میز گذاشت و رفت.حمید عینکش را از روی میز برداشت و روی چشمش زد و با لبخند گفت:«ممنونم یاغمور جان.»سلما با خنده حبس شده گفت:«آقا میتونین ماژیکو با دهنتون نگه دارین.»حمید لحظه ای مکث کرد.بعد سرش را کمی چپ کرد و با دهانش ماژیک آبی را برداشت و بین دندان هایش گرفت.بعد از صندلی اش پایین پرید و به سمت تخته رفت.لحظه ای پشت به همه،رو به روی تخته ایستاد و فکر کرد که چطور میتواند قدش را بلندتر کند.دمش تند تر تکان خورد.آیدا جعفری با خنده گفت:«آقا کمک میخوایین؟»حمید در حالی که ماژیک در دهانش صدایش را کمی نامعلوم کرده رو به او کرد و با اخم گفت:«نه.خودم حلش میکنم.»بعد به سمت صندلی پشت میزش رفت و با سر آن را به سمت تخته هل داد.همه بچه ها به هم نگاه میکنند و خنده ای بی صدا میکنند.حمید بعد از کشاندن صندلی رو به تخته پرید روی آن و شروع به نوشتن متنش کرد.روی تخته نوشت: نکته: کروموزوم با شکل مشخص قبل از تقسیم شدن کروماتین نام دارد و کروماتین شکل مشخصی ندارد.نوشته اش نامرتب و شکسته است.بعد رو به همه کرد و با صدایی نامفهوم گفت:«اینو تو دفترتون بنویسین بهتون توضیح_»همه یکهو همزمان گفتند:«چی؟!؟!»حمید اخم کرد و با کلافگی ماژیک را از دهانش زمین انداخت و با عصبانیت و صدایی واضح گفت:«چرا الکی بهونه میارین؟!یه راهی بگین نمیخواییم درس بخونیم دیگه.»
دیدگاه ها (۰)

🐾سکانس یازدهم/بیرون از مدرسه/ظهر/تایم مدرسه تمام شده و همه د...

ادامه تو کامنتا👇🏻✨🐾

ادامه تو کامنتا👇🏻✨🐾

خب خب...بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ ب...

طاهری ناظم و معاونمونه👍🏻🐾سکانس دوم/مدرسه/صبح/زنگ زیست/کلاس ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط