#شیرینَکَم_تو_مال_منی
#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۳۳
(از زبان ات)
بعد از اینکه از اون فروشگاه خوراکی هم بیرون اومدیم، جونگکوک کیسهها رو گذاشت عقب ماشین و خودش هم کنارم نشست.
هنوزم باورم نمیشد اینهمه خرید برای من کرده باشه.
نگاهش که میکردم، انگار از ذوق من بیشتر خوشحال میشد.
آروم گفتم:
+ تو… واقعاً همهی اینا رو برای من خریدی؟
جونگکوک لبخند کمرنگی زد و نگاهش رو از جاده گرفت و انداخت سمت من:
- اگه برای تو نباشه، پس برای کیه؟ دوست داشتم هرچی که دلت میخواد، داشته باشی.
قلبم یه جوری شد که حس کردم دارم آب میشم.
سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم تا خجالت کمتر معلوم بشه.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه مغازهی دیگه نگه داشت.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
+ باز هم خرید؟!
جونگکوک خندید و گفت:
- هنوز تموم نشده موطلایی این یکی رو هم باید ببینیم.
با هم پیاده شدیم. این بار یه فروشگاه اکسسوری بود؛ پر از چیزای خوشگل، از گوشواره و دستبند گرفته تا گیرهی مو و گردنبند.
جونگکوک بدون معطلی رفت سمت vitrineها و شروع کرد به انتخاب کردن.
من پشت سرش وایساده بودم و فقط نگاهش میکردم.
هرچیزی که برمیداشت، اول یه لحظه نگاهم میکرد، بعد میگفت:
- این بهت میاد اینم قشنگه این یکی دقیقاً برای توئه.
یهدفعه یه گردنبند ظریف با یه قلب کوچیک برداشت، جلو اومد و گفت:
- اینو خودم برات میذارم.
نفسم بند اومد...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۸۰ بازنشر
پارت ۳۳
(از زبان ات)
بعد از اینکه از اون فروشگاه خوراکی هم بیرون اومدیم، جونگکوک کیسهها رو گذاشت عقب ماشین و خودش هم کنارم نشست.
هنوزم باورم نمیشد اینهمه خرید برای من کرده باشه.
نگاهش که میکردم، انگار از ذوق من بیشتر خوشحال میشد.
آروم گفتم:
+ تو… واقعاً همهی اینا رو برای من خریدی؟
جونگکوک لبخند کمرنگی زد و نگاهش رو از جاده گرفت و انداخت سمت من:
- اگه برای تو نباشه، پس برای کیه؟ دوست داشتم هرچی که دلت میخواد، داشته باشی.
قلبم یه جوری شد که حس کردم دارم آب میشم.
سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم تا خجالت کمتر معلوم بشه.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه مغازهی دیگه نگه داشت.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
+ باز هم خرید؟!
جونگکوک خندید و گفت:
- هنوز تموم نشده موطلایی این یکی رو هم باید ببینیم.
با هم پیاده شدیم. این بار یه فروشگاه اکسسوری بود؛ پر از چیزای خوشگل، از گوشواره و دستبند گرفته تا گیرهی مو و گردنبند.
جونگکوک بدون معطلی رفت سمت vitrineها و شروع کرد به انتخاب کردن.
من پشت سرش وایساده بودم و فقط نگاهش میکردم.
هرچیزی که برمیداشت، اول یه لحظه نگاهم میکرد، بعد میگفت:
- این بهت میاد اینم قشنگه این یکی دقیقاً برای توئه.
یهدفعه یه گردنبند ظریف با یه قلب کوچیک برداشت، جلو اومد و گفت:
- اینو خودم برات میذارم.
نفسم بند اومد...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۸۰ بازنشر
- ۲۳.۳k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط