{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

minutes to death

5 minutes to death
تقریبا دور روز میشد که جونگین توی انفرادی بود و حتی نمیتونست کسیو ملاقات کنه و این بشدت اونو آزار میداد
***
آروم دستی روی شکمش کشید و به جونگین فکر کرد، چرا باید بعد از اونهمه اتفاق یه همچین بلایی سرشون میومد؟
×حالش خوبه مگه نه؟ آهه حتی نمیدونم باید نگران باشم یا خوشحال...
از سرجاش بلند شد و تصمیم گرفت بره طبقه ی پایین...
وقتی از آخرین پله هم اومد پایین ناخوداگاه توجه اش به صدای گفتگوی سه مرد که شامل پدر، پدر بزرگ و احتمالا پدر بزرگ ژنتیکیش بود جلب شد
پ.ج: آقای کیم باید بهمون یه فرصت دیگه بدین هوم؟ ما نمیتونیم جونگین رو فراموش کنیم
عصاش رو محکم زد روی زمین و گفت: تا الانشم حسابی بهتون وقت دادم، اون پسر تنها یادگار پسرمه
پدر ناتنی جونگین از جاش بلند شد و کلافه دستی به موهاش کشید و که با والریا مواجه شد که بهشون زل زده
پ.ج: والریا، تو اینجا چی میخوای؟
والریا اومد حرفی بزنه اما آقای کیم گفت: پس تو همسر جونگینی، گفته بودن سنت کنه ولی فکر نمیکردم انقد بچه باشی
والریا نمیدونست چی بگه پس فقط زل زده بود به اون پیرمرد
پدر بزرگ ناتنی جونگین از سرجاش بلند شد و رفت سمت والریا و دستشو گذاشت رو شونه اش و گفت: دخترم برو استراحت کن زیاد سرپا واینستا
×جونگین حالش خوبه؟
پ.ب.ج: خوبه، تو الان باید نگران خودتو و بچت باشی پس برو استراحت کن
والریا حرفی نزد و فقط بعد از تعظیم کوتاهی رو به آقای یانگ راهشو سمت اتاق مشترکش با جونگین کج کرد وقتی داشت از راه پله میرفت بالا مادر جونگین رو دید، به آخرین پله رسید به مادرش تعظیمی کرد
×زورتون بخیر مادر
م.ج: بهم نگو مادر...برای به زبون اوردن این کلمه زیادی رقت انگیزی
×من فقط از سر احترام گفتم
م.ج: احترام؟ دیگه احترامی ام برات مونده؟ همینکه توی این سنت زیر خواب پسرم شدی کل آبرو و احترامتو از بین برد، اون بچه یه گناه بیش نیست پس بهتره هم اون و هم مادرش باهم بمیرن
دستشو برد سمت والریا و اونو به سمت پایین هل داد...
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۸)

At the half of heaven Part 3فلیکس کیفشو بغل کرده بود و همچنا...

هیورین داره متقابل ازم حمایت میکنه بعدش شما میاین پشت سر ما ...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط