{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "2"

⁦☆از زبان هانا☆

کیم تهیونگ توی بچگیم که مثل یه خواب یادم میاد...
اون موقع من ۶ سالم بود لانا ۷ و تهیونگ هم ۱۱ سالش بود ، خیلی باهم صمیمی بودیم هرروز توی باغ عمارت تاب بازی میکردیم ....
یادم میاد توی شب بارونی تهیونگ از پیشمون رفت ، رفت انگلیس اون موقع که رفت ۱۲ سالش بود ......
وای خدای من دوازده سال نبوده ...

آنا: هانا .... غذا حاضره ؟ تهیونگ ممکنه گرسنه باشه

هانا: بله خانوم حاضره .......( این چند نقطه ینی ممکنه دیگه چیزی نگن یا کسی وسط حرفشون بپره و نفس نفس بزنن بستگی داره اون موقع چه اتفاقی افتاده باشه دیگه بدونید نمی‌دونم چجوری بگم😂)

آنا: عااا.... پسرم امد

⁦☆از زبان راوی ☆

در خونه به صدا در امد و همه کارکنان به صف بودن و با کنجکاوی به در خیره شده بودن به علاوه هانا چون کنجکاو بود دوست بچگی هاش بعد از چندین سال چه شکلی شده ؟؟؟!

پسری بلند قامت و زیبا به داخل امد ، پسری عضله ای با کت و شلوار مشکی توی دستش ساک خاکستری رنگ بود بانو آنا سریع به سمت تهیونگ رفت

آنا: اووو پسر عزیزم

تهیونگ با خونسردی تمام و بدون واکنش ذوق و هیجانی آروم مادرش رو بغل کرد و یه لبخند بی جون زد و گفت

تهیونگ: سلام مامان دلم برات تنگ شده بود.......خواهر و آپا کجان؟؟؟

آنا: رفتن به شرکت سری بزنن ، الاناس که بیان ... برو اتاقت پسرم استراحت کن

راوی: تهیونگ به خدمتکار ها نگاهی انداخت سپس با سرش به هانا اشاره کرد و گفت

تهیونگ : هی تو

هانا انگشت اشاره اش به سمت خودش گرفت و گفت

هانا: با منی ؟؟!

تهیونگ : مگه غیر از توعه کوتوله لباس بلند کسی دیگه هم شبیه تو هست؟؟!

خدمتکار ها ریز ریز خندیدن حتی آنا هم با خنده اونا شریک شد

تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .

ادامه دارد.....

بنظر شما هانا لجبازی می‌کنه یا جلوی خدمتکار ها به دلیل حرف تهیونگ خجالت میکشه ؟
احتمال شما چیه؟؟
💮🎀
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "1"‌☆از زبان هانا ☆سلام من هانا هستم من و مادر مون...

ܢ̣ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ ܟܿܥ‌نام رمان :𝓈𝓂𝒾ℓℯ ( لبخند )پارت ها نامعلوم !ژان...

☕ قهوه تلخ☕️پارت بیست پنجمیه محوطه‌ی بزرگ بود. انبارهای قدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط