{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "1"

‌☆از زبان هانا ☆

سلام من هانا هستم من و مادر مونا خدمتکار خونه ی آقا و خانم کیم هستیم ، خونه که چه عرض کنم قصر جنگلی بگذریم ، من از وقتی چشم دنیا باز کردم یادم میاد خدمه این خونه رویایی بودم.....!

بازم مثل همیشه از خواب نازم بلند شدم ، لباس بلند صورتیم رو پوشیدم ، صورتم رو شستم موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم و تو موییم رو زدم ، کفش هام رو پوشیدم و یه سمت عمارت رفتم از خونه ما تا عمارت ده قدم راه بود ، عمارت خیلی بزرگ بود اما تفاوت زیبایی که داشت این بود که دور تا دور خونه پر از درخت های مختلف بود گل های رنگارنگ و خوشگل جلوی دخترا آب رد می‌شد دقیق مثل فیلم ها ....
بانو آنا ازم خواسته بود امروز خیلی زود برم چون کار خیلی مهمی داره .
همینطور که توی فکر و خیالات بودم که فهمیدم داخل عمارت هستم هوففف بازهم پر حرفی کردم توی ذهنم
داخل خونه رفتم و تا وارد شدم بانو آنا بدو بدو امد سمتم درحالی که نفس نفس میزد گفت

آنا: هانا.....هانا ..دختر باید ..این عمارت رو کامل مرتب کنیم ... وسایل خونه رو از نو بچینیم ... آخه پسرم تهیونگ داره از خارج برمیگرده ..خیلی خب دست به کار بشید همه خدمتکار ها زوود

هانا: بله خانم ....حتما انجام میدم
پیش بندم رو بستم و مشغول به کار شدم اول از مبل ها و کتاب خونه شروع کردم و شروع کردم مرتب و از نو چیدن.......

! پرش زمانی بعد از کارها!
ساعت شیش از خونه بیرون زدم و الان ساعت هفته
خیلی خسته بودم ۲۰ نفر خدمتکار بودیم و منم جای مادرم کار کردم ......

با صدای بلند یکی از خدمتکار ها به خودم امدم که داد زد
؟: آقای کیم امدن

ادامه دارد ......
بنظر شما آقای کیم چجوریه ذوق دیدن پدر و مادرش داره یا که نه ؟؟
توی کامنتا بگید نظرتون رو 🌚🎀


لباس هانا و گیره مویی اسلاید بعد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "2"⁦☆از زبان هانا☆کیم تهیونگ توی بچگیم که مثل یه خ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"3"تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....‌☆ویو هانا☆دیگ...

ܢ̣ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ ܟܿܥ‌نام رمان :𝓈𝓂𝒾ℓℯ ( لبخند )پارت ها نامعلوم !ژان...

spanish girl:4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط