{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟥

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟥



∆ براتون محافظ گذاشتم چون ممکنه ربکا بخواد بهتون آسیب بزنه و لطفا تماس مشکوک داشتید زود به من اطلاع بدید... مخصوصا تو بورام
+ بله بله چشم....
~زمانی که نامجون داشت مسائل امنیتی رو برای پسرا توضیح میداد.... بورام بیخیال مشغول فیک خوندن بود... شاید خاص ترین شاخص اخلاقیش همین بود! به سرعت برق و باد مود عوض میکرد....
- بورام
+ هوم
- الان وقت فیک خوندنه؟
+ از کجا فهمیدی؟؟؟؟؟
& *پوکر... نشستی برای من فیک میخونی؟
+ ای بابا خب چیکار کنم....
$ راست میگه کاری باهاش نداریم دیگه
§ هوسوکا.... بره بخوابه بهتر نیست؟
- مثل اینکه شما دوتا خیلی خوابتون میاد هااا
§ یونگیا خواب که رفیق شیش خودت بود....
& نامجونا بهتر نیست امشب همه اینجا بمونید... این سه تا دارن چرت میزنن
~نامجون نگاهش رو به کوک و جیمین و بورام داد  ... جیهوپ حق داشت... یه کم دیگه بیدار میموندن غش میکردن.... آهی کشید و گفت
∆ نگا با کیا داریم میریم سینزده بدر... جمع کنید برین بخوابید
$ بورام توی اتاقت جای سه نفر هست؟
+ عرررررر با کمال میل اره
∆ شما سه تا ! جدا میخوابید
کوک و جیمین و بورام « چراااا
- چون موندن شما توی یه اتاق یعنی فاجعه! دفعه آخری که توی خوابگاه با هم بودید سه میلیارد ضرر زدید
+ اون مال دوران طفولیت بود... الان بزرگ شدیم
- فقط از لحاظ فیزیکی رشد کردید.... هنوز بچه اید
$ یونگیا
& راست میگه... هر کدوم تو یه اتاق جدا! الانم برید بخوابید
§ خب هیونگ شما سه تا چی؟
& یونگی و بورام قراره به زودی ازدواج کنن... پیش هم میخوابن.... من و نامجون هم توی یه اتاق
$ اووووو
- به چی فکر میکنی؟
$ هیچی
& این دوتا خروس جنگی هیچ کاری نمیکنن الکی دلت رو خوش نکن.... شب خوش
+ با یونگی رفتیم بالا و از اونجایی که خیلی خسته بود تصمیم گرفت اول یه دوش بگیره... منم توی این فرصت لباسم رو عوض کردم و خرس عروسکیم رو بغل کردم.... *خمیازه... چقدر خوابم میاد....
- یه هودی خاکستری و شلوار ورزشی هم رنگش پوشیدم و در حالی که موهام رو خشک میکردم از حمام خارج شدم.... بورام عروسکش رو بغل کرده بود و باهاش صحبت میکرد....
+ هی خرسی امشب حس میکردم رو ابرام! یونگی دوباره همون یونگی سابق شده بود.... خودش نمیدونه اما با همین توجه های کوچیکش ضربان قلبم رو کلی بالا میبره.... وقتی به خاطر لجبازی هام دعوا میکنه.... همه ی کارهاش باعث میشه قلبم براش بیتابی کنه.... اما خب یونگی منو دوست نداره.... نمیدونم چی کار کردم که دوستم نداره اما میخوام کاری کنم چشمش جز من شخص دیگه ای رو نبینه.... یعنی میشه؟






شرطا

۱۵ تا لایک
۱۰ تا کامنت
۵ تا بازنشر
دیدگاه ها (۲)

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟦- تلاشت رو بکن + یا جد ساداتتتتتت... یونگی از کی اینج...

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥𝟧- شبیه پیشی های چلوندنی شدی... برو تا تصمیم نگرفتم بخ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟧+از خواب بلند شدم یادم اومد دیشب چه گندی زدم یه پیرهن...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ③②∆ خوبه... بورام خوبی؟ ~همشون بورام رو فراموش کرده بود...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⓪از اومدن کوک بی نهایت خوشحال بودم اما خب بورام رو ترس...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②①+ *دهنش رو عین کرکدیل باز میکنه.... خب حرف بزنم؟ $ مط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط