{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پسر عموته و....

وقتی پسر عموته و....

پارت۷

که یهو به خودش اومد و خودشو جم کرد و رسیدین عمارت

ات: اووو اینجا واقعا بزرگه

تهیونگ: خوشحالم خوشت اومده
تهیونگ: سوهو( سوهو یکی از بادیگاردای تهیونگه)

سوهو: بله ارباب؟

تهیونگ: وسایل هارو ببر عمارت

سوهو: چشم ارباب

تهیونگ: ات نمیخای بیای تو؟

ات: باشه..باشه اومدم

ات سریع اومد تو عمارت ، انقدر عمارت قشنگ بود که ات خرذوق شده بود ولی سیع میکرد نشون نده

ات: تهیونگ

تهیونگ: بله؟

ات: عین صگ خستم کجا بخوابم؟

تهیونگ: سوهو

سوهو: بله ارباب

تهیونگ: به خدمتکارا بگو اتاق ات رو اماده کنن

یکی از خدمتکارا اومد پیشه ات و با تمسخر نگاش میکرد

خدمتکار: اربابب....شام آمادس( عشوه)

تهیونگ: اوکی برو

خدمتکار: چشمممم....ارباببب( عشوه)


ویو ات
دلم میخاد اون دختر رو تیکه تیکه کنم واییییی چرا اینجوری داشت به تهیونگ نگاه میکرد ، اصلأ به من چه چی ؟ نکنه..دارم حسودی میکنم؟ یااا این چرت و پرتا چیه میگم

ات و تهیونگ نشستن رو میز و داشتن غذا میخوردن، اون خدمتکاره پشت تهیونگ بود و همینجوری با تمسخر به ات نگاه میکرد و اتم مثله وحشیا غذا میخورد تا جلوی خودشو بگیره و اون خدمتکارو جر نده

تهیونگ: ات نمیخای یکم آروم تر غذا بخوری؟

ات: نه..مشکلی داره؟( عصبی)

تهیونگ که به قیافه ات نگاه کرد سکوت کرد و غذا خورد میدونست که خیلی عصبیه

خلاصه که شام خوردن و رفتن خوابیدن

۱۱:۰۰ صبح


تهیونگ هرکاری میکرد ات بیدار نمیشود

تهیونگ: ات التماست میکنم بیدار شو ما نیم ساعت دیگه باید ازدواج کنیم خواهش میکنم بیدار شو

ات: از کی تا الان انقدر مهربون شدی...برو بیرون میخام بخوابم

تهیونگ: تا بیدار نشی نمیرم

ات: هوفففففففففففف

ات با حرص بیدار شود

ات: چته؟

تهیونگ: فراموشی گرفتی ؟ نیم ساعت دیگه عروسی مونه

ات: ایشش چرت و پرت نگو.....وایسا.....وایییییییی..برو بیروننننن لباسامو عوض کنم

تهیونگ رفت بیرون و ات لباسشو عوض کرد و اونم اومد بیرون و هردو رفتن آرایشگاه و لباساشونو پوشیدن و رفتن عروسی کردن و کلی خوش میگذروندن

( ببخشید انقدر خلاصه میکنم)

۹:۳۰ دقیقه شب

ویو ات
واییی خیلی خستم ، به تهیونگ یه نگاهی کردم چرا انقدر جذاب بود فکر کنم عاشقش شدم ایششش باید رفتارمو باهاش درست کنم

یه ساعت بعد_

رسیدن عمارت که یهو...


ادامه دارد......

اسلاید اول: لباس عروس ات
اسلاید دوم: میکاپ ات

شرط پارت بعد

۷۰لایک
کامنت( هرچی دوس دارید)
۲۰بازنشر
دیدگاه ها (۲۱)

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

عشقی حقیقی

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲4سوهو یک قدم از تاریکی بیرون آمد...

مربی موتور سوار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط