وقتی پسر عموته و.....
وقتی پسر عموته و.....
پارت ۸
رسیدن عمارت که یهو ات موتورشو دید ، سریع از ماشین اومد بیرون و بدو بدو به سمته موتورش رفت
ات: واییی دلمم براتت یه زره شده بود
تهیونگ: یعنی انقدر عاشق موتورتی؟
ات: ۴ ساله با این موتور زندگی میکنم حتا حاضرم جونمم براش بدم
ات و تهیونگ وارد عمارت شدن که دوباره اون خدمتکار با عشوه اومد پیشه تهیونگ ات سریع رفت لباساشو عوض کرد
خدمتکار: اربابب چیزی لازم ندارین براتون بیارممم؟( عشوه)
تهیونگ خواست جوابشو بده که ات اومد
ات: نه لازم نداره...الانم برو
خدمتکار: من از ایشون پرسیدم( عصبی و عشوه)
ات به خدمتکار نزدیک شد و در گوشش گفت
ات: ببین... اینبار رو میبخشم ولی اگه یبار دیگه به تهیونگ نزدیک بشی..کاری میکنم برای زنده موندن التماس کنی هرزه الانم گمشو برو کاراتو بکن
خدمتکار با بغض رفت که تهیونگ با تعجب به ات نگاه کرد
تهیونگ: چی بهش گفتی که اینجوری رفت؟
ات: هیچی فقط..یه درسه کوچولو بهش دادم امیدوارم به حرفام گوش کرده باشه...حالا اینا رو ولش من گشنمه
تهیونگ: وایی منم... خدمتکار
خدمتکار: بله ارباب
تهیونگ: غذا هست
خدمتکار: بله
تهیونگ: خوبه..ات بدو بریم غذا بخوریم
ات و تهیونگ نشستن رو میز که اون خدمتکار دوباره اومد پیشه تهیونگ انگار کنجکاو بود ببینه ات میخاد چیکار کنه
خدمتکار: اربابببب( عشوه)
تهیونگ: چته؟( سرد)
خدمتکار: لطفاً..انقدر سرد نباشین ( عشوه)
ات سیع کرد به حرفاش گوش نکنه و غذا بخوره ولی نتونست ، مشتشو محکم به میز زد که همه نگاش کردن ، ات بلند شد و اومد کنار خدمتکار و دستشو نوازش وار روی موهای خدمتکار کشید
ات: من بهت هشدار دادم.... ببخشید
اجازه نداد خدمتکار حرف بزنه و تو یه حرکت اسلحه تهیونگو برداشت و یه گلوله تو مغز خدمتکار خالی کرد که خون پر صورتش شد ، همه داشتن با تعجب به ات نگاه میکردن که ات اسلحه رو داد به تهیونگ و نشست رو میز و با خیال راحت به غذاش ادامه داد
تهیونگ: ف..فکر میکردم روحیه آروم و لطیفی داری
ات: داشتم ولی دیگه ندارم
تهیونگ: خون روی صورتت..
ات یه خنده کرد
ات: مهم نیس...وایی خیلی گشنم بود ممنونم از همتون ( لبخند)
خدمتکارا: خواهش میکنیم خانم
ات: راحت باشین ات صدا کنین
خدمتکارا: چشم ات
ات رفت دست و صورتشو شست که یهو...
ادامه دارد
خب نمیدونم چرا با اینکه شرطا نرسیده ولی براتون پارته بعد رو گذاشتم ،معذرت میخام که همیشه دیر دیر پارت میزارم
شب بخیر 🌃
پارت ۸
رسیدن عمارت که یهو ات موتورشو دید ، سریع از ماشین اومد بیرون و بدو بدو به سمته موتورش رفت
ات: واییی دلمم براتت یه زره شده بود
تهیونگ: یعنی انقدر عاشق موتورتی؟
ات: ۴ ساله با این موتور زندگی میکنم حتا حاضرم جونمم براش بدم
ات و تهیونگ وارد عمارت شدن که دوباره اون خدمتکار با عشوه اومد پیشه تهیونگ ات سریع رفت لباساشو عوض کرد
خدمتکار: اربابب چیزی لازم ندارین براتون بیارممم؟( عشوه)
تهیونگ خواست جوابشو بده که ات اومد
ات: نه لازم نداره...الانم برو
خدمتکار: من از ایشون پرسیدم( عصبی و عشوه)
ات به خدمتکار نزدیک شد و در گوشش گفت
ات: ببین... اینبار رو میبخشم ولی اگه یبار دیگه به تهیونگ نزدیک بشی..کاری میکنم برای زنده موندن التماس کنی هرزه الانم گمشو برو کاراتو بکن
خدمتکار با بغض رفت که تهیونگ با تعجب به ات نگاه کرد
تهیونگ: چی بهش گفتی که اینجوری رفت؟
ات: هیچی فقط..یه درسه کوچولو بهش دادم امیدوارم به حرفام گوش کرده باشه...حالا اینا رو ولش من گشنمه
تهیونگ: وایی منم... خدمتکار
خدمتکار: بله ارباب
تهیونگ: غذا هست
خدمتکار: بله
تهیونگ: خوبه..ات بدو بریم غذا بخوریم
ات و تهیونگ نشستن رو میز که اون خدمتکار دوباره اومد پیشه تهیونگ انگار کنجکاو بود ببینه ات میخاد چیکار کنه
خدمتکار: اربابببب( عشوه)
تهیونگ: چته؟( سرد)
خدمتکار: لطفاً..انقدر سرد نباشین ( عشوه)
ات سیع کرد به حرفاش گوش نکنه و غذا بخوره ولی نتونست ، مشتشو محکم به میز زد که همه نگاش کردن ، ات بلند شد و اومد کنار خدمتکار و دستشو نوازش وار روی موهای خدمتکار کشید
ات: من بهت هشدار دادم.... ببخشید
اجازه نداد خدمتکار حرف بزنه و تو یه حرکت اسلحه تهیونگو برداشت و یه گلوله تو مغز خدمتکار خالی کرد که خون پر صورتش شد ، همه داشتن با تعجب به ات نگاه میکردن که ات اسلحه رو داد به تهیونگ و نشست رو میز و با خیال راحت به غذاش ادامه داد
تهیونگ: ف..فکر میکردم روحیه آروم و لطیفی داری
ات: داشتم ولی دیگه ندارم
تهیونگ: خون روی صورتت..
ات یه خنده کرد
ات: مهم نیس...وایی خیلی گشنم بود ممنونم از همتون ( لبخند)
خدمتکارا: خواهش میکنیم خانم
ات: راحت باشین ات صدا کنین
خدمتکارا: چشم ات
ات رفت دست و صورتشو شست که یهو...
ادامه دارد
خب نمیدونم چرا با اینکه شرطا نرسیده ولی براتون پارته بعد رو گذاشتم ،معذرت میخام که همیشه دیر دیر پارت میزارم
شب بخیر 🌃
- ۱.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط