p12

تهیونگ:خوبی؟
خوبی؟فقط همین...کلمه دیگه ای پیدا نکردی بعد این همه مدت بهم بگی؟ب نظرت من خوبم؟؟شاید تو هم مثل بقیه فقط ظاهرم رو میبینی...اما غافل از اینکه از درون داغونم
دستش رو از روی شونم برداشت و با لحن سردی گفت:
_انقدر سوالم سخت بود؟
بازم تمسخر !ولی نه دیگه نمی‌ذارم!
با لحن شبیه به خودش جواب دادم:
+عالی،بهتر از این نمیشه تو چطور؟
طبق عادت همیشگیش گوشه لبش رو دندون گرفت و گفت:
_عالی...بهتر از این نمیشه!
مرده گنده منو مسخره می‌کنه!اووف خدایا صبر بده!
_خانم منتظر کارت دعوتن؟؟
با بی‌خیالی جواب دادم
+منظور؟
کلافه جواب داد
_همین چند دقیقه پیش برای صبحانه اومدن دنبالمون که بریم پایین
با پررویی جواب دادم:
+خب بفرمایید تشریف ببرین باید براتون فرش قرمز پهن کنم؟؟
_نه ولی اگه از سر راهم بکشی کنار بهتر میشه!
فکر کرده ازش کم میارم هه سرتق تر از این حرفام ...خودم رو کنار کشیدم و جوری که بشنوه گفتم:
+,فقط هیکل گنده کرده وگرنه مغزش که قد نخورده!همون‌طور که از پله ها پایین می‌رفت مکث کرد نیم رخش رو به طرفم کرد و پوزخندی زد و دوباره به راهش ادامه داد...تا منو سکته نده ول نمیکنه..این پوزخندی از صد تا فحش بدتره!......خوبه حد اقل خوبه اولین دیدارمون جلوی بقیه نبود وگرنه همه ی دروغام او می‌رفت آخه بهشون گفته بودم آخرین بار تهیونگ رو چند ماه پیش توی کنسرتش با پسرا
توی اروپا دیدم ولی اینطور نبود بعد رفتنم حتی یک بار هم ندیدمش!
از فکر در اومدم و به سمت میز صبحانه رفتم همه سر میز نشسته بون،به همشون سلام کردم و رفتم تا کنار خاله بشینم که با صدای مامان بزرگ متوقف شدم
مامان بزرگ:هوی...کجا؟...برو کنار نامزدت بشین..چند وقته از هم دورین ،الان باید جبران کنیم....بدو زود!
لبخند الکی رو لبم نشوندم و گفتم
+مامان بزرگ این کارا برای چیه؟حالا که نشستم دیگه
مامان بزرگ:رو حرفم حرف نزن..تازه باید اتاقتون هم یکی کنیم ولی چون بین خودمونه نمیشه...حالا کاری که گفتم رو بکن
ملتسمانه نگاهی به پدر بزرگ انداختم که چشمکی زد و گفت:
پدر بزرگ:یوحا جان حالا که نشستی...باشه برای بعد
میدونستم رو حرف پدر بزرگ حرف نمیزنه لبخند پیروز مندانه ای زدم و نشستم.اقا هم درست روبه روم بود با اون پوزخند مسخرش..بهش توجه ای نکردم و خودم رو با صبحانه سرگرم کردم خوردنم که تموم شد رو به پدر بزرگ و هم گفتم
+من ی چند جا کار داری ماشین میخواستم اگه ممکنه
که پدر بزرگ در حالی که از قهوش میخورد گفت:
پدر بزرگ:.........
_______________
غلط املایی بود معذرت💞🎀
دیدگاه ها (۷)

p13

p14

p11

p10

ولی باید کسی یا شخصی دم از تاریخ بزنه که حقیقت هارو ببینه و ...

از تانجیرو کامادو یک مثال ساده میزنم تا این حرف رو تایید کنم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۰۵ و تند بازومو از دستش کشیدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط