{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p13

پدر بزرگ:باشه،فقط کجا میخوای بری؟
+می‌خوام اول برم دیدن مامان بابا و بعدشم اون سه تا خُل
عمو خندید گفت:
عمو:منظورت یونا جنا جویی هست؟؟
+آره عمو جان
یهو خاله با ذوق دستاشو به هم کوبید و گفت:
/تهیونگ هم که میخواد بره بیرون ... پس تهیونگ تو یوحا رو ببر هرجا که میخواد بره
+ن...
تا اومدم حرفی بزنم مامان بزرگ پرید وسط حرفم و گفت:
تو حرف نزن دختر تو اگه رفتی پیش مامان بابات اونجا حالت بد شد کی میخواد تو رو جمع کنه؟
اومدم مخالفت کنم که ته گفت:
_خیلی خب....یوحا پاشو آماده شو سریع بریم
با این حرفش از سر میز بلند شدم و دنبال رفتم سمت اتاقم اون وارد اتاقش شد و منم وارد اتاقم...ی تیپ مجلل مشکی زدم و از اتاق اومدم بیرون که تهیونگ رو دیدم به در اتاقش که بسته بود تکیه داده بود و تیپ کرمی رنگی زده بود...نگفته بودم ولی از عکسهای هم هستید تر بود ،نگاهی سرد بهم انداخت و از پله ها رفت پایین دنبالش راه افتادم از بقیه خداحافظی کردیم و به سمت پارکینگ رفتیم کلید ماشین رو دستش گرفت و قفل رو باز کرد نگاهم به ماشین سفید رنگش افتاد ،سوار شد و چند دقیقه ای نگاهش کردم و سوار شدم در رو با تمام حرصم محکم کوبیدم نگاهی بهم کرد و گفت:
_محکم تر هنوز سر جاشه!
فکر کردی کم میارم در ماشین رو باز کردم و دوباره محکم تر از قبل کوبیدم پوفی کشید و ماشین رو روشن کرد و قفل کودک رو زد.....از پارکینگ بیرون زد و کمی از خونه دور شدیم که گفتم:
+یکم جلو تر منو پیادم کن خودم میرم....کمی جلو تر رفتیم و با کمال تعجب ماشین رو نگه داشت و منتظر نگام کرد...حالا من ی تعارف کردم تو باید نگه داری!
_نمیخوای پیاده شی؟
برای اینکه ضایع نشم در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم و در رو دوباره کوبیدم که گاز داد و رفت...عوضی...نامزدتم که نباشم دختر عموت و همینطور دخترخالتم عوضی
تاکسی ای گرفتم و به سمت قبرستون سئول رفتم
رسیدم سر مزارشون نشستم و نگاهی بهشون کردم و گفتم:
+دختر بی معرفتتون اومده
+دلش واستون بدجور تنگ شده....بغضم شکست و با صدای بلند زدم زیر گریه.....نیم ساعت گذشته بود اشکام رو پاک کردم و از مامان بابا خداحافظی کردم ی تاکسی گرفتم و به سمت کافه یونا رفتم...آها یادم رفت شما اونا رو نمی‌شناسید
یونا ازدواج کرده و به آرزویش رسید و ی کافه زد
جنا دکتر شده و نامزد داره
جویی هم رشته هنر اونم مثل کنه و نامزد نداره اونا بهترین دوستانم قرار شده بود با جویی ی رشته رو بخونیم ولی خب اتفاقاتی که برام افتاد تصمیم گرفتم رشته مهندسی بخونم به کافه رسیدیم و از ماشین پیاده شدم...نگاهی به کافه انداختم چقدر بزرگهههه وارد کافه شدم که صداشون بلند بود و توی کافه پخش بود معلوم بود خودشونن به سمتشون رفتم که یهو جنا منو دید و سریع اومد با ملایمت بغلم کرد آروم از بغلم اومد بیرون که اون دوتا باهم دیگه ریختن سرم دیگه داشتم که میشدم که داد زدم:
+خفه شدم ترو خدا ولم کنید
یونا:خب بابا داریم رفع دلتنگی میکنیم
جویی:پدر سگ ی بار خواستیم مهربونم باشیما
خندیدم و گفت:
+نباشید بهتون نمیاد
باهم رفتیم دور میز نشستیم...از وضعیتم بهشون گفتم و کلی درد و دل کردی بعد از اون جنا منو رسوند خونه.....
وارد خونه شدم رفتم سمت مامان بزرگ و خاله که خاله گفت:
خاله:........
____________غلط املایی بود معذرت💞💖
فردا پارت نمیذارم
دیدگاه ها (۱۶)

p14

p15

p12

p11

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

با دیدن تو زندگیم زیر رو شد (پارت 3)(صبح شد) چاعان: گرفتم ...

"MY FAVORITE ENEMY"GHAPTER:1PART:۸۳"ویو جنا"به خانم لی برایه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط