#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲: دعوت ناخواسته
صبح روز بعد
نور خورشید از پردههای بلند اتاق به داخل میتابید.
سوآ با صدای تقهای به در از خواب بیدار شد.
— بله؟
در باز شد و یکی از خدمتکاران وارد شد.
— دوشیزه سوآ، ولیعهد خواستن شما رو در سالن طراحی ببینن.
سوآ با موهای آشفته نشست.
— الان؟
— بله.
سوآ زیر لب غر زد.
— این مرد اصلاً مفهوم «صبح زود» رو میدونه؟
***
چند دقیقه بعد
سوآ وارد سالن طراحی قصر شد.
اتاق بزرگ بود، پر از پارچههای گرانقیمت، مانکنها و میزهای طراحی.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای آشنایی شنید.
— صبح بخیر.
سوآ یخ زد.
آهسته برگشت.
جین روی یکی از صندلیها نشسته بود.
با همان لبخند آرام همیشگی.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— چرا حس میکنم هرجا میرم شما هم همونجایین؟
جین خندید.
— شاید سرنوشت باشه.
سوآ فوری گفت:
— یا شاید شما خیلی بیکارین.
جین خندهاش بلندتر شد.
در همین لحظه در سالن باز شد.
جونگکوک وارد شد.
کت مشکی رسمی پوشیده بود و نگاهش مستقیم روی جین افتاد.
لبخند جین کمی عمیقتر شد.
— صبح بخیر، ولیعهد.
جونگکوک سرد جواب داد:
— چرا اینجایی؟
جین خیلی راحت گفت:
— کنجکاوی.
جونگکوک نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— اینجا محل کاره، نه محل سرگرمی.
جین شانه بالا انداخت.
— من فقط میخواستم ببینم طراح سلطنتی چطور کار میکنه.
سوآ زیر لب گفت:
— من طراح سلطنتی نیستم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جین بردارد گفت:
— هستی.
سوآ پلک زد.
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— از امروز طراحی کل نمایشگاه سلطنتی با توئه.
سوآ تقریباً خفه شد.
— صبر کن… کلش؟!
جین سوت آرامی زد.
— سریع پیشرفت کردی.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— من حتی هنوز کامل قصر رو هم ندیدم!
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— فرصت داری.
سوآ دستهایش را روی سرش گذاشت.
— عالیه. اگه شکست بخوره هم احتمالاً سرمو میبرن.
جین خندید.
— نگران نباش. من تماشاگر خوبیام.
جونگکوک ناگهان به سمت او برگشت.
— لازم نیست تماشا کنی.
جین خیلی آرام گفت:
— ولی دلم میخواد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
سوآ آه کشید.
— چرا حس میکنم دارین سر من شرط میبندین؟
هیچکدام جواب ندادند.
و این دقیقاً نگرانکننده بود.
در همان لحظه یکی از خدمتکاران وارد سالن شد.
— قربان، اعلیحضرت خواستن شما رو ببینن.
جونگکوک اخم کرد.
— الان؟
— بله.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— طراحیها رو شروع کن.
و بعد نگاه کوتاهی به جین انداخت.
— و تو… دردسر درست نکن.
جین لبخند زد.
— من؟ هرگز.
جونگکوک بدون جواب دادن از سالن خارج شد.
در بسته شد.
حالا…
سوآ و جین تنها مانده بودند.
سوآ آرام گفت:
— حس میکنم نباید با شما تنها باشم.
جین از جایش بلند شد.
چند قدم به او نزدیک شد.
اما فاصله محترمانهای نگه داشت.
— احتمالاً نباید.
سوآ دست به سینه شد.
— پس چرا اینجایین؟
جین چند ثانیه به طرحهای روی میز نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چون میخوام بدونم…
سرش را بالا آورد.
و مستقیم در چشمهای سوآ نگاه کرد.
— دختری که ولیعهد اینقدر ازش محافظت میکنه…
دقیقاً چه جور آدمیه؟
سوآ اخم کرد.
— اون از من محافظت نمیکنه.
جین لبخند کمرنگی زد.
— مطمئنی؟
در همان لحظه…
پشت در نیمهباز سالن،
جونگکوک ایستاده بود.
و تمام مکالمه را شنیده بود...
「ادامه دارد…」
شرایط برای پارت بعد:
۳۰ لایک
۱۵ کامنت
۴ بازنشر
پارت ۱۲: دعوت ناخواسته
صبح روز بعد
نور خورشید از پردههای بلند اتاق به داخل میتابید.
سوآ با صدای تقهای به در از خواب بیدار شد.
— بله؟
در باز شد و یکی از خدمتکاران وارد شد.
— دوشیزه سوآ، ولیعهد خواستن شما رو در سالن طراحی ببینن.
سوآ با موهای آشفته نشست.
— الان؟
— بله.
سوآ زیر لب غر زد.
— این مرد اصلاً مفهوم «صبح زود» رو میدونه؟
***
چند دقیقه بعد
سوآ وارد سالن طراحی قصر شد.
اتاق بزرگ بود، پر از پارچههای گرانقیمت، مانکنها و میزهای طراحی.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای آشنایی شنید.
— صبح بخیر.
سوآ یخ زد.
آهسته برگشت.
جین روی یکی از صندلیها نشسته بود.
با همان لبخند آرام همیشگی.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— چرا حس میکنم هرجا میرم شما هم همونجایین؟
جین خندید.
— شاید سرنوشت باشه.
سوآ فوری گفت:
— یا شاید شما خیلی بیکارین.
جین خندهاش بلندتر شد.
در همین لحظه در سالن باز شد.
جونگکوک وارد شد.
کت مشکی رسمی پوشیده بود و نگاهش مستقیم روی جین افتاد.
لبخند جین کمی عمیقتر شد.
— صبح بخیر، ولیعهد.
جونگکوک سرد جواب داد:
— چرا اینجایی؟
جین خیلی راحت گفت:
— کنجکاوی.
جونگکوک نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— اینجا محل کاره، نه محل سرگرمی.
جین شانه بالا انداخت.
— من فقط میخواستم ببینم طراح سلطنتی چطور کار میکنه.
سوآ زیر لب گفت:
— من طراح سلطنتی نیستم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جین بردارد گفت:
— هستی.
سوآ پلک زد.
— چی؟
جونگکوک آرام گفت:
— از امروز طراحی کل نمایشگاه سلطنتی با توئه.
سوآ تقریباً خفه شد.
— صبر کن… کلش؟!
جین سوت آرامی زد.
— سریع پیشرفت کردی.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— من حتی هنوز کامل قصر رو هم ندیدم!
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— فرصت داری.
سوآ دستهایش را روی سرش گذاشت.
— عالیه. اگه شکست بخوره هم احتمالاً سرمو میبرن.
جین خندید.
— نگران نباش. من تماشاگر خوبیام.
جونگکوک ناگهان به سمت او برگشت.
— لازم نیست تماشا کنی.
جین خیلی آرام گفت:
— ولی دلم میخواد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
سوآ آه کشید.
— چرا حس میکنم دارین سر من شرط میبندین؟
هیچکدام جواب ندادند.
و این دقیقاً نگرانکننده بود.
در همان لحظه یکی از خدمتکاران وارد سالن شد.
— قربان، اعلیحضرت خواستن شما رو ببینن.
جونگکوک اخم کرد.
— الان؟
— بله.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— طراحیها رو شروع کن.
و بعد نگاه کوتاهی به جین انداخت.
— و تو… دردسر درست نکن.
جین لبخند زد.
— من؟ هرگز.
جونگکوک بدون جواب دادن از سالن خارج شد.
در بسته شد.
حالا…
سوآ و جین تنها مانده بودند.
سوآ آرام گفت:
— حس میکنم نباید با شما تنها باشم.
جین از جایش بلند شد.
چند قدم به او نزدیک شد.
اما فاصله محترمانهای نگه داشت.
— احتمالاً نباید.
سوآ دست به سینه شد.
— پس چرا اینجایین؟
جین چند ثانیه به طرحهای روی میز نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چون میخوام بدونم…
سرش را بالا آورد.
و مستقیم در چشمهای سوآ نگاه کرد.
— دختری که ولیعهد اینقدر ازش محافظت میکنه…
دقیقاً چه جور آدمیه؟
سوآ اخم کرد.
— اون از من محافظت نمیکنه.
جین لبخند کمرنگی زد.
— مطمئنی؟
در همان لحظه…
پشت در نیمهباز سالن،
جونگکوک ایستاده بود.
و تمام مکالمه را شنیده بود...
「ادامه دارد…」
شرایط برای پارت بعد:
۳۰ لایک
۱۵ کامنت
۴ بازنشر
- ۸۳
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط