پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۰
چمدان هنوز در دست جونگ کوک بود. باران بیرحمانه روی خیابان میبارید و سکوت بین آن دو، از صدای رعد هم سنگینتر شده بود. نااون فقط به چمدانش خیره مانده بود؛ انگار با برداشتن آن، آخرین تکه از زندگی قدیمیاش هم از او جدا شده بود.
او یک قدم جلو آمد و دسته چمدان را گرفت.
«گفتم لازم نیست... خودم از پسش برمیام.»
جونگ کوک دسته چمدان را رها نکرد.
«تا امروز از پسش براومدی... اما از امروز دیگه تنها نیستی.»
نااون با ناراحتی گفت:
«شما چرا این کارا رو برای من میکنین؟ من نه فامیلتونم، نه دوستتون... حتی درست همدیگه رو نمیشناسیم.»
جونگ کوک چند لحظه به صورت خیس او نگاه کرد.
«لازم نیست همیشه دلیلی برای کمک کردن وجود داشته باشه.»
نااون آه بلندی کشید و نگاهش را از او دزدید.
«من نمیخوام مدیون کسی باشم.»
جونگ کوک این بار چمدان را رها کرد.
«باشه... پس به چشم یک بدهی بهش نگاه کن. هر وقت تونستی، همه هزینهها رو بهم برگردون.»
نااون با تعجب سرش را بلند کرد.
انتظار چنین جوابی را نداشت.
جونگ کوک ادامه داد:
«من نه ترحم میکنم، نه صدقه میدم. فقط یه جای امن در اختیارت میذارم.»
برای اولین بار، نااون احساس کرد حرفهای این مرد واقعی است.
نه در نگاهش غرور بود، نه تحقیر.
او به اطراف نگاه کرد.
تمام وسایلش زیر باران خیس شده بودند و هیچ جایی برای رفتن نداشت.
چند دقیقه سکوت گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
«...فقط تا وقتی یه خونه پیدا کنم.»
لبخند بسیار محوی روی لبهای جونگ کوک نشست.
«هر چقدر که خودت بخوای.»
یکی از محافظها سریع جلو آمد و چمدانها را داخل صندوق ماشین گذاشت.
محافظ دیگری درِ عقب خودرو را باز کرد.
نااون قبل از سوار شدن، برای آخرین بار به خانه کوچک اجارهایاش نگاه کرد.
همان خانهای که سالها با تمام سختیهایش در آن زندگی کرده بود.
با آهی آرام، سوار ماشین شد.
جونگ کوک هم کنار او نشست.
تمام مسیر، هیچکدام حرفی نزدند.
فقط صدای باران و حرکت آرام ماشین شنیده میشد.
بعد از حدود بیست دقیقه، خودرو مقابل عمارتی عظیم توقف کرد.
دروازههای آهنی بهآرامی باز شدند و ماشین وارد محوطهای شد که بیشتر شبیه یک قصر بود.
چشمهای نااون از تعجب گرد شده بود.
«...اینجا واقعاً خونه شماست؟»
جونگ کوک فقط گفت:
«آره.»
ماشین مقابل ورودی اصلی ایستاد.
دو ردیف خدمتکار و محافظ با احترام تعظیم کردند.
«خوش اومدین، رئیس.»
نااون با تعجب به اطراف نگاه میکرد.
تا آن روز، چنین زندگی مجللی را فقط در فیلمها دیده بود.
جونگ کوک به سمت پلهها رفت و گفت:
«بیا... اول اتاقت رو نشونت بدم.»
نااون با تردید دنبالش راه افتاد.
اما درست قبل از اینکه وارد عمارت شود، احساس کرد از پشت درختهای بیرون عمارت، کسی آنها را زیر نظر دارد.
چند متر آنطرفتر، مردی با لباس مشکی تلفنش را بالا آورد و آرام از نااون عکس گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«رئیس... دختر الان داخل عمارت جئون جونگ کوکه.»
━━━━━━━━━━━━━━━
ورود نااون به عمارت تازه آغاز ماجرا بود... چون از همین لحظه، دشمنان جونگ کوک او را به عنوان نقطهضعف رئیس مافیا انتخاب کردند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
فرشته ها ی من...
باورم نمیشه.... ۴۰نفر دارن این فیک رو می خونن و ممنونم بابت حمایت هاتون 🫂🤧
شب بازم پارت میزارم ان باشید
دوستون دارم
پارت : ۱۰
چمدان هنوز در دست جونگ کوک بود. باران بیرحمانه روی خیابان میبارید و سکوت بین آن دو، از صدای رعد هم سنگینتر شده بود. نااون فقط به چمدانش خیره مانده بود؛ انگار با برداشتن آن، آخرین تکه از زندگی قدیمیاش هم از او جدا شده بود.
او یک قدم جلو آمد و دسته چمدان را گرفت.
«گفتم لازم نیست... خودم از پسش برمیام.»
جونگ کوک دسته چمدان را رها نکرد.
«تا امروز از پسش براومدی... اما از امروز دیگه تنها نیستی.»
نااون با ناراحتی گفت:
«شما چرا این کارا رو برای من میکنین؟ من نه فامیلتونم، نه دوستتون... حتی درست همدیگه رو نمیشناسیم.»
جونگ کوک چند لحظه به صورت خیس او نگاه کرد.
«لازم نیست همیشه دلیلی برای کمک کردن وجود داشته باشه.»
نااون آه بلندی کشید و نگاهش را از او دزدید.
«من نمیخوام مدیون کسی باشم.»
جونگ کوک این بار چمدان را رها کرد.
«باشه... پس به چشم یک بدهی بهش نگاه کن. هر وقت تونستی، همه هزینهها رو بهم برگردون.»
نااون با تعجب سرش را بلند کرد.
انتظار چنین جوابی را نداشت.
جونگ کوک ادامه داد:
«من نه ترحم میکنم، نه صدقه میدم. فقط یه جای امن در اختیارت میذارم.»
برای اولین بار، نااون احساس کرد حرفهای این مرد واقعی است.
نه در نگاهش غرور بود، نه تحقیر.
او به اطراف نگاه کرد.
تمام وسایلش زیر باران خیس شده بودند و هیچ جایی برای رفتن نداشت.
چند دقیقه سکوت گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
«...فقط تا وقتی یه خونه پیدا کنم.»
لبخند بسیار محوی روی لبهای جونگ کوک نشست.
«هر چقدر که خودت بخوای.»
یکی از محافظها سریع جلو آمد و چمدانها را داخل صندوق ماشین گذاشت.
محافظ دیگری درِ عقب خودرو را باز کرد.
نااون قبل از سوار شدن، برای آخرین بار به خانه کوچک اجارهایاش نگاه کرد.
همان خانهای که سالها با تمام سختیهایش در آن زندگی کرده بود.
با آهی آرام، سوار ماشین شد.
جونگ کوک هم کنار او نشست.
تمام مسیر، هیچکدام حرفی نزدند.
فقط صدای باران و حرکت آرام ماشین شنیده میشد.
بعد از حدود بیست دقیقه، خودرو مقابل عمارتی عظیم توقف کرد.
دروازههای آهنی بهآرامی باز شدند و ماشین وارد محوطهای شد که بیشتر شبیه یک قصر بود.
چشمهای نااون از تعجب گرد شده بود.
«...اینجا واقعاً خونه شماست؟»
جونگ کوک فقط گفت:
«آره.»
ماشین مقابل ورودی اصلی ایستاد.
دو ردیف خدمتکار و محافظ با احترام تعظیم کردند.
«خوش اومدین، رئیس.»
نااون با تعجب به اطراف نگاه میکرد.
تا آن روز، چنین زندگی مجللی را فقط در فیلمها دیده بود.
جونگ کوک به سمت پلهها رفت و گفت:
«بیا... اول اتاقت رو نشونت بدم.»
نااون با تردید دنبالش راه افتاد.
اما درست قبل از اینکه وارد عمارت شود، احساس کرد از پشت درختهای بیرون عمارت، کسی آنها را زیر نظر دارد.
چند متر آنطرفتر، مردی با لباس مشکی تلفنش را بالا آورد و آرام از نااون عکس گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«رئیس... دختر الان داخل عمارت جئون جونگ کوکه.»
━━━━━━━━━━━━━━━
ورود نااون به عمارت تازه آغاز ماجرا بود... چون از همین لحظه، دشمنان جونگ کوک او را به عنوان نقطهضعف رئیس مافیا انتخاب کردند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
فرشته ها ی من...
باورم نمیشه.... ۴۰نفر دارن این فیک رو می خونن و ممنونم بابت حمایت هاتون 🫂🤧
شب بازم پارت میزارم ان باشید
دوستون دارم
- ۲۴۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط