پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۸
باران بیوقفه روی خیابانهای سئول میبارید. نااون با لباس فرم کافه پشت دستگاه قهوهساز ایستاده بود و سعی میکرد خستگیاش را پشت لبخند همیشگی پنهان کند. اما ذهنش هنوز درگیر حرفهای صاحبخانه و پیشنهاد عجیب جونگ کوک بود.
کافه مثل همیشه شلوغ بود. سفارشها یکییکی روی صفحه ظاهر میشدند و نااون بدون لحظهای استراحت مشغول کار بود. با وجود خستگی، حتی یک بار هم اخم نکرد؛ چون اعتقاد داشت مشتری نباید ناراحتی او را ببیند.
چند دقیقه بعد، درِ کافه باز شد و سه مرد با لباسهای تیره وارد شدند. ظاهرشان با بقیه مشتریها فرق داشت. نگاههای سنگینشان از همان لحظه روی نااون ثابت ماند و باعث شد احساس ناخوشایندی به او دست بدهد.
یکی از همکاران آرام در گوشش گفت:
«این سه نفر از وقتی اومدن فقط دارن تو رو نگاه میکنن... میشناسیشون؟»
نااون خیلی آرام سرش را تکان داد.
«نه... تا حالا ندیدمشون.»
همان موقع، یکی از مردها به سمت صندوق آمد و با لبخندی که اصلاً دوستانه نبود گفت:
«خانم... یه قهوه لطفاً.»
نااون سفارش را ثبت کرد و لیوان را روی پیشخوان گذاشت، اما مرد به جای برداشتن قهوه، دستش را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
«اسم قشنگی داری... نااون.»
قلب نااون فرو ریخت.
او هیچ پلاکی با اسمش نداشت و این مرد نمیتوانست اسمش را بداند.
نااون یک قدم عقب رفت و با صدایی لرزان گفت:
«ببخشید... مشتریهای دیگه منتظرن.»
مرد خندید.
«عجله نکن... ما فقط چند تا سؤال داریم.»
در همان لحظه، درِ کافه دوباره باز شد. مردی با کتوشلوار مشکی و چتری در دست وارد شد. همه ناخودآگاه راه را برایش باز کردند. فضای کافه در یک لحظه سنگین شد.
جونگ کوک بدون اینکه به کسی نگاه کند، مستقیم به سمت پیشخوان رفت و کنار نااون ایستاد. نگاه سردش روی سه مرد چرخید و فقط یک جمله گفت:
«از پیشخوان فاصله بگیرید.»
یکی از مردها پوزخند زد.
«و اگه فاصله نگیریم؟»
جونگ کوک حتی پلک هم نزد.
«اون وقت... مجبور میشم خودم مجبورتون کنم.»
قبل از اینکه درگیری شروع شود، چند محافظ از بیرون وارد کافه شدند و بیسروصدا پشت سر آن سه مرد ایستادند. حالا ورق کاملاً برگشته بود.
مردها با دیدن محافظها فهمیدند طرف مقابلشان آدم معمولی نیست. رهبرشان زیر لب گفت:
«بریم... امروز وقتش نیست.»
آنها بدون حرف دیگری از کافه خارج شدند، اما قبل از رفتن، یکی از آنها نگاهی طولانی به نااون انداخت؛ نگاهی که بیشتر شبیه یک تهدید بود تا خداحافظی.
سکوت عجیبی در کافه حاکم شد. مشتریها آرامآرام به کار خودشان برگشتند، اما نااون هنوز از شوک بیرون نیامده بود.
او رو به جونگ کوک کرد و با صدایی آرام پرسید:
«شما... از کجا فهمیدین من اینجام؟»
جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
«مهم این نیست که از کجا فهمیدم... مهم اینه که از این به بعد، اینجا برای تو امن نیست.»
نااون اخم کرد.
«باز هم میخواین همون پیشنهادتون رو تکرار کنین؟»
جونگ کوک یک قدم به او نزدیک شد و با لحنی جدی گفت:
«نه... این بار پیشنهاد نیست.»
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«اگر امشب با من نیای... ممکنه فردا دیگه فرصتی برای انتخاب نداشته باشی.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما آیا نااون بالاخره تسلیم میشود... یا با رد کردن پیشنهاد جونگ کوک، خودش را وارد بزرگترین خطر زندگیاش میکند؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۸
باران بیوقفه روی خیابانهای سئول میبارید. نااون با لباس فرم کافه پشت دستگاه قهوهساز ایستاده بود و سعی میکرد خستگیاش را پشت لبخند همیشگی پنهان کند. اما ذهنش هنوز درگیر حرفهای صاحبخانه و پیشنهاد عجیب جونگ کوک بود.
کافه مثل همیشه شلوغ بود. سفارشها یکییکی روی صفحه ظاهر میشدند و نااون بدون لحظهای استراحت مشغول کار بود. با وجود خستگی، حتی یک بار هم اخم نکرد؛ چون اعتقاد داشت مشتری نباید ناراحتی او را ببیند.
چند دقیقه بعد، درِ کافه باز شد و سه مرد با لباسهای تیره وارد شدند. ظاهرشان با بقیه مشتریها فرق داشت. نگاههای سنگینشان از همان لحظه روی نااون ثابت ماند و باعث شد احساس ناخوشایندی به او دست بدهد.
یکی از همکاران آرام در گوشش گفت:
«این سه نفر از وقتی اومدن فقط دارن تو رو نگاه میکنن... میشناسیشون؟»
نااون خیلی آرام سرش را تکان داد.
«نه... تا حالا ندیدمشون.»
همان موقع، یکی از مردها به سمت صندوق آمد و با لبخندی که اصلاً دوستانه نبود گفت:
«خانم... یه قهوه لطفاً.»
نااون سفارش را ثبت کرد و لیوان را روی پیشخوان گذاشت، اما مرد به جای برداشتن قهوه، دستش را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
«اسم قشنگی داری... نااون.»
قلب نااون فرو ریخت.
او هیچ پلاکی با اسمش نداشت و این مرد نمیتوانست اسمش را بداند.
نااون یک قدم عقب رفت و با صدایی لرزان گفت:
«ببخشید... مشتریهای دیگه منتظرن.»
مرد خندید.
«عجله نکن... ما فقط چند تا سؤال داریم.»
در همان لحظه، درِ کافه دوباره باز شد. مردی با کتوشلوار مشکی و چتری در دست وارد شد. همه ناخودآگاه راه را برایش باز کردند. فضای کافه در یک لحظه سنگین شد.
جونگ کوک بدون اینکه به کسی نگاه کند، مستقیم به سمت پیشخوان رفت و کنار نااون ایستاد. نگاه سردش روی سه مرد چرخید و فقط یک جمله گفت:
«از پیشخوان فاصله بگیرید.»
یکی از مردها پوزخند زد.
«و اگه فاصله نگیریم؟»
جونگ کوک حتی پلک هم نزد.
«اون وقت... مجبور میشم خودم مجبورتون کنم.»
قبل از اینکه درگیری شروع شود، چند محافظ از بیرون وارد کافه شدند و بیسروصدا پشت سر آن سه مرد ایستادند. حالا ورق کاملاً برگشته بود.
مردها با دیدن محافظها فهمیدند طرف مقابلشان آدم معمولی نیست. رهبرشان زیر لب گفت:
«بریم... امروز وقتش نیست.»
آنها بدون حرف دیگری از کافه خارج شدند، اما قبل از رفتن، یکی از آنها نگاهی طولانی به نااون انداخت؛ نگاهی که بیشتر شبیه یک تهدید بود تا خداحافظی.
سکوت عجیبی در کافه حاکم شد. مشتریها آرامآرام به کار خودشان برگشتند، اما نااون هنوز از شوک بیرون نیامده بود.
او رو به جونگ کوک کرد و با صدایی آرام پرسید:
«شما... از کجا فهمیدین من اینجام؟»
جونگ کوک نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
«مهم این نیست که از کجا فهمیدم... مهم اینه که از این به بعد، اینجا برای تو امن نیست.»
نااون اخم کرد.
«باز هم میخواین همون پیشنهادتون رو تکرار کنین؟»
جونگ کوک یک قدم به او نزدیک شد و با لحنی جدی گفت:
«نه... این بار پیشنهاد نیست.»
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«اگر امشب با من نیای... ممکنه فردا دیگه فرصتی برای انتخاب نداشته باشی.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما آیا نااون بالاخره تسلیم میشود... یا با رد کردن پیشنهاد جونگ کوک، خودش را وارد بزرگترین خطر زندگیاش میکند؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۷۱
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط