{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۱۷

صبح روز بعد، نااون با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد، اما برخلاف همیشه، چند دقیقه‌ای روی تخت ماند و به سقف خیره شد. از دیشب فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد؛ جمله‌ای که هر بار گونه‌هایش را سرخ می‌کرد.

«نااون... من دوستت دارم.»

او دستش را روی قلبش گذاشت. ضربان قلبش هنوز هم با یادآوری آن لحظه تند می‌شد.

بعد از آماده شدن، از اتاق بیرون آمد. هنوز چند قدم برنداشته بود که جونگ کوک را در انتهای راهرو دید. هر دو هم‌زمان به هم نگاه کردند.

جونگ کوک لبخند کوتاهی زد.
«صبح بخیر.»

نااون برای چند لحظه فقط نگاهش کرد، بعد با دستپاچگی سرش را پایین انداخت.

«ص... صبح بخیر.»

او سریع از کنار جونگ کوک رد شد و تقریباً با عجله از پله‌ها پایین رفت.

جونگ کوک با دیدن این رفتار فقط لبخند زد.
او انتظار چنین واکنشی را داشت و تصمیم گرفته بود هیچ فشاری به نااون وارد نکند.

سر میز صبحانه، سکوت عجیبی بین آن‌ها حاکم بود.

هر وقت جونگ کوک به نااون نگاه می‌کرد، نااون وانمود می‌کرد مشغول خوردن صبحانه است.

و هر وقت نااون یواشکی نگاهش می‌کرد، اتفاقاً جونگ کوک هم همان لحظه به او نگاه می‌کرد.

هر دو سریع نگاهشان را می‌دزدیدند.

یکی از خدمتکارها که این صحنه را دید، لبخندش را پنهان کرد.

بعد از صبحانه، نااون برای رفتن به دانشگاه آماده شد.

جونگ کوک کلید خودرو را برداشت.

«من می‌رسونمت.»

نااون سریع گفت:
«نه... خودم می‌رم.»

«خارج از عمارت امن نیست.»

«ولی...»

«بحثش نیست.»

نااون آهی کشید و سوار ماشین شد.

تمام مسیر، سکوت برقرار بود.

برای شکستن سکوت، جونگ کوک رادیو را روشن کرد.

آهنگ آرامی پخش شد و فضای ماشین را عوض کرد.

نااون بی‌اختیار لبخند زد.

جونگ کوک گوشه چشمش او را نگاه کرد.

«بالاخره خندیدی.»

نااون خجالت‌زده گفت:
«من... فقط آهنگ رو دوست دارم.»

جونگ کوک چیزی نگفت، اما لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

وقتی به دانشگاه رسیدند، جونگ کوک اول پیاده شد و درِ ماشین را برای نااون باز کرد.

چند دانشجو با تعجب به آن‌ها نگاه می‌کردند.

یکی از دخترها آهسته گفت:
«اون مرده کیه؟ خیلی خوشتیپه.»

دیگری جواب داد:
«فکر کنم مدیرعامل همون شرکت معروفه...»

نااون که نگاه‌های اطراف را دید، کمی معذب شد.

جونگ کوک آرام گفت:
«به حرف مردم اهمیت نده.»

نااون فقط سرش را تکان داد و وارد دانشگاه شد.

اما از پشت پنجره ساختمان روبه‌رو، مردی با دوربین حرفه‌ای چندین عکس از آن دو گرفت.

او تلفنش را برداشت و گفت:

«رئیس... بین دختر و جئون جونگ کوک چیزی بیشتر از یک رابطه عادی وجود داره.»

━━━━━━━━━━━━━━━

همان چند عکس ساده، جرقه نقشه‌ای شد که قرار بود زندگی جونگ کوک و نااون را برای همیشه تغییر دهد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

پدرخوانده پارت : ۱۸ صبح دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهن ...

پدرخوانده پارت : ۱۶ صبح آن روز، هوای سئول برخلاف همیشه آفتاب...

پدرخوانده پارت : ۱۵ ساعت از هشت شب گذشته بود، اما هنوز خبری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط