n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟗
═════════════════
روبانی رو از چمدانش بیرون آورده بود و چشمانش را با آن پوشانده بود..
روبان پوشیدن به مراتب از سوالهای ناپایان مادربزرگش ، آسون تر بود.
چطوری میخواست توضیح بده چشماش یهو قهوهای شدن ؟
یک نفر شعبدهبازی کرد و چشمام دیگه آبی نبود ؟ مادربزرگش این حرف رو باور نمیکرد.
وارد خونه شده بود و چمدونش رو داخل اتاقش گذاشته بود ، حال هم روی کابینت نشسته بود تا مادربزرگش بیدار شود ، هنوز سرشب بود و مادربزرگ تا چندساعت دیگر باید بیدار میشد.
شاید باید میخوابید اما اگر آن مردک را در خواب میدید ، چه ؟
کمی هم احساس ناامنی داشت انگار مرد او را تماشا میکرد.
پس تنها کاری که میتوانست تا سحرگاه انجام دهد ، همین بود ، روی کایینت نشستن ، تکون دادن پاهایش و اجازه دادن به مغزش تا در افکارش غرق شود.
حال که فکر میکرد ، او پول ۱۰شب مسافرخانه و بلیط برگشت رو داده بود
خب ، لعن٫ت بهش...
این مهمترین چیز بود ؟
_«به چی فکر میکنی ؟»
باز صدای آزازل...
_«به لوسیفر ؟»
دختر سریع از روی کابینت جست پایین ، مطمئن بود در یکی از کتابهایش ، طلسمی برای دور کردن آزازل دیده بود اما توجهی نکرده بود ، شانس دیدن آزازل در زندگی ، یک در میلیون هست و مریس همون آدم خوششانس بود.
_«میدونی ، اون مرد اگر میتونست خرخرهات رو میجویید...»
اگر میتونست ؟ یعنی نمیتونه...
روبانش را برداشت ، بههرحال که آزازل از قبل درمورد چشمانش میدونست و حال هم که چشمانش قهوهای رنگ بود.
بدون روبان گشتوگذار در کتابهای قفسهاش آسون تر بود.
کتابی رو باز کرد و صفحاتش رو ورق زد...
_«باید اینجا باشه...»
به صفحهی مذکور که رسید ، صفحه...پاره شد و تبدیل به خاکستر شد.
_«نیازی به خشن بودن نیست مریس»
مرد غرغری کرد که باعث شد ستونفقرات دختر بلرزه...
_«فقط...گمشو»
دختر گفت.
_«و اگر نه ؟!»
_«لوسیفرو صدا میزنم ، مگه اون فرمانروات نیست ؟ یکبار که درمورد تو باهاش صحبت کردم ، به نظر میرسید دلخوشی ازت نداره»
_«فعلا که سرش گرمه...»
سرش گرمه ؟!
_«مریس؟!»
مادربزرگش نام او را صدا زد.
دختر سریع روبانش را دوباره بست.
_«فقط برو...»
دختر با قدمهای تند از اتاق خارج شد ، انگار میتوانست از آزازل ، فرار کند...
ایکاش میشد ، هم از او فرار کند ، هم از آن حرو٫مزا٫دهی منحرف !!
مادربزرگش در میان حال ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد ، به دنبال دختر.
و وقتی دختر رو دید ، آهی از آسودگی کشید.
_«مریس ، نگرانت بودم ، تئاترت زود تموم شد؟! مشکلی که نداشتی ، داشتی ؟! چشمات چی ؟ کسی چشمای بدون روبانت رو دید ؟»
بله...هزاران شیاطین ، از جمله لوسیفر و آزازل...
_«نه...»
دختر با میلی گفت ، از دروغ گفتن خوشش نمیآمد ، و هروقت بحث درمورد چشمانش میشد ، حتی بیمیل تر میشد.
_«خوبه...»
مادربزرگ گفت.
_«خستهای ؟ برو بخواب ، اتاقت رو دیروز تمیز کردم...»
_«نمیخوای هنوز بهم بگی ؟ چشمای آبی...»
شاید اگر کمی بیشتروقت داشت ، میتوانست جوابی برای چشمانش در ویسکاریم پیدا کند ، اما حالا که برگشته بود-...با اجبار
مجبور بود به روش های قدیمی اعتنا کند.
═════════════════
کاپلارو عوض کنم بشه ازازل و لوسیفر؟ ازازل بچم حیفه😔😂
شرط:۱۵۰لایک و ۲۰۰کامنت🎀❤️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟗
═════════════════
روبانی رو از چمدانش بیرون آورده بود و چشمانش را با آن پوشانده بود..
روبان پوشیدن به مراتب از سوالهای ناپایان مادربزرگش ، آسون تر بود.
چطوری میخواست توضیح بده چشماش یهو قهوهای شدن ؟
یک نفر شعبدهبازی کرد و چشمام دیگه آبی نبود ؟ مادربزرگش این حرف رو باور نمیکرد.
وارد خونه شده بود و چمدونش رو داخل اتاقش گذاشته بود ، حال هم روی کابینت نشسته بود تا مادربزرگش بیدار شود ، هنوز سرشب بود و مادربزرگ تا چندساعت دیگر باید بیدار میشد.
شاید باید میخوابید اما اگر آن مردک را در خواب میدید ، چه ؟
کمی هم احساس ناامنی داشت انگار مرد او را تماشا میکرد.
پس تنها کاری که میتوانست تا سحرگاه انجام دهد ، همین بود ، روی کایینت نشستن ، تکون دادن پاهایش و اجازه دادن به مغزش تا در افکارش غرق شود.
حال که فکر میکرد ، او پول ۱۰شب مسافرخانه و بلیط برگشت رو داده بود
خب ، لعن٫ت بهش...
این مهمترین چیز بود ؟
_«به چی فکر میکنی ؟»
باز صدای آزازل...
_«به لوسیفر ؟»
دختر سریع از روی کابینت جست پایین ، مطمئن بود در یکی از کتابهایش ، طلسمی برای دور کردن آزازل دیده بود اما توجهی نکرده بود ، شانس دیدن آزازل در زندگی ، یک در میلیون هست و مریس همون آدم خوششانس بود.
_«میدونی ، اون مرد اگر میتونست خرخرهات رو میجویید...»
اگر میتونست ؟ یعنی نمیتونه...
روبانش را برداشت ، بههرحال که آزازل از قبل درمورد چشمانش میدونست و حال هم که چشمانش قهوهای رنگ بود.
بدون روبان گشتوگذار در کتابهای قفسهاش آسون تر بود.
کتابی رو باز کرد و صفحاتش رو ورق زد...
_«باید اینجا باشه...»
به صفحهی مذکور که رسید ، صفحه...پاره شد و تبدیل به خاکستر شد.
_«نیازی به خشن بودن نیست مریس»
مرد غرغری کرد که باعث شد ستونفقرات دختر بلرزه...
_«فقط...گمشو»
دختر گفت.
_«و اگر نه ؟!»
_«لوسیفرو صدا میزنم ، مگه اون فرمانروات نیست ؟ یکبار که درمورد تو باهاش صحبت کردم ، به نظر میرسید دلخوشی ازت نداره»
_«فعلا که سرش گرمه...»
سرش گرمه ؟!
_«مریس؟!»
مادربزرگش نام او را صدا زد.
دختر سریع روبانش را دوباره بست.
_«فقط برو...»
دختر با قدمهای تند از اتاق خارج شد ، انگار میتوانست از آزازل ، فرار کند...
ایکاش میشد ، هم از او فرار کند ، هم از آن حرو٫مزا٫دهی منحرف !!
مادربزرگش در میان حال ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد ، به دنبال دختر.
و وقتی دختر رو دید ، آهی از آسودگی کشید.
_«مریس ، نگرانت بودم ، تئاترت زود تموم شد؟! مشکلی که نداشتی ، داشتی ؟! چشمات چی ؟ کسی چشمای بدون روبانت رو دید ؟»
بله...هزاران شیاطین ، از جمله لوسیفر و آزازل...
_«نه...»
دختر با میلی گفت ، از دروغ گفتن خوشش نمیآمد ، و هروقت بحث درمورد چشمانش میشد ، حتی بیمیل تر میشد.
_«خوبه...»
مادربزرگ گفت.
_«خستهای ؟ برو بخواب ، اتاقت رو دیروز تمیز کردم...»
_«نمیخوای هنوز بهم بگی ؟ چشمای آبی...»
شاید اگر کمی بیشتروقت داشت ، میتوانست جوابی برای چشمانش در ویسکاریم پیدا کند ، اما حالا که برگشته بود-...با اجبار
مجبور بود به روش های قدیمی اعتنا کند.
═════════════════
کاپلارو عوض کنم بشه ازازل و لوسیفر؟ ازازل بچم حیفه😔😂
شرط:۱۵۰لایک و ۲۰۰کامنت🎀❤️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۸.۹k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط