تازه می خواستم از بهار آمدنت بنویسم

تازه می خواستم از بهار آمدنت بنویسم
که صدای سوت قطار آمد
و همه جا پاییز شد;
اینجا بعد از رفتنت
یک من مانده ام
با چشمی نگران و
دلی آشوب
که نکند لباس های گرمت را
با خودت نبرده باشی و
آنجا بدون من همیشه زمستان باشد

#حسین_نهی

#کودکان
دیدگاه ها (۱)

شاهکاری به نام دروغ

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

میبخشی پارت ۳

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

....تک پارتی از یونگی....

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

یک روز پرندگان سراغم را ازپنجره و نور خانه می گیرند.پرده را ...

تمام روز ها را منتظر مانده ام...تقویم روی میز فصل ب فصل...ما...

اميدوارم هر صبحصداى ملق بازى ظرفها در آشپزخانه تان پخش شود و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط