پارت بالاخرههه
پارت ۳۰ (بالاخرههه)
O:"من بغلت نکردم، صبح که پاشدم خودت اونجا بودی."
اوبیتو همانطور که با حرص تخم مرغ ها را هم میزد گفت، ولی ته دلش حس دیگری مدام شکوفه میزد.
K:"من از کجا بدونم چرا اونجا بودم؟ لابد غلت خوردم دیگه."
دروغ، و تا جایی که میتوانست داشت سعی میکرد ان را تابلو نکند.
اوبیتو دور از چشم کاکاشی یک گاز از توت فرنگی ها زد.
O:"بنظرم فراموشش کن."
ولی چیز غیر ممکنی بود وقتی که این دومین باری بود که صبح را در اغوش هم بیدار شده بودند. کاکاشی روی تخته سنگ صافی بشقاب ها را گذاشت تا صبحانه بخورند.
K:"بیا فقط این کمپ لعنتیت رو تموم کنیم و برگردیم خونه."
سعی کرد نادیده بگیرد که واقعا توی جنگل با یک احمق کله مشکی دارد به او خوش میگذرد.
●
بعد از صبحانه انها راه افتادند تا اطراف جنگل بگردند و شاید میوه ای چیزی هم پیدا کنند چون اوبیتو اتفاقی کل موز ها را ریخته بود توی گِل ها. و فاجعه ی گلی اش انجا تموم نشده بود، تمام راه را که کنار کاکاشی پیاده روی میکرد مدام پایش را میگذاشت توی چاله های گل و انها را میپاشید اینور انور.
K:"خب اخه گاگول درست راه برو، هر چی گل بود پاشیدی بهم."
O:"دیشب بارون اومده خب نمیتونم. بعلاوه، خودت از قبل گلی بودی."
کاکاشی میخواست جواب بدهد که پشت درخت های جنگل چیزی دید، چیزی مثل نور ابی. جلوتر که رفتند، با یک دریاچه ی بزرگ و تمیز مواجه شدند. اوبیتو که از خوشحالی داشت ویبره میرفت شروع کرد کاکاشی را تکان دادن.
O:"وای دریاچه وااای! باید بریم توش."
K:"خر نشو اوبیتو، هیچ لباسی نیاوردی.."
ولی قبل از اینکه جمله اش را تمام کند اوبیتو با سر دویده بود توی ساحل. بین راه ژاکتش را دراورد و شوت کرد انطرف.
K:"عالیه! حالا میخوای اینجا لخت شی؟"
کاکاشی با کنایه داد زد، ولی کو گوش شنوا؟ اوبیتو صاف پرید توی اب. دو ثانیه بعد با بدن لرزان و موهایش که چسبیده بود به پیشانی اش امد روی سطح، بازوهایش را مالید:"اوه اوه چه سرده!"
کاکاشی تا نزدیک اب امد:"اگه سرما بخوری همینجا غرقت میکنم."
اوبیتو به کاکاشی پوزخند زد، دندان هایش تیک تیک از سرما به هم میخورد:"حال میده تو هم بیا."
کاکاشی طوری اوبیتو را نگاه کرد که انگار مسخره ترین ایده جهان را شنیده:"برو گمشو نمیام."
اوبیتو سعی کرد پاچه کاکاشی را بگیرد:"اه ضد حاللل. بیا دیگه، تو هم گلی شدی."
کاکاشی کمی پرید عقب تر:"تا صبح بگی هم نمیام."
اوبیتو یک دسته موی خیس را با حرص از روی صورتش فوت کرد انور. بعد ناگهان یک فکری به ذهنش رسید. چشم هایش با کمی شیطنت برق زدند:"باشه پس. من میرم یه شیرجه بزنم."
بعد زیر اب دریاچه شنا کرد پایین تر.
●
کاکاشی کم کم داشت نگران میشد، الان حدود دو دقیقه بود که اوبیتو نیامده بود روی اب.
K:"اوی خره...اوبیتو؟"
صدایی نیامد، ضربان قلب کاکاشی کمی رفت بالا تر:"اوبیتو؟ اهای، صدامو میشنوی؟"
کمی بلند تر گفت و سعی کرد داخل اب را نگاه کند، ولی هیچی جز ابی مطلق ندید. حالا قلبش داشت از نگرانی میکوبید.
K:"کجایی؟ داری شوخی میکنی مگه نه؟ اوبیتوووو."
وقتی دید باز هم صدایی نمیاید، دیگر منطق سرش نمیشد. سریع لباس رویی و کفش هایش را دراورد و پرید توی اب. ولی به محض اینکه کمی فرو رفت و چشم هایش را باز کرد، با صورت خندان اوبیتو زیر اب مواجه شد که چسبیده بود به یک سنگ.
O:"هه هه، حال کردی چجوری کشوندمت تو اب؟"
وقتی روی سطح رسیدند اوبیتو با بازیگوشی گفت. کاکاشی که از سرما میلرزید حسابی بهش اخم کرد.
K:"نزدیک بود سکته کنم. فکر کردم مردی."
و زد توی سر اوبیتو، هنوز دستش از نگرانی میلرزید. اوبیتو با خنده پشت سرش را مالید:"نگران نباش تا هوکاگه نشم نمیمیرم."
صورت کاکاشی از حرص قرمز شد، از طرفی خیلی خوشحال بود که اوبیتو زنده است و از طرف دیگر میخواست خودش او را بکشد.
K:"فقط کافیه هوکاگه بشی، خودم با قطار از روت رد میشم."
اوبیتو کمی اب پاشید توی صورت کاکاشی و خندید:"مثلا انگار من میشینم تا از روم رد شی."
K:"الان چه گوهی خوردی؟"
و خودش هم اب پاشید، خیلی بیشتر. و اینطوری شد که جنگ جهانی اب پاشی راه انداختند.
O:"من بغلت نکردم، صبح که پاشدم خودت اونجا بودی."
اوبیتو همانطور که با حرص تخم مرغ ها را هم میزد گفت، ولی ته دلش حس دیگری مدام شکوفه میزد.
K:"من از کجا بدونم چرا اونجا بودم؟ لابد غلت خوردم دیگه."
دروغ، و تا جایی که میتوانست داشت سعی میکرد ان را تابلو نکند.
اوبیتو دور از چشم کاکاشی یک گاز از توت فرنگی ها زد.
O:"بنظرم فراموشش کن."
ولی چیز غیر ممکنی بود وقتی که این دومین باری بود که صبح را در اغوش هم بیدار شده بودند. کاکاشی روی تخته سنگ صافی بشقاب ها را گذاشت تا صبحانه بخورند.
K:"بیا فقط این کمپ لعنتیت رو تموم کنیم و برگردیم خونه."
سعی کرد نادیده بگیرد که واقعا توی جنگل با یک احمق کله مشکی دارد به او خوش میگذرد.
●
بعد از صبحانه انها راه افتادند تا اطراف جنگل بگردند و شاید میوه ای چیزی هم پیدا کنند چون اوبیتو اتفاقی کل موز ها را ریخته بود توی گِل ها. و فاجعه ی گلی اش انجا تموم نشده بود، تمام راه را که کنار کاکاشی پیاده روی میکرد مدام پایش را میگذاشت توی چاله های گل و انها را میپاشید اینور انور.
K:"خب اخه گاگول درست راه برو، هر چی گل بود پاشیدی بهم."
O:"دیشب بارون اومده خب نمیتونم. بعلاوه، خودت از قبل گلی بودی."
کاکاشی میخواست جواب بدهد که پشت درخت های جنگل چیزی دید، چیزی مثل نور ابی. جلوتر که رفتند، با یک دریاچه ی بزرگ و تمیز مواجه شدند. اوبیتو که از خوشحالی داشت ویبره میرفت شروع کرد کاکاشی را تکان دادن.
O:"وای دریاچه وااای! باید بریم توش."
K:"خر نشو اوبیتو، هیچ لباسی نیاوردی.."
ولی قبل از اینکه جمله اش را تمام کند اوبیتو با سر دویده بود توی ساحل. بین راه ژاکتش را دراورد و شوت کرد انطرف.
K:"عالیه! حالا میخوای اینجا لخت شی؟"
کاکاشی با کنایه داد زد، ولی کو گوش شنوا؟ اوبیتو صاف پرید توی اب. دو ثانیه بعد با بدن لرزان و موهایش که چسبیده بود به پیشانی اش امد روی سطح، بازوهایش را مالید:"اوه اوه چه سرده!"
کاکاشی تا نزدیک اب امد:"اگه سرما بخوری همینجا غرقت میکنم."
اوبیتو به کاکاشی پوزخند زد، دندان هایش تیک تیک از سرما به هم میخورد:"حال میده تو هم بیا."
کاکاشی طوری اوبیتو را نگاه کرد که انگار مسخره ترین ایده جهان را شنیده:"برو گمشو نمیام."
اوبیتو سعی کرد پاچه کاکاشی را بگیرد:"اه ضد حاللل. بیا دیگه، تو هم گلی شدی."
کاکاشی کمی پرید عقب تر:"تا صبح بگی هم نمیام."
اوبیتو یک دسته موی خیس را با حرص از روی صورتش فوت کرد انور. بعد ناگهان یک فکری به ذهنش رسید. چشم هایش با کمی شیطنت برق زدند:"باشه پس. من میرم یه شیرجه بزنم."
بعد زیر اب دریاچه شنا کرد پایین تر.
●
کاکاشی کم کم داشت نگران میشد، الان حدود دو دقیقه بود که اوبیتو نیامده بود روی اب.
K:"اوی خره...اوبیتو؟"
صدایی نیامد، ضربان قلب کاکاشی کمی رفت بالا تر:"اوبیتو؟ اهای، صدامو میشنوی؟"
کمی بلند تر گفت و سعی کرد داخل اب را نگاه کند، ولی هیچی جز ابی مطلق ندید. حالا قلبش داشت از نگرانی میکوبید.
K:"کجایی؟ داری شوخی میکنی مگه نه؟ اوبیتوووو."
وقتی دید باز هم صدایی نمیاید، دیگر منطق سرش نمیشد. سریع لباس رویی و کفش هایش را دراورد و پرید توی اب. ولی به محض اینکه کمی فرو رفت و چشم هایش را باز کرد، با صورت خندان اوبیتو زیر اب مواجه شد که چسبیده بود به یک سنگ.
O:"هه هه، حال کردی چجوری کشوندمت تو اب؟"
وقتی روی سطح رسیدند اوبیتو با بازیگوشی گفت. کاکاشی که از سرما میلرزید حسابی بهش اخم کرد.
K:"نزدیک بود سکته کنم. فکر کردم مردی."
و زد توی سر اوبیتو، هنوز دستش از نگرانی میلرزید. اوبیتو با خنده پشت سرش را مالید:"نگران نباش تا هوکاگه نشم نمیمیرم."
صورت کاکاشی از حرص قرمز شد، از طرفی خیلی خوشحال بود که اوبیتو زنده است و از طرف دیگر میخواست خودش او را بکشد.
K:"فقط کافیه هوکاگه بشی، خودم با قطار از روت رد میشم."
اوبیتو کمی اب پاشید توی صورت کاکاشی و خندید:"مثلا انگار من میشینم تا از روم رد شی."
K:"الان چه گوهی خوردی؟"
و خودش هم اب پاشید، خیلی بیشتر. و اینطوری شد که جنگ جهانی اب پاشی راه انداختند.
- ۱.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط