{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زد هوایت به سرم ،ترکه ی تنهایی را

زد هوایت به سرم ،ترکه ی تنهایی را
سیلی محکم ِ اندوهِ نمی آیی را
دعوتم کرد به صبری که علاجش مرگ است !
کرده باری به دلم ، رنج شکیبایی را
شدم انگشت نمای همه ی مردم شهر
تا کجا میبرم این ذلت رسوایی را؟!
شب به شب تا به سحر خاطره می بارد چشم
می دهم یاد دلم صبر نمیرایی را
غم دوری به منِ عاشق سرگشته رواست
تو بکش بر سر خود شوکت آقایی را
شده ام غنچه ی پژمرده به باغ دل تو
کشته ام در دل خود ،حس شکوفایی را
پس زده قلب تو پیوند مرا،مدتهاست
با غزل گفته ام این سوز غم آوایی را
مانده ام چیست گناهم که هوای یادت
می زند هی به سرم ، ترکه ی تنهایی را
دیدگاه ها (۱۵)

شب ها گوشه ای از یادت را مرور می ڪُنم شب بخیرهایی را به ستار...

چشم از تمام کوچه و بازار بسته بوددر آرزوی بوسه ی باران نشسته...

باز افتــاده‌ام از فاصـله‌ها در یـادت...بـه هـوایت، نفـس جاد...

در میان گونه هایت مانده ام در انتخابمن همیشه مبتلای عادت وسو...

ای غریب آشنا...روی بنمای و پرده از جمال برگیرکه دل من در الت...

💫 باز دل تنگ تو شد کاش خدا رحم کند؛وقت باریدن اشکم  ،  نم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط