این اوثی جدید هم مربوطه به پست قبل
این اوثی جدید هم مربوطه به پست قبل
لونا کوچولو، دختر دانیل 🧜🏻♀️
بیوگرافی خاصی نداره ولی یه متن ازش نوشتم حوصلهتون کشید بخونید انگشتام شکستن تا بنویسمش
« لونا. »
دخترکی کوچک ، نهساله و ناز ،
که جهان در نگاهش خلاصه میشد؛
نازک چون نغمهای از بادِ صبحگاهی ،
و درخشان چون نخستین قطرهی نور بر برگِ مهآلودِ سپیدهدم.
موهایش چون طلاییِ خاموشِ آفتابِ غروب ،
رنگی میان بلوند و روشنیِ عسل ،
که گهگاه نسیمی از خاطره میانشان میلغزید.
چشمانش ، دو کهکشانِ آبی در میان صورتش ،
عمیق و پرنور ،
چنان که هرکه در آنها مینگریست ،
تصویر خود را میان بسترِ ستارگان میدید.
او ، لطافتِ زمین بود؛
روحِ مهربانی ، در قالبِ کودکی پاک و بیآلایش.
آغوشش بویِ زندگی میداد ،
و لبخندش توانِ بخشیدن به غمناکترین دلها را داشت.
کوچک بود ، اما جهان در نگاهش بزرگتر از هر زمان مینمود
گویی آفرینش ، از لبخندِ او الهام گرفته بود.
اما در پسِ آن چهرهی معصوم ، سایهای پنهان بود؛
سایهی تقدیری تلخ ،
که از خونِ نفرین ریشه میگرفت.
لحظهای که دیدارش فرا رسید ،
جهان در دلِ کوچک لونا شکست.
و قلبی که میتپید برای عشق ،
در برابرِ نفرینی خاموش ایستاد.
فرشتهی کوچکی بود که مرگ را به آرامی لمس کرد ،
نه با ترس ،
بلکه با درکِ ناگهانیِ رهایی.
در آن دم ، نورِ آبیِ چشمانش لرزید ،
و سپس آرام ، بیصدا ، خاموش شد
مانند ستارهای که در عمقِ شبزاده خاموش میشود ،
اما ردِ درخششش ، تا ابد در آسمان میماند.
اکنون ، لونا جایی دورتر از مرزهای دیدار ،
در میانِ مهِ سپیدِ خاطرهها شناور است.
نه مرده ،
بلکه بدل به نغمهای از آرامش شده ،
به نسیمی که روح را نوازش میدهد ،
به نوری که در غروبها چشمک میزند.
او کودک بود ،
اما در مرگش ، جهانی را به سکوت کشید.
چون یادگاری از عشقِ گمشده ،
چون شمعی کوچک در دستِ آفرینش.
لونا.
فرشتهای که قدش به آغوشِ آسمان نمیرسید ،
اما روحش ، هزاران ستاره را روشن کرد.
لونا کوچولو، دختر دانیل 🧜🏻♀️
بیوگرافی خاصی نداره ولی یه متن ازش نوشتم حوصلهتون کشید بخونید انگشتام شکستن تا بنویسمش
« لونا. »
دخترکی کوچک ، نهساله و ناز ،
که جهان در نگاهش خلاصه میشد؛
نازک چون نغمهای از بادِ صبحگاهی ،
و درخشان چون نخستین قطرهی نور بر برگِ مهآلودِ سپیدهدم.
موهایش چون طلاییِ خاموشِ آفتابِ غروب ،
رنگی میان بلوند و روشنیِ عسل ،
که گهگاه نسیمی از خاطره میانشان میلغزید.
چشمانش ، دو کهکشانِ آبی در میان صورتش ،
عمیق و پرنور ،
چنان که هرکه در آنها مینگریست ،
تصویر خود را میان بسترِ ستارگان میدید.
او ، لطافتِ زمین بود؛
روحِ مهربانی ، در قالبِ کودکی پاک و بیآلایش.
آغوشش بویِ زندگی میداد ،
و لبخندش توانِ بخشیدن به غمناکترین دلها را داشت.
کوچک بود ، اما جهان در نگاهش بزرگتر از هر زمان مینمود
گویی آفرینش ، از لبخندِ او الهام گرفته بود.
اما در پسِ آن چهرهی معصوم ، سایهای پنهان بود؛
سایهی تقدیری تلخ ،
که از خونِ نفرین ریشه میگرفت.
لحظهای که دیدارش فرا رسید ،
جهان در دلِ کوچک لونا شکست.
و قلبی که میتپید برای عشق ،
در برابرِ نفرینی خاموش ایستاد.
فرشتهی کوچکی بود که مرگ را به آرامی لمس کرد ،
نه با ترس ،
بلکه با درکِ ناگهانیِ رهایی.
در آن دم ، نورِ آبیِ چشمانش لرزید ،
و سپس آرام ، بیصدا ، خاموش شد
مانند ستارهای که در عمقِ شبزاده خاموش میشود ،
اما ردِ درخششش ، تا ابد در آسمان میماند.
اکنون ، لونا جایی دورتر از مرزهای دیدار ،
در میانِ مهِ سپیدِ خاطرهها شناور است.
نه مرده ،
بلکه بدل به نغمهای از آرامش شده ،
به نسیمی که روح را نوازش میدهد ،
به نوری که در غروبها چشمک میزند.
او کودک بود ،
اما در مرگش ، جهانی را به سکوت کشید.
چون یادگاری از عشقِ گمشده ،
چون شمعی کوچک در دستِ آفرینش.
لونا.
فرشتهای که قدش به آغوشِ آسمان نمیرسید ،
اما روحش ، هزاران ستاره را روشن کرد.
- ۸.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط