چند پارتی هیونجین

چند پارتی هیونجین 🙂💙
پارت 7💙

نورا: مشغول خوردن صبحانه شدم... واقعا خوشمزه شده بود... رمز گوشیمو باز کردم و به دنبال شماره ی بورام گشتم... اون بهترین دوستم بود کسی که همیشه کنارم بوده و تنهام نذاشته... بعد از چند بوق بلاخره جواب داد...
نورا: سلامم چطوری...
بورام: سلام عسلمم، خوبم... توچی؟!
نورا: منم خوبم... وای بورام باورت میشه کلی اتفاق افتاد... میای اینجا برات تعریف کنم؟!
بورام: اره، عصر میام... من یکم کار دارم میبینمت...
نورا: منتظرتم عزیزم...«تلفنو قطع کردم و مشغول تمیز کردن خونه شدم... یک دوشی گرفتم... یک تیشرت صورتی رنگ کوتاه همراه با یک شلوار سفید طرح دار پوشیدم و شروع کردم به بستن موهام رژ کرمی رنگمو زدم و کمی رژ گونه برای بهتر شدن صورتم زدم... درحالی که داشتم ادکلن میزدم زنگ در به صدا در اومد.... حتما بورام بود!!»
بورام:«باورم نمیشد... نمیدونستم چقدر باید با این حس عذاب وجدان زندگی کنم!!!... با باز شدن در لبخندی زدم» سلام عزیزممم
نورا: واییی بورام بیا بغلممم....
بورام:دلم برات تنگ شده بود دختر
نورا: منم بیا تو... خبب سفر چطور بود؟! رفتی پیش خانوادت...؟!
بورام:«درحالی که کیفمو روی مبل میذاشتم گفتم» سفر که خیلی خوب بود... اره خانوادمو دیدم واییی نورا باورت میشه داداش پنج سالم چقدر بزرگ تر و بانمک تر شده بودد...
نورا: اووو، بشین برم برات ابمیوه بیارم...
بورام: خونت خیلی قشنگ شده...
نورا: مرسی عزیزم... بفرمااا
بورام: ممنون...«درحالی که داشتم از ابمیوه میخوردم با حالت کنجکاوی پرسیدم...» خبب تو چیکار کردی؟!
نورا:«شروع کردم به تعریف کردن تمام ماجرا... بورام خیلی کنجکاو بود»
بورام: یعنی میگی بهش گفتی دوستش داری؟!
نورا: ارهه گفتم... ولی گفت قبلا اعتماد کرده و ضربه خورده خیلی دوست دارم بدونم چیشده...!«بورام درحالی که با انگشتر توی دستش بازی میکرد زیر لب چیزی گفت.... و جملشو بلند تر گفت» بیخیال نورا...
نورا: آآآ، راستش خیلی کنجکاوم!
«بورام درحالی که عصبی و کمی ناراحت شده بود جواب داد» دونستن گذشته ی دیگران انقدر برات مهمه!
نورا: دلیل این کارت چیه؟!!! چرا اینجوری شدی؟!!!...
بورام نفس عمیقی کشید و با یک لبخند جواب داد: او، ببخشید عزیزم! خودت که میدونی من چقدر حساسم روی این موضوع!.
نورا: میدونم، ببخشید!
خب از مسافرت تعریف کن...
«نورا و بورام مشغول حرف زدن شدن.... درحالی که بورام نگاهی به ساعت، توی دستش انداخت ازجاش بلند شد...!»
بورام: بیا کمکت کنم.
نورا: نه نیازی نیست... الان هیونجین میاد کمکم میکنه...
«بورام لبخند تلخی زد و از نورا خدافظی کرد...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت🥲؟
دیدگاه ها (۹)

خیلی خوب اینو درک میکنم🥲💔...

ولی من عاشق ماهم🌜💗....

ولی سناریو ساختن باهاش>>>

اگه آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه میشه. فرق نمیکنه طرف آدم ک...

𝚙𝚊𝚛𝚝14ویو سه ساعت بعد ویو ادویو توی چین شانگهایآت.. ددیکوک.....

کاش براتون مهم بودم

part16فلش بک به چهار سال پیش=>..:ا/ت و خیلی دوسش دارم میخوام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط