{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FATE

FATE
Part 24

``پایان فلش بک``

ویو جونگ کوک

و بعد ادامه دادم:
و از اونموقع تا الان من هنوز دنبالت می‌گشتم حتی کشور هایی به غیر از کره رو هم گشتم ولی نتونستم پیدات کنم
من از بچگیت دوستت داشتم و دارم
حالا می‌خوام بدونم که...
تو هم دوسم داری؟

وقتی داستان بچگیش و کشته شدن پدر و مادرش رو گفتم خیلی شوکه شد و بغض گلوش رو گرفت، چشماش اشکی شد و بعد اینکه جمله ام رو تموم کردم...
اولش پتو رو از دور خودش کنار زد و پرید بغلم و گریه کرد:
منم... دوستت داشتم..و... الانم... هق هق دارم... ا..الانم به جز.. تو کس دیگه ای... ندارم.. تو الان کل زند.. زندگیم هستی... جونگ کوک

خیلی خوشحال شدم که اینو گفت ولی وقتی اسممو گفت...
اولین باره که منو با اسمم صدا می‌کنه!
سفت توی بغلم گرفتمش و گردنش رو بوسیدم:
پس حالا که اینطور شد بریم پارک؟

سرحال گفت:
آره بریممم

از بغلم در اومد و باهم رفتیم سمت کمد تا لباس بپوشیم

کنار کمد یه آینه بود...
توی آینه به خودم نگاه کردم که متوجه کبودی های روی گردنم شدم
پوزخندی زدم و روبه کریستینا گفتم:
یعنی کی این کبودی های روی گردنم رو درست کرده؟

به گردنم نگاه کرد و شرمنده سرش رو انداخت پایین و با لحن کیوتی گفت:
ببخشید عمو دیشب کنترلم دست خودم نبود👈🏻👉🏻

خندیدم و یه لباس یقه اسکی پوشیدم
و اونم یه استایل ساده زد:
بریم؟

در حالی که با بند لباسش ور میرفت تا درستش کنه گفت:
بریم


از عمارت با ماشین اومدیم بیرون و رفتیم سمت پارک
وقتی رسیدیم بهش گفتم:
همینجا روی یه نیمکت بشین تا دو تا بستنی بگیرم... جایی نریااا

نق نق کنان گفت:
شاید اونموقع بچه بوده باشم ولی الان که نیستم جونگ کوک!

لبخندی زدم و رفتم سمت دکه بستنی فروشی
یه بستنی توت فرنگی و یه بستنی نعنایی گرفتم و رفتم به مکانی که کریستینا رو ترک کردم...
دوباره اون اتفاق...
اون نبودش به اطراف دقت کردم که یه نامه رو دیدم

بازش کردم و خوندمش

«جناب جئون می‌دونم که به این دختر علاقه داری پس اگه جونش واست مهمه به آدرس زیر بیا و تاکید میکنم بدون هیچ بادیگاردی»

خون جلوی چشمام رو گرفت
رفتم و سوار ماشین شدم و به طرف اون آدرس حرکت کردم
کل راه رو گاز میدادم تا اینکه بالاخره رسیدم

یه کارخونه متروکه بود
با احتیاط رفتم داخل که دیدم کریستینا به یه صندلی بسته شده و با چسب دهنش رو بستن

خواستم برم سمتش که دیدم که از توی تاریکی ای که پشت سرش بود یه نفر اومد بیرون:
مشتاق دیدار جناب جئون!
۹ سالی میشه که همو ندیدیم درسته؟
اوه... ببخشید خیلی بی ادبم که خودم رو معرفی نکردم
من جانگ سوهو هستم فکر کنم منو یادت میاد درسته؟

کمی فکر کردم
جانگ سوهو...؟
آها فهمیدم دست راست رییس باند جنوب که همون ۹ سال پیش ازشون انتقام گرفتم

ادامه داد:
مثل اینکه منو شناختی
من جانگ سوهو دست راست رییس باند جنوب هستم البته بودم تا زمانی که تو اومدی و باند ما رو نابود کردی

داد زدم:
شما زدید زیر قول و قراراتون!

با لحن کثیفی گفت:
اوممم من که یادم نمیاد

دوباره داد زدم:
ببین حوصلت رو ندارم
همین الان گورت رو گم کن!

گفت:
چقدر بد اخلاق!
تازه داشتیم گپ می‌زدیم که

یهو لحنش رو جدی کرد و گفت:
من با تو و این دختر کاری ندارم فقط کل باندت رو می‌خوام همین ولی...
اگه نخوای باندت رو بهم بدی این دختر کشته میشی و فکر نکنم همچین چیزی رو بخوای!

نه نه نه نمی‌ذارم کریستینا بمیره هرگز!
دستم رو کردم توی جیبم تا کلید انبار ای رو بهش بدم که کل اسناد باند اونجاس
همین که دستم رو توی جیبم کردم اسلحه اش رو به سمتم گرفت:
مبادا کار اضافه ای بکنی!

کلید رو در اوردم و گفتم:
همزمان هم کلید باند رو بهت میدم و تو هم کریستینا رو میدی قبول؟

سرش رو تکون داد و دست و پای کریستینا رو باز کرد و با کریستینا نزدیکم شد
وقتی بهم رسید کریستینا رو کمی به جلو هول داد و دست خالی اش رو به سمتم دراز کرد:
کلید رو بده و این دختر رو ببر

بازوی کریستینا رو گرفتم و کلید رو دادم بهش:
حالا با هم بی حسابیم

و بعد کریستینا رو در آغوشم گرفتم و بهش گفتم:
حالت خوبه؟

با چشمایی اشکی سرش رو به علامت مثبت تکون داد


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

FATEPart25(آخر)ویو شخص سومسوهو وقتی مطمئن شد که کلید ها اصله...

سلاممم اومدم با یه فیک جدید که درخواستیه معرفی شخصیت ها:Bill...

FATEPart 23بدو بدو از اتاق خارج شد تا بره لباساش‌ رو بپوشه م...

FATEPart 22رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیمما و...

تتو آرتیست من [part¹⁵]*ا/ت ویو*€تو دیگه کی هستی؟!- ...€ا/ت؟ ...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹³ سوجین: تو هم مراقب خودت باش، کوک...

بیب من برمیگردمپارت: 79+ مادر جون من میرم اتاق مهمان یکم است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط