{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو متعلق به منی

تو متعلق به منی
𝐏𝐚𝐫𝐭:2

[فلش بک به فردا صبح]

+:پسرم...جونگکوک

جونگکوک:هومممم...خوابالو...

+:بیدار شو باید بریم

جونگکوک:هوم؟کجا بریم

+:بلند شو خودت میفهمی

جونگکوک بلند شد رفت به دستشویی بعد از انجام کار رفت به اشپزخونه و صبحونه خورد ژاکت قرمزشو پوشید از خونه خارج شدن که یه ماشین مشکی جلوشون پارک کرد ینفر از ماشین پیاده شد اون یگی از ادمای تهیونگ بود

ادم۱:سوار شید ما شمارو تا مقصد میبریم

+:نمیخواد خودمون میریم

پدر جونگکوک دست جونگکوک رو گرفت

جونگکوک:پدر...بیا بریم دیگه

+:نه جونگکوک ما با این ماشین جایی نمیریم

جونگکوک:اما چرا

+:ا....

ادم۱:برای بار اخر میگم سوار شید وگرنه...

پدر جونگکوک جونگکوک رو کشید سوار ماشین کرد خودش هم سوار شد راننده شروع به رانندگی کرد بعد از ۴۰ دقیقه به عمارتی بزرگ و مخفی رسیدند و وارد شدند

جونگکوک
واو باورم نمیشد من الان اینجا بودم تو این عمارت بزرگ و گرون قیمت اما چرا حس بدی نسبت بهش پیدا میکنم

همگی وارد عمارت بزرگ و گرون قیمت تهیونگ شدند اونجا نور کم بود و هرچیزی که اونجا بود وایب مافیا میداد همگی نشستند

ادم۱:ارباب!

تهیونگ:بله

ادم۱:اوردیمشون

جونگکوک:ا-ا-ارباب...جوری که فقد خودش شنید...

یهو یه مرد قد بلند هیکلی اومد پایین اون تهیونگ بود

تهیونگ:فکر نمیکردم قبول کنی بیای و اونو با میل خودت بهم بدی

جونگکوک با تعجب به تهیونگ خیره شده بود تهیونگ هم برای لحظه ای نگاهشو بهش دوخت

تهیونگ به جونگکوک نزدیک شد و صوتشو با دستش بالا گرفت

تهیونگ:تو واقعیت جذاب تری لبات...

تهیونگ دیگستشو روی لب جونگکوک کشید

جونگکوک تهیونگ رو کمی هول داد

جونگکوک:به من دست نزن!

تهیونگ:ببینم تو الان چیکار کردی منو هول میدی خیلی پر جرعتی

جونگکوک:عا-عا-عا...

تهیونگ:خب معامله...

پدر جونگکوک گوشیشو رو رو به تهیونگ گرفت پدر جونگکوک با پلیس تماس گرفته بود

تهیونگ:هه ببینم تو

تهیونگ مشتی به پدر جونگکوک زد

جونگکوک:پدر

ادمهای تهیونگ جونگکوک رو محکم گرفتند

پدر جونگکوک بلند شد و لباس تهیونگ رو گرفت و بهش مشت زد تهیونگ پدر جونگکوک رو هول داد و بلند شد پدر جونگکوک دوباره دوید سمت تهیونگ اما اینبار تهیونگ با اسلحه اون رو از پا در اورد

جونگکوک:پدر!!!

تهیونگ که دید پدر جونگکوک هنوز زندس دوباره اسلحه رو روبه سرش نشونه گرفت

تهیونگ:خیلی دلم میخواست اینکاروبا چاقو انجام بدم اما وقت ندارم

و شلیک کرد پدر جونگکوک چشاشو بست و از حال رفت

جونگکوک:پ-پ-پدر

تهیونگ بیاید این جنازرو ببرید یجا خاک کنید

ادما تن بی جان پدر جونگکوک رو بردن

جونگکوک:عوضی!!

تهیونگ:اره اره بهم بگو عوضی اره من یه عوضیم...هههههههه

ادمهای تهیونگ عقب رفتند چون میدونستند وقتی تهیونگ اینجوری بخنده عاقبتش اتفاقیه که برای پدر جونگکوک افتاد

تهیونگ:چرا وایسادین...ببریدش تو اتاق و درو روش قفل کنید تا خودم بیام

ادما:چشم ارباب

جونگکوک:ولم کنید...عوضیا ولم کنید

ادما جونگکوک رو بردن و تو یه اتاق زندانی کردن
و در رو قفل کردن

جونگکوک:فکر کردید اگر منو اینجا زندانی کنید من اروم یجا میشینم انتقام پدرمو ازتون میگیرم عوضیا

جونگکوک برگشت و با صحنهای که دید زبونش قفل شد...


شرط:
۳لایک
۵کامنت
۲بازنشر
دیدگاه ها (۸)

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:4یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت...

مرسی گشنگم💜پیجش محشره💜

شب بخیر گوگولیا🌌خواب بایستون رو ببینید💜دوستون دارم🔮باییییی💜

کیا بیدارن؟

تو متعلق به منی𝐏𝐚𝐫𝐭:1شب بود بارون میبارید تهیونگ توی دفتر بز...

آتیشی که از بارون شروع شدprt, 20ویوی ا. تجلوی عمارت ایستاده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط