{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سرنوشت

•رمان سرنوشت:)!•
Part:09
•🤍•
دیانا: ی دفعه ارسلان اومد سمتم و شروع کرد کشیدن دستم ولی من خودمو سفت نگه داشته بودم و تکون نمیخوردم ی دفعه تعادلم و از دست دادم و هول داده شدم سمت ارسلان از اونجایی که اونم سفت داشت میکشیدم خورد زمین و با کشیدن دستم افتادم روش نمیدونم چی باعث شده بود که فقط بخندم ی لحظه شرایط خودمو درک کردم و سریع از جام بلند شدم و شروع کردم مرتب کردم لباسام دستمو به عنوان کمک به سمت ارسلان دراز کردم که بلند بشه...بعدشم بدون وقفه از اتاق اومدم بیرون خیره شدم به پیتزاهایی که روی میز توی آشپزخونه بود رفتم پشت میز نشستم که ارسلانم پشت سرم اومد و نشست روی صندلی رو به روم...
_من هیچی خودت خسته نشدی انقد پیتزا سفارش میدی؟
ارسلان: وقتی شما بلد نیستی غذا درست کنی همین میشه...یادته روز اول چقد ادعات میشد که بلدی غذا درست کنی؛)؟...
دیانا: با تمسخر رو کردم بهش و گفتم...
_ایشالله مهدیس جان واست غذا درست میکنه...همون موقع صدای زنگ گوشیم اومد با دیدن اسم روی صفحه گوشیم لبخند گشادی کنج لبم نشست مهراب بود:)!...
_الو مهرابببب(با جیغ)
مهراب: چرا جیغ میزنییی؟(با همون جیغ دیانا😂)
دیانا: بیشور از من ی خبر نگیریی
مهراب: مگه دوس دخترمی ازت خبر بگیرم؟
دیانا: چه ربطی داره بیشور...
مهراب: باو خب دیدی واسه روز عروسیتم نتونستم بیام...
دیانا: من فکر کردم رضا نزاشته یعنی خودت نیومدی؟...اصن برو گمشووو
مهراب: حالا قهر نکن با شوهرگرامی خوش میگذره؟..
دیانا: ناخداگاه سرمو بلند کردم به صورت ارسلان خیره شدم که اعصبانیت و تعجب تو صورتش موج میزد همون موقع ی فکری به سرم زد که میتونستم تمام حرسایی که سر مهدیس خوردم و جبران کنه...
_اره عزیزم خوبه تو چطوری عشقم؟
مهراب: ناموسا انقدر زود تغییر مود نده چه نقشه ای کشیدی با من اینجوری حرف میزنی؟
دیانا: حالا میفهمی عشقم فردا خونتون قرار بزاریم؟
مهراب: دیانا سنگ خورده تو سرت؟اره راستی فردا بیا خونمون مامانمم کلی گیر داده تو رو ببینه واست فسنجون درست کنه....
دیانا: آخی عزیزمم...باش فردا میبینمت عشقم کاری نداری؟
مهراب: من که فردا تو رو میبینم میفهمم چه نقشی کشیدی واسه خدافظ...
دیانا: گوشیو قطع کردم و سرمو بلند کردم که....
دیدگاه ها (۷)

•رمان سرنوشت:)!.Part:10.🤍.دیانا: گوشیو قطع کردم و سرمو بلند ...

خب عشقا سلاممم اومدم جواب بدم بهتون 🙂سوال اول؛: چشم حتما میز...

قشنگام پروف جدید

عشقا کدوم بزارم پروف

رمان بغلی منپارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸دیانا: این جمعیت و اصلا نمی‌...

رمان بغلی من پارت ۱۷۳و۱۷۴و۱۷۵دیانا: لبخندی بهش زدم لیلا:بیا ...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط